خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی کادین (زن) + جزئیات داستان

سریال ترکی کادین (زن) سریالی ست که از سال ۲۰۱۷ ساخت و پخش آن همچنان ادامه دارد. این سریال از شبکه فاکس ترکیه پخش می شود. این سریال تلویزیونی در ژانر درام ساخته شده است. داستان این سریال ترکی بر اساس سریال ژاپنی زن محصول سال ۲۰۱۳ است. این سریال را Merve Girgin کارگردانی کرده است.

سریال ترکی کادین (زن)

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی کادین (زن)

در خلاصه داستان سریال ترکی زن آمده است:
“زن” کسی که سنگینی زندگی و محبت دو فرزند رو در قلب خود حمل میکند.داستان مادری که علیرغم فقر و مبارزه با زندگی میتونه بچه هاش رو بخندونه و خودش رو در مقابل سختی های زندگی سپر کنه تا بتونه مراقب بچه هاش باشه.
زنی به نام بهار چشمه علی که سنگینی زندگی و مشکلاتش و محبت بچه هایش را در قلب خود حمل می کند.
داستان مادری که علی رغم فقر و مبارزه با زندگی می تواند بچه هایش رو بخنداند و خودش را در مقابل سختی های زندگی سپر کند تا بتواند مراقب بچه هایش باشد…
زن بر خلاف سریال های امروزی ترکیه فقط در محل فقیرنشین ترکیه روایت شده و به دور از تجملات شاهکاری است که به مردم نشان می دهد جانر و ازگه در این سریال در نقش بهار و سارپ خوش درخشیدند و جوایز زیادی را دریافت کردند.
تاکنون ۳۰ قسمت از این سریال ترکی به زبان فارسی پخش شده است که می توانید خلاصه داستان های ادامه این سریال را در این مطلب از سایت مشاهده کنید.
قسمت ۸۷ سریال ترکی زن (کادین)
قسمت ۸۷ سریال ترکی زن (کادین)
قسمت ۸۶ سریال ترکی زن (کادین)
قسمت ۸۶ سریال ترکی زن (کادین)
قسمت ۸۵ سریال ترکی زن (کادین)
قسمت ۸۵ سریال ترکی زن (کادین)
قسمت ۸۴ سریال ترکی زن (کادین)
قسمت ۸۴ سریال ترکی زن (کادین)
قسمت ۸۳ سریال ترکی زن (کادین)
قسمت ۸۲ سریال ترکی زن (کادین)
قسمت ۸۱ سریال ترکی زن (کادین)
قسمت ۸۱ سریال ترکی زن (کادین)
قسمت ۸۰ سریال ترکی زن (کادین)
قسمت ۷۹ سریال زن (کادین)
قسمت ۷۹ سریال زن (کادین)
قسمت ۷۷ سریال ترکی زن (کادین)
قسمت ۷۶ سریال ترکی زن (کادین)
قسمت ۷۵ سریال ترکی زن (کادین)
قسمت ۷۳ سریال ترکی زن (کادین)
قسمت ۷۲ سریال ترکی زن (کادین)
قسمت ۶۶ سریال ترکی زن (کادین)
قسمت ۶۶ سریال ترکی زن (کادین)

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۶۵

 

قسمت 64 سریال ترکی زن
قسمت ۶۴ سریال ترکی زن
 
سریال ترکی زن (کادین) قسمت 63
سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۶۳
 

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۶۳

صبح وقتی انور همراه عارف به خانه می رود تا چرخ خیاطی را بردارد، خدیجه از قبل قفل خانه را عوض کرده و انور ناراحت و عصبانی می شود و همراه عارف برمی گردد. شیرین به کمک لونت، شخصی را به جای دکتر روانپزشکش جا می زند و آن شخص طبق نقشه به خدیجه زنگ می زند و قرار ملاقاتی با او می گذارد و به او می گوید: « دخترتون شیرین به توجه و محبت و درک نیاز داره. باید از محیطای تنش زا دور باشه تا این دارو درمانی ها نتیجه بدن. دلیل زندگی اون شمایین… به توجهتون نیاز داره وگرنه از دستش میدین. اون خیلی به خودکشی نزدیکه. » خدیجه با شنیدن این حرف ها خشکش می زند اما قبول می کند که با شیرین بهتر رفتار کند. از طرفی هم ژاله به دیدن روانشناسش که همان روانشناس اصلی شیرین است می رود. خدیجه مدام به انور زنگ می زند تا از وضعیت شیرین بگوید اما انور جواب نمی دهد. بعد هم به آتلیه ای که بهار در آن کار می کند می رود و فردانه با فهمیدن این که او مادر بهار است می گوید: «تو چجور مادر بی وجدانی هستی که اونو از خونه انداختی بیرون؟ » خدیجه ناراحت می شود و می رود. کمی بعد فردانه به بهار خبر می دهد که مادرش را دیده و هرچه خواسته به او گفته است. بهار تعجب می کند و کمی ناراحت می شود. خدیجه وقتی به خانه می رسد دوباره با شیرین مهربان می شود و طبق حرف های دکتر به او مدام توجه می کند. شیرین خوشحال است و از مادرش می خواهد که زودتر پدرشان را به خانه برگرداند و خدیجه می گوید که خودش حلش می کند.

کمی بعد خدیجه باز هم به انور زنگ می زند اما او جواب نمی دهد و در اخر بهار که می بیند خدیجه زنگ می زند گوشی را جواب می دهد و به انور می دهد خدیجه در مورد حرف های دکتر شیرین به او می گوید اما انور می گوید که باز هم حرف های دکتر را باور نمی کند. شب که می شود شیرین به مادرش می گوید: «من میدونم چجوری بابامو برگردونیم! کارت بابام دست منه و شهریه این ماهمو از حقوق اون میدیم! » خدیجه قبول نمی کند و شیرین می گوید که کار خودش را خواهد کرد! صبح وقتی انور برای برداشتن حقوقش می رود تا هم اجاره خانه را بدهد و هم وسایل برای خانه بگیرد می بیند که حقوقش را برداشته اند. شیرین قبل از او همه حقوق او را برای خود برداشته و فورا هم همه پول را بابت شهریه اش می دهد. انور متوجه می شود که شیرین از کارت او استفاده کرده است او به شیرین زنگ می زند و شیرین با موذی گری به او می گوید: «کارت مامانم خراب شده بود مجبور شدم از کارت تو شهریه این ماهمو بدم. » انور می گوید که اشکالی ندارد. خدیجه به دیدن ژاله می رود و حرف های دکتر شیرین را به او می گوید. ژاله کمی تعجب می کند. بعد هم خدیجه از او می خواهد که با انور صحبت کند تا به خانه بیاید. ژاله قبول می کند و می گوید: «درسته شیرین هم بهتون نیاز داره، اما بهار هم بهتون نیاز داره و حالشم خیلی بده… » خدیجه می گوید: «خونه رو گذاشتم واسه فروش تا نصف پولشو به بهار بدیم و براش یه خونه بگیریم و یه پرستار هم که مراقبش باشه. » ژاله کمی به فکر فرو می رود و بعد می گوید: «دکتر سزایی خیلی دکتر خوبیه. وقتی اون بگه شیرین به خودکشی نزدیکه من نمیتونم روی حرفش حرفی بزنم.

یعنی قضیه خیلی جدیه! حتی یادمه وقتی دانشجو بودیم یه استادی داشتیم که انقد دکتر سزایی را دوست داشت که به ایشون میگفت سزایی مو زرد! » خدیجه تعجب می کند و می فهمد که شیرین باز هم دروغ گفته است. او به همان مطب دکتر سزایی می رود و وقتی می بیند که او ان کسی نیست که دیده بوده خشکش می زند. انور که نتوانسته برای خانه خوراکی بخرد و اجاره خانه را بدهد خیلی شرمنده رو به بهار این را می گوید. بهار می گوید که اشکالی ندارد. اما انور زیر گریه می زند و از اینکه پولی در جیب ندارد تا برای بچه ها بستنی بگیرد ناراحت است. بهار می خندد و سعی می کند او را هم بخنداند. بهار با عصبانیت سراغ شیرین می رود و موهای او را میکشد و روی زمین می اندازد و می گوید: « دیگه تموم شد. تو همه رو نابود کردی. من هرکاری خواستی واست کردم ولی واست کافی نبود. تو چجوری دختری هستی؟ » شیرین گریه می کند و خدیجه به آشپزخانه می رود و چاقویی برمیدارد شیرین با دیدن آن با ترس فرار می کند اما خدیجه چاقو را به دست او می دهد و می گوید: « اگه میخوای خودتو بکشی بکش! » سارپ به تنهایی به قبرستانی می رود و همراه دسته گلی بالای سه قبری که روی انها اسم بهار و نیسان و دوروک است می ایستد و گریه می کند.

سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۶۲
سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۶۲

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۶۲

انور به خانه سر می زند و خدیجه با دیدن او خوشحال می شود و او را در آغوش می گیرد و می گوید: «بدون تو خیلی سخت میگذره. چند روزه نمیتونم بخوابم. » انور می گوید: «خدیجه من برای موندن نیومدم. اومدم چندتا چیز بردارم. » خدیجه با ناراحتی به او خیره می شود و انور وسایل کارش را جمع می کند تا ببرد و خدیجه می گوید: «اونجا نمیتونین بمونین. بهار و بچه ها رو بردار بیاین اینجا. حتی شیرین هم خیلی پشیمونه… میخواد از خواهرش معذرت خواهی کنه… حتی دکتر هم میره. » انور می گوید: «من باور نمیکنم ناراحت باشه. به نظر من مثل همیشه فیلم بازی میکنه. با اون کارش با بچه ها من روم نمیشه به بهار بگم بیاد اینجا. » خدیجه با ناامیدی رو مبل می نشیند و انور دستان او را نوازش می کند و می گوید: «واسه منم بدون تو سخت میگذره خدیجه… » خدیجه کمی عصبی می شود و تمام لباس های انور را روی تخت می گذارد تا او ببرد و به توضیحات انور هم توجهی نمی کند. سما خانم خیلی عصبانی است و رو به کارگرهایش می گوید: «همه کارای اخیرمون برگشت خورده به لطف شما! موقع دادن حقوقتون هم از من انتظار نداشته باشین. »
بقیه به او اعتراض می کنند که به این پول نیاز دارند و سما می گوید: «هرکی خوشش نمیاد بره گم شه بیرون. » بهار از اینکه پولی به دستش نخواهد رسید خیلی ناراحت می شود. شیرین وقتی به خانه می رسد لونت با او تماس می گیرد تا او را ببیند. شیرین به اتاقش می رود تا با او صحبت کند و خدیجه صحبت های او را می شنود و عصبانی می شود چون قرار بود شیرین دیگر لونت را نبیند. وقتی شیرین می خواهد از خانه بیرون بزند خدیجه می گوید: «با لونت که قرار نداری نه؟ » شیرین می گوید نه و وقتی از خانه خارج می شود خدیجه هم او را دنبال می کند و با دیدن لونت با عصبانیت رو به شیرین می گوید: «مگه قرار نبود دیگه به من دروغ نگی ؟ » بعد هم دست شیرین را می گیرد تا با خودش ببرد اما شیرین به او می گوید: «باهات نمیام. با لونت میرم. این چه وضعشه! » لونت رو به شیرین می گوید: «حق با مامانته. باید با اون بری… » و از خدیجه هم معذرت میخواهد و می رود. شیرین از رفتار او متعجب می شود. عارف وقتی بهار را می بیند به او می گوید: «این مدت خیلی خسته شدی. ببرمت گردش؟ » بهار تعجب می کند و می گوید که نمی تواند بیاید چون بچه ها را نمی تواند تنها بگذارد. عارف لبخند می زند و می گوید: «تو که فکر نکردی فقط تورو میخوام ببرم؟ بچه هارم میبریم خب. »
بهار کمی خجالت زده می شود و قبول می کند. موسی وقتی ژاله را می بیند برایش تعریف می کند که بهار به خانه اش برگشته و حتی انور هم با او رفته. ژاله تعجب می کند و بعد هم سر چیز الکی ای بحث می کنند و در آخر ژاله می گوید که طلاق می خواهد… موسی فقط به او نگاه می کند. کمی بعد که موسی بورا را خواباند، موسی به ژاله می گوید: «اگه طلاق میخوای باشه. ولی شرطی که دارم اینه که باید توضیح دلیلش به خانواده هامون با تو باشه. » ژاله می گوید: «من میدونم چی بگم. میگم خسته شدم… مهم ترین چیز واسه طلاق همینه! » موسی از حرف او تعجب می کند و ژاله ادامه می دهد: « میخوام بگم موسی خیلی آدم خوبیه ولی من دیگه هیچ احساسی بهش ندارم. وقتی میبینمش همه چی تیره و تار میشه. بعضی وقتا کنار انقدر حوصله م سر میره که نمیتونم نفس بکشم. با اون هیچ کاری خوشحالم نمیکنه.. » موسی بغض می کند و چیزی نمی گوید. بهار با خجالت از انور می خواهد که اجاره خانه را بدهد تا بعد که حقوقش را گرفت به او پس بدهد. انور به سادگی قبول می کند.
کمی بعد که بهار مشغول تمیز کردن خانه است جیدا به خانه می آید و انور را برای خوردن قهوه به خانه خودش می برد و بعد هم برای او آواز می خواند تا انور نظر بدهد. خدیجه آماده شده و رو به شیرین می گوید: «دارم میرم دنبال بابات اینا. همونطور که خودت گفتی هم معذرت خواهی میکنم میگم برگردین. وقتی هم اومدن باهاشون خیلی خوب رفتار میکنی باشه؟ » شیرین قبول می کند و بعد از رفتن مادرش با خود می گوید: «قول میدم دنیارو براشون جهنم کنم. » خدیجه وقتی به خانه بهار می رسد از بهار می خواهد که برگردند. خدیجه از بهار می پرسد که انور کجاست و او می گوید که بقالی است و همان لحظه انور با صورتی خندان از خانه جیدا بیرون می آید و با دیدن خدیجه خشکش می زند. خدیجه ناراحت می شود و می رود و انور به دنبالش می رود اما خدیجه با او بد حرف می زند و انور تصمیم می گیرد که دیگر هرگز به ان خانه برنگردد. بهار از انور می خواهد که به خانه اش برگردد اما انور قبول نمی کند.
سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۶۱
سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۶۱

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۶۱

سارپ همانطور که گفته بود آماده می شود تا دنبال کسی برود. زنش با اینکه نگران است به او می گوید: «این تصمیم توئه و منم هیچ وقت نشده مانعت بشم.. » سارپ او را می بوسد و به سمت اپارتمانی می رود و وقتی کسی در را باز نمی کند؛ همسایه می گوید:«ژولیده خانم دو روز پیش اسباب کشی کرد و رفت. » سارپ هم کمی به فکر فرو می رود و بعد هم آنجا را ترک می کند و به خانه برمی گردد و از همسرش می پرسد: «از اونجا اسباب کشی کرده و رفته. به نظرت چطور این اتفاق افتاده پیریل؟! » پیریل خودش را به بی خبری می زند و سارپ ادامه می دهد: «من بهت گفته بودم میخوام برم ببینمش. دقیقا دو روز پیش بدون اینکه به کسی خبر بده رفته! » پیریل سعی می کند او را آرام کند و سارپ او را تنها گذاشته و به اتاق می رود. بهار همراه انور و بچه ها به محله قبلی شان برمی گردند و عارف از دیدن آنها خوشحال شده و کمکشان می کند تا وسایلشان را بچینند. وقتی می خواهند وارد آپارتمان بشوند نیسان جلوی در آن می ایستد و با حرص می گوید: «یادمه روز اول فکر میکردم جیدا پرنسسه. چون تو گفته بودی.

گفته بودی اینجا قبلا یه قصر بوده! همه چیزو همیشه بهمون دروغ گفتی! » و با اخم وارد خانه می شود. بهار فراموش کرده لحاف و تشک را از خانه ییلز بگیرد و به ناچار همراه بچه ها روی تخت خالی می خوابد و انور هم روی کاناپه دراز می کشد. خدیجه تمام شب را گریه کرده و به بهار و بچه هایش فکر کرده است و حتی به شیرین هم توجه نمی کند. صبح شیرین سعی می کند با او حرف بزند اما خدیجه می گوید: «چه حرفی با تو دارم من؟ تو دروغ بگی من گوش بدم؟ تو از جون بهار چی میخوای ؟ اگه میخوای کسیو مقصر بدونی اون منم. من بودم که همه لوس بازیاتو تحمل کردم! ولی همه چیزو درست میکنم. همسرم، دخترم و نوه هام دوباره برمیگردن اینجا. تو هم اخلاقتو درست میکنی. فهمیدی؟ » شیرین که ترسیده قبول می کند. پیریل با عصبانیت سراغ پدرش می رود و می گوید: «چرا ژولیده رو بردی از آلپ قایمش کردی؟ میدونی من چقدر زحمت کشیدم تا این زندگی نرمال بشه. تو میخوای همه چیزو خراب کنی؟ »

پدرش می گوید: «اتفاقا اگه آلپ ژولیده رو میدید زندگیت خراب میشد. ژولیده بهارو با دوتا بچه هاش دیده! » پیریل خشکش می زند. یلییز وسایل بهار را برایش می اورد و تا او را می بیند عصبانی می شود و می گوید که چرا خانه مادرش را ترک کرده و حالا کی از او مراقبت خواهد کرد؟ بهار هم توضیح می دهد که به خاطر مادرش و شیرین مجبور شده تا از آنجا برود. ییلز هم ناراحت می شود و همراه جیدا به بهار کمک می کنند تا خانه را مرتب کنند. بعد از مرتب شدن خانه، انور هم همراه بچه ها در حالی که کیک خریده می آید و عارف را هم همراه خود می آورد تا دور هم باشند. انور هم از جیدا می خواهد که برایشان آهنگی بخواند و جیدا شعر را فراموش کرده و عارف شروع به خواندن می کند و همه با لبخند به او خیره می شوند و جیدا هم با او شروع به هم خوانی می کند. عارف هر از چند گاه به بهار خیره می شود و بهار هم با لبخند به او نگاه می کند.

صبح وقتی بهار، دوروک را به مدرسه می برد، موسی خان هم بورا را می آورد و بهار و موسی کمی با هم قدم می زنند و موسی خان از وضعیت او می پرسد. بهار می گوید که دیگر خانه مادرش نیست و موسی خان اظهار ناراحتی می کند و بهار از او می خواهد که به خودش به ژاله این خبر را بدهد. شیرین اولین جلسه ی خودش با روانشناسش را می گذراند و می گوید: «وقتی به مامانم نگاه می کنم فکر میکنم دیگه نمیشناسمش. اگه یه مادر تونسته بچشو یه بار ترک کنه بچه دیگشو چرا ترک نکنه؟ بعدشم عاشق سارپ شدم… فکر کردم اگه سارپ هم عاشق من باشه من از بهار سرتر میشم و مامانم منو بیشتر دوس خواهد داشت و دیگه ترکم نمیکنه… اونم منو دوست داشت… ولی بعد بهار حامله شد… » بعد هم شیرین زیر گریه می زند و می گوید: «من یه کار خیلی بدی کردم و سارپ مرد… »

سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۶۰
سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۶۰

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۶۰

جیدا دوستش نرمین را پیش انور می آورد تا برای او هم لباس بدوزد. انور معذب می شود اما به ناچار قبول می کند. همان موقع بهار همراه بچه ها از راه می رسد و جیدا می گوید که برای کمک به مراسم مادر عارف می رود و بهار هم با او همراه می شود. وقتی به خانه یوسف می رسند، برشان در را باز می کند و با دیدن بهار جا می خورد اما به روی خودش نمی آورد و بعد هم با آب و تاب برای دخترها تعریف می کند که عارف به خاطر او اکرم را کتک زده و در ادامه ی حرفش رو به بهار می گوید: «اون هنوزم دوسم داره پس تو دیگه زیادی امیدوار نشو! » بهار با تعجب به او نگاه می کند و بعد از رفتن او به جیدا می گوید: «این چرا هی میگه عارف عارف! من که با عارف کاری ندارم. » جیدا می گوید: «تو کاری نداری ولی شاید عارف باهات کار داشته باشه! » بهار با تعجب به او نگاه می کند و می گوید: «مزخرف نگو جیدا! آدم به اون خوشتیپی! با زنی مثل من چیکار داره.

زنی با دوتا بچه که از فقر چیزی ندارن بخورن و مریضم هست.. میخواد چیکار؟ » جیدا چیزی نمی گوید و وقتی هردو پشت سرشان را نگاه می کنند عارف را می بینند. بهار به او تسلیت می گوید و حالش را می پرسد. عارف می گوید: «خلاص شد. زندگی اونجوری زندگی نیست. برای همین من زیاد ناراحت نشدم. خوشحالم شدم حتی… ولی بابام خیلی ناراحت شد که انتظارشو نداشتم…» عارف زیر گریه می زند و بهار هم او را در آغوش می گیرد و گریه می کند و او را دلداری می دهد. برشان این صحنه را می بیند و ناراحت می شود و وقتی برای مهمان ها چایی می گیرد و به جیدا می رسد، جیدا می گوید:« دیدی تا گفتم بهار اینجاست، عارف چجوری خودشو رسوند؟ » برشان عصبانی می شود و سینی چایی را روی پای او می اندازد و پای جیدا می سوزد. شب وقتی بهار می خواهد به خانه برگردد، عارف او را می رساند و برشان چشمانش پر از اشک می شود. و بعد بیرون رفته و به عکس های قبلا خودش و عارف نگاه می کند و گریه می کند. جیدا او را می بیند و دلش به رحم آمده و کنارش می نشیند و نوازشش می کند. عارف در ماشین از بهار می پرسد:« چرا تو آشپزخونه اونجوری گفتی؟ یه زن و مریض و بی پول… به نظر من اونجوری نیست.

من کسی مثل تورو ندیده بودم تا حالا… قلبی از طلا داری و اشتباه هم برداشت نکنی ولی خیلیم خوشگلی. » بهار لبخند ملیحی می زند و چیزی نمی گوید. بهار وقتی به خانه می رسد انور به او می گوید که دوروک شلوارش را خیس کرده. شیرین فورا به نیسان خبر می دهد که شب را به گوش به زنگ باشد و حرف های بزرگترها را گوش کند و او هم قبول می کند. بها رو به انور و خدیجه می گوید: «من میتونم ازتون یه چیزی بخوام؟ نیسان و دوروک خیلی حساسن. معلومه دورو کیه چیزایی حس کرده که جاشو خیس کرده چون تا حالا این اتفاق نیفتاده بود. میدونین مدت درمان من خیلی طولانی و سخته ولی من میخوام بچه ها چیزی نفهمن و تحت تاثیر این دوره قرار نگیرن. اگه هم من نتونستم از این بیماری زنده بیرون بیام… اون موقع بچه هارو به شما میسپارم. بهم قول میدین؟ »

خدیجه چشمانش پر از اشک می شود و می گوید که از این حرف ها نزند. نیسان که همه چیز را شنیده ناراحت می شود و بعد با عصبانیت از اتاق بیرون آمده و رو به مادرش می گوید: «تو دروغگویی! ازت متنفرم. همتون بمیرین. تو هم بمیر. اگه منو دوست داشتی نمیمردی. » بهار با گریه او را بغل می کند تا آرامش کند. دوروک هم با ناراحتی خود را به آغوش بهار می رساند و می گوید: «چرا نیسان گفت مامانم میمیره؟ » نیسان می گوید: « خاله م گفت حرفای بزرگترهارو گوش بده. » بهار عصبانی می شود اما سعی می کند خودش را آرام کند و رو به بچه ها می گوید: «شمام دلتون برای خونه تنگ شده؟ من دلم خیلی تنگ شده واسه خونمون. پس ما الان وسایلمون رو جمع میکنیم و میریم و دیگه اینجا نمیمونیم باشه؟ » خدیجه اعتراض می کند و بهار می گوید: «دیگه اینجا نمیمونیم چون بچه ها به حد کافی اذیت شدن و من بیشتر از این طاقت ناراحتیشون رو ندارم. » انور از دست شیرین عصبانی و ناراحت است و می گوید: «من همراهشون میرم تا مراقبشون باشم.. » آنها وسایلشان را جمع می کنند و خدیجه اشک می ریزد.

سریال ترکی زن (کادین) قسمت 59
سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۵۹

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۵۹

خدیجه به اتاق بهار می رود و به او می گوید: «معذرت میخوام ازت بهار. میشه بمونین با ما اینجا؟ » بهار کمی به او خیره می شود و می گوید: «اینو واقعا میخوای؟ من احساس میکنم از سر اجباره که میگیش. » خدیجه می گوید: «بمونید… » و وقتی جوابی از بهار نمی شنود بیرون می رود و به اتاق شیرین رفته و کنار او روی تخت دراز می کشد و کمی بعد آرام در آغوشش می گیرد. صبح که می شود خدیجه روی میز صبحانه برای شیرین ظرفی نگذاشته و شیرین با دیدن آن دلش می گیرد و بعد هم با بغض رو به پدر و مادرش می گوید: «من دیگه میخوام درمان بشم. دارم به همه آسیب میرسونم و از همه بیشتر به خودم. باید برم پیش یه روانشناس. » خدیجه انگار دلش به رحم آمده اما انور می گوید: «بازی جدیدت اینه؟ من دیگه حرفاتو باور نمیکنم. » شیرین همان لحظه به ژاله زنگ می زند و از او شماره ی یک روانشناس را می خواهد. عارف پدرش را برای تشییع جنازه بیدار می کند تا آماده بشوند. برشان از دیشب همانجا مانده و به آنها می گوید که برایشان صبحانه آماده کرده است. یوسف عصبی می شود و عارف از او می خواهد آرام باشد و از برشان تشکر می کند. برشان لبخند می زند. فسون دوست دختر سینان، به اتاق ژاله می آید و با گریه می گوید که از سینان خبری ندارد و حامله هم است…
ژاله بیرون می رود تا برایشان آب بیاورد و همان موقع سینان او را می بیند و از او می خواهد کمکش کند تا از دست فسون راحت شود. ژاله پیشنهاد می دهد که او در اتاقش پنهان شود تا فسون او را پیدا نکند و سینان قبول می کند و به محض اینکه داخل اتاق ژاله می شود، ژاله در را به روی او و فسون قفل می کند و از جر و بحث آنها خنده اش می گیرد. جیدا به بهار خبر می دهد که مادر عارف فوت کرده و بهتر است خودش را برساند اما بهار که سرکارش است و بعد از آن هم باید به بیمارستان برود تصمیم میگیرد فردا به عارف سر بزند چون او همیشه در مشکلاتشان همراهشان بوده. اما سمانه به او اجازه مرخصی نمی دهد و بهار شرمنده می شود. خدیجه و انور بچه ها را به پارک می برند و انور به خدیجه می گوید:« حالا باید با شیرین چیکار کنیم خدیجه؟ اون نمیتونه اینجوری ادامه بده. من حتی دلم نمیخواد تو صورت دختر خودم نگاه کنم! » خدیجه می گوید: «تو حق داری…همه امیدم اینه که میخواد بره درمان بشه… » کمی بعد خدیجه گریه می کند و می گوید: «اون روز بهار زخمای بدنشو بهم نشون داد که این همه مدت ازمون قایم کرده بوده… منم دوست دارم به بچه م کمک کنم ولی میترسم… بهار قویه اما شیرین اینطور نیست. میترسم خودکشی کنه. »
انور او را در آغوش می گیرد. ییلیز به دیدن بهار به خانه خدیجه آمده و به طریقی می خواهد به بهار بفهماند که معشوقه سارپ همان شیرین است. او از بهار می خواهد که شماره شیرین را به او بدهد تا در مواقع ضرروی به او زنگ بزند. بهار می گوید که شماره شیرین را ندارد و همان موقع شیرین به آشپزخانه می آید و ییلز با لبخندی از او می خواهد که شماره اش را بدهد. شیرین هم قبول می کند و با گوشی اش به بهار زنگ می زند. او شماره اش را عوض کرده و ییلیز از این کار او تعجب می کند و عصبی می شود و شیرین با خونسردی به رویش لبخند می زند و می گوید: «به نظر من برو به بهار بگو که من معشوقه سارپ بودم. چون یا گم میشه از این خونه میره یا همین که شنید تموم میکنه. برا من فرقی نداره!» ییلیز با نفرت به او خیره می شود.
سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۵۸

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۵۸

شیرین بین حرف های خدیجه و بهار می آید و با دیدن زخم های او جا می خورد و بعد فورا داخل اتاقش می رود. بهار هم با عصبانیت لباسش را می پوشد و می گوید: «الان لباسای بچه ها رو جمع میکنم و امشب میریم. » خدیجه شرمنده سرش را پایین می اندازد. همان لحظه انور به خانه می رسد و نیسان و دوروک به سمت او می روند و با خوشحالی از او می خواهند کیک را نشانشان دهد. انور تصمیم می گیرد دل بچه ها را نشکند و بعدا حساب شیرین را برسد. بچه ها از دیدن آن همه بادکنک و هدیه های جورواجور خیلی خوشحال می شوند و بهار با دیدن خوشحالی آنها آرام اشک می ریزد. بعد هم به آشپزخانه می رود و انور هم خدیجه را به آشپزخانه می آورد و می گوید: «دخترمون یه شیطان دروغگوئه! این تولد تموم شه من میدونم باهاش چیکار کنم! » خدیجه می گوید که الان آرام باشد و بعدا حرفش را میزنند. بهار هم رو به انور می گوید که کمی بعد او همراه بچه ها می رود. انور جا می خورد و می گوید:« اگه قراره کسی بره اون شیرینه! » خدیجه هم از حرف او عصبانی می شود.

انور پیش بچه ها می رود و بهار به خدیجه می گوید: «یه چیزی خیلی واسم سواله…تو شبا چجوری میتونی بخوابی؟ » خدیجه به او چشم می دوزد و می گوید: «کی گفته میتونم بخوابم…؟ » بهار کیک را می آورد و نیسان بعد از فوت کردن شمع ها کادوها را باز می کند. وقتی بهار می فهمد که انور از طرف خدیجه و شیرین هم هدیه خریده و حتی برای دوروک هم هدیه ی کوچکی گرفته بغض می کند و انور را در آغوش می گیرد و از او تشکر می کند. انور هدیه اصلی که یک دوچرخه صورتی است را به نیسان می دهد و او را خیلی خوشحال می کند. حکمت جلوی برشان را می گیرد و از او می خواهد در خانه جیدا را بزند تا او در را باز کند و بتواند او را ببیند. برشان می گوید که خبری از او ندارد و حکمت برای این که او را تحریک کند می گوید: «جیدا دیگه الان با بهار صمیمیه. تو خونشون دیدمش. خیلی با هم خوب بودن. حتی عارف دست تو دست بهار بود. جیدا گفت قراره ازدواج کنن! شاهدشونم جیدا قراره باشه! » برشان از عصبانیت چشمانش پر از اشک می شود و به جیدا لعنت می فرستد و می گوید: «میدونی الان جیدات کجاست؟ خونه یوسفه! حتی تو آغوششه. »

حکمت دیوانه می شود و در خانه یوسفو می زند و وقتی او را می بیند اسلحه به رویش می کشد. جیدا هم از اتاقی بیرون می آید و می گوید: «اونجوری که تو فکر میکنی نیست. زنش الان مرد. منو صدا کرد بیام پیشش. » حکمت قانع می شود. از طرفی برشان وقتی عارف را می بیند به سمت او می رود و می گوید: «تو چشمام نگاه کن و بگو که دوسم نداری تا برم! » عارف که انگار حواسش جای دیگری است چیزی نمی گوید و جیدا لبخند می زند. عارف به خودش می آید و می گوید: «تو چی میگی هان؟ مامانم مرد! » بعد از اینکه بچه ها خوابیدند، انور، بهار و شیرین و خدیجه را صدا می زند و رو به شیرین با عصبانیت می گوید: «تو حاضری هرکاری کنی تا خواهرتو از اینجا بندازی بیرون نه؟ وقتی که ما نگرانت بودیم تو داشتی تو دیسکو میرقصیدی! » بعد هم مقابل چشمان متعچب خدیجه عکس ها را به سمت شیرین پرت می کند.

خدیجه ناباورانه به عکس ها خیره می شود و شیرین که اشک می ریزد می گوید: «من ترسیدم بهتون بگم. اون شب لونت منو زد. خیلی مست بود و به سمتم حمله کرد و وقتی مقاومت منو دید منو زد. صبحش از کارش پشیمون بود و ازم قول گرفت به کسی چیزی نگم… » انور خیره به شیرین می ماند و بعد هم چسب زخم سر او را می کند و می گوید: «همش دروغه. زخمی نیست! » گریه ش شیرین شدت می گیرد و خدیجه آتل دست او را باز می کند و کبودی های فیک او را پاک می کند و از او می پرسد که چرا؟ شیرین با صدای بلند رو به بهار می گوید: «چون از اینکه اون اینجا باشه متنفرم! چون از اینکه اون بهت بگه مامان متنفرم! بدم میاد از اینکه هربار بابام اونارو میبینه خنده میاد رو لباش. مامان وقتی تو بهش لبخند میزنی من میخوام بکشمش! چون میدونم اونو بیشتر از من دوست داری و تحمل اینو ندارم ! » خدیجه سیلی محکمی به او می زند و شیرین بعد از اینکه گریه اش به هق هق تبدیل شد مادرش را در آغوش می گیرد و معذرت خواهی می کند.

قسمت 57 سریال ترکی زن (کادین)
قسمت ۵۷ سریال ترکی زن (کادین)

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۵۷

سر میز شام، شیرین مدام بحث راه می اندازد و بهار هم جوابش را می دهد. ناگهان نیسان که تمام روز منتظر بود تا برایش تولد بگیرند زیر گریه می زند و وقتی بقیه می فهمد که تولدش بوده ناراحت می شوند و بهار از او معذرت خواهی می کند. شب موقع خواب نیسان به مادرش می گوید: «من زیادم ناراحت نشدم. میدونم چرا فراموش کردی، کلی اتفاق پشت سر هم افتاد. وگرنه تو فراموشش نمیکردی. » بهار او را در آغوش می گیرد. ژاله دیگر با موسی حرف نمی زند و سرسنگین است. موسی که از کارش پشیمان شده به او می گوید: «ژاله من فقط میخواستم توجه تورو به خودم جلب کنم.. » ژاله می گوید: «نتونستی! » و موسی ناراحت می شود. بهار بی خواب شده و به گذشته های دورش همراه سارپ فکر می کند. از طرفی سارپ هم نصفه شب از خواب می پرد و نمی تواند بخوابد. زنش به او خیره می شود و از او می پرسد: «خوبی؟ » سارپ کمی مکث می کند و بعد می گوید: «باید ببینمش… » زنش می گوید: «به نظر من اصلا لزومی نداره! » و سارپ می گوید: «پس باید اینجوری بگم… میخوام که ببینمش… میبینمش. » زنش می گوید: «هرکاری میخوای بکن نمیتونم مانعت شم. ولی مطمئنم فکر خوبی نیست. » صبح زود بهار کارهایش را سریع انجام می دهد تا برای نیسان هدیه بخرد و بعد هم کیک بزرگی برایش بخرد و شب در خانه خوشحالش کند.
انور هم قول داده که کمکش کند. جیدا عارف را که می بیند می گوید: «شب واسه نیسان جشن گرفتن. من نمیتونم برم. گفت تورو دیدم بهت بگم. زنگ زده بوده بهت ولی جواب ندادی. » عارف به خاطر بحثی که با بهار داشته می گوید: «منم میتونم برم. » جیدا از رفتار او جا می خورد. کمی بعد عارف به محل کار بهار می رود و کادویی را که برای نیسان خریده را به او می دهد. بهار خوشحال می شود و باز او را دعوت می کند اما عارف می گوید که نمی تواند بیاید. بهار از او می پرسد: «تو از دستم ناراحتی؟ من خیلی به حرف هایی که زدی فکر کردم. میدونم تو خوبی منو میخوای. من از دستت ناراحت نیستم عارف. شاید حق با تو باشه و من هنوزم ته قلبم سارپ رو دوس داشته باشه… نمیدونم. تو صمیمی ترین دوست منی و خوبی منو میخوای. » عارف از این حرف هم ناراحت می شود و به رویش نمی آورد. انور همه خانه را با بادکنک های رنگی تزئین می کند و کادوهای جورواجور هم برای نیسان می گیرد. بعد هم برای کاری بیرون می رود. انور با کادوی اصلی که یک دوچرخه برای نیسان است برمی گردد و شیرین وقتی این چیزها را می بیند عصبی می شود اما جلوی پدرش به رویش نمی آورد. حکمت بعد از کلی پرس و جو می فهمد که در واقع شیرین دروغ گفته و کسی به او حمله نکرده است. با توجه به دوربین های مدار بسته شیرین را می بیند که همراه پسری بوده و اصلا اتفاقات بدی برایش نیفتاده و همه چیز نقشه بوده است.
بعد هم پیامی را به خانه انور می فرستد و او را به محل کارش می آورد و همان اول می گوید که شیرین همه چیز را دروغ گفته و عکس ها را هم نشانش می دهد. انور خشکش می زند و با ناراحتی به عکس ها خیره می شود. از طرفی هم خدیجه بهار را صدا می زند و می گوید: «تصمیم گرفتم خونه رو بفروشم. یکم از پولشو به تو میدم. » بهار می گوید: «این کارو اصلا نکن. بیمه هزینه های درمان منو میده. » خدیجه سکوت می کند و بهار می فهمد که منظور خدیجه این است که او برود. بهار بغض می کند و خدیجه می گوید که  به خاطر شیرین مجبور است. بهار با ناراحتی می گوید: «منم دخترم… تو مامان منم هستی. » خدیجه هم با ناراحتی می گوید: «باید بری بهار. فردا یه جای مناسب پیدا میکنیم. بهت پول هم میدیم. » بهار پیراهنش را در می آورد و کبودی ها و زخم های حاصل از بیماری اش را نشان مادرش می دهد. خدیجه تاب نگاه کردن ندارد و چشمانش پر از اشک می شود. بهار می گوید: «میخوام منو اینجوری به یاد بیاری. فراموش نکن که دخترت رو چطوری به خیابون انداختی. »
قسمت 56 سریال ترکی زن (کادین)
قسمت ۵۶ سریال ترکی زن (کادین)

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۵۶

شیرین به اتاقش می رود تا برای انور و خدیجه تعریف کند که چه شده است. او با گریه می گوید: «رفتم پارک. اونجا چندتا پسر عجیب و غریب بود. بهم چندتا تیکه انداختن توجه نکردم اما بعد به سمتم اومدن… » انور که تحمل شنیدن این حرف ها را ندارد بلند می شود و شیرین با گریه ادامه می دهد: «بهم دست درازی کردن و منو کتک زدن. هرجوری شده خودمو نجات دادم… » خدیجه و انور هم پا به پای او گریه می کنند و سعی می کنند شیرین را آرام کنند. بعد هم به اتاق خودشان می روند و خدیجه به انور می گوید: «شنیدی؟ خودشو متعلق به اینجا نمیدونسته و من و تورم مامان بابای خودش ندونسته… میدونی چرا اونجوری گفت؟ به خاطر بهار و بچه هاش! » بعد هم می گوید: «انور من مجبورم یکیشونو انتخاب کنم…برام سخته بگم ولی بهار باید از این خونه بره… » انور سعی می کند او را از این فکر دور کند اما خدیجه تصمیم خودش را گرفته است. موسی خان کلی لباس طرحدار و رنگی برای خودش خریده و با ذوق آنها را به ژاله نشان می دهد. اما ژاله توی ذوق او می زند و می رود. اما موسی لباسی می پوشد و به بهانه دیدن دوستانش از خانه بیرون می زند. ژاله هم فورا بورا را برمی دارد و پیش همسایه می گذارد و خودش هم موسی را دنبال می کند. خدیجه پیش شیرین می رود و می گوید: «من یه تصمیم گرفتم دخترم. آبجیت اینارو میفرستم برن. یه کم بهشون پول میدم برن یه خونه دیگه بگیرن… ببین، تو به بابات بگو که من به مامانم گفتم نرن. باشه؟ » شیرین قبول می کند و بعد از رفتن خدیجه با خوشحالی لبخند پیروزمندانه ای میزند. دوروک برای شیرین نقاشی گلی کشیده و وقتی بهار از زیر در نقاشی را به داخل اتاق می فرستد، شیرین نقاشی را پس می فرستد و دوروک ناراحت می شود. انور سعی می کند خدیجه را از این که بهار را بیرون کند منصرف کند اما خدیجه مصمم است و می گوید: «اینجارو میفروشیم. به بهار پول میدم تا بره یه خونه اجاره کنه. »
انور می گوید: «تو این سن میخوای تنها دارایی مونم از دست بدیم؟ » خدیجه می گوید: «انور میخوای دخترمو از دست بدم؟ » انور می گوید: «اون که میگه خواهرم اینا نرن! این خونه فروخته نمیشه من اجازه نمیدم. » خدیجه می گوید: «میفروشیم. فراموش نکن انور، این خونه به نام منه و بیشتر پولش رو هم من داده بودم. » انور از این حرف او جا می خورد و چیزی نمی گوید. موسی به فروشگاه بزرگی می رود و در فودکورد شلوغی می نشیند تا چیزی بخورد. چون جا نیست، خانمی از او اجازه می گیرد و روبرویش می نشیند تا او هم غذایش را بخورد. ژاله که موسی را دنبال کرده این صحنه را می بیند و عصبی می شود و به محض بلند شدن موسی باز او را دنبال می کند. موسی به سینما رفته و ژاله کنار او می نشیند. موسی از دیدن او خشکش می زند. صبح تولد نیسان است و او با خوشحالی بیدار می شود و دنبال کیکش می گردد اما بهار به کل تولد او را فراموش کرده و حتی توجه چندانی به نیسان نمی کند. نیسان از اینکه حتی مادرش هم تولد او را فراموش کرده ناراحت می شود. برشان جلوی قهوه خانه با لبخند نشسته است و عارف به او می گوید: «نکنه فکر کردی اکرم رو به خاطر تو زدم؟ نه این اشتباهو نکن تو دیگه واسم مهم نیستی! » برشان هم همان لحظه دیوانه ای را که از جلوی قهوه خانه رد می شود را اذیت می کند و دیوانه موهای او را می گیرد و می کشد.
عارف از قهوه خانه بیرون می آید تا ببیند چه خبر است و برشان به او لبخند می زند و با صدای بلند می گوید: «هنوزم دوسم داری! هرکاریم بکنی دوسم داری! » حکمت برای پرو لباسش پیش انور می آید و انور می گوید که بخاطر اتفاقاتی که برایش افتاده به کل فراموش کرده است. حکمت وقتی شیرین را می بیند تصمیم می گیرد حساب ان سه نفری که به شیرین حمله کرده اند را برسد. کمی بعد جیدا هم به خاطر پیامی که حکمت به اسم انور برای او فرستاده به انجا می رسد و با دیدن حکمت عصبانی می شود و تصمیم می گیرد که برود. حکمت هم گردن انور را فشار می دهد و می گوید: «برو ولی منم عصبانتیم رو از خیاط درمیارم! » جیدا می گوید: «باشه! چی میخوای از من؟ » حکمت می گوید: «میخوام مثل قبل شیم. » جیدا می گوید: «نه اونجوری نمیشه. باید زنتو طلاق بدی و منو بگیری! » حکمت جا می خورد و می گوید که همچین چیزی ممکن نیست و جیدا روی حرفش می ایستد و از آنجا می رود.
قسمت 55 سریال ترکی زن
قسمت ۵۵ سریال ترکی زن

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۵۵

خدیجه و انور به اداره آگاهی رفته و مشخصات شیرین را می دهند و بعد هم برمی گردند. اما خدیجه می گوید که می رود تا همه کوچه ها را یکی یکی بگردد. بهار به انور می گوید که از او چه کمکی ساخته است؟ و انور می گوید: «تو برو سرکار. بچه هارم ببر مدرسه. جلو چشم خدیجه نباشین بهتره. چون ناراحته یچیزی میگه توام ناراحت میشی… » شیرین همراه لونت در خانه ی دوست لونت هستند. شیرین از اینکه تا اینجای کار طبق نقشه اش پیش رفته خوشحال است. بعد هم لونت، شیرین را پیش کسی می برد و با گفتن اینکه قرار است شیرین نقش کسی را که تصاف کرده بازی کند، دست او را آتل می بندد و سرش را هم باند پیچی می کند. بهار در محل کارش به فردانه می گوید: «نگران شیرینم. میدونم شاید واسه جلب توجه اینکارو کرده باشه ولی از طرفی میگم که واقعا بلایی سرش اومده باشه چی. منم با دوتا بچه سربارشون شدم و آرامششونو بهم زدم… بد شد. » فردانه می گوید که لازم نیست به خاطر این مسئله هم نگران شود. شیرین به لونت می گوید: «خوب نیست برگردیم؟ نمیخوام مامان بابامو اذیت کنیم. دلم نمیاد! » لونت می گوید: «همش خواهرت نقش بازی کنه؟ یکمی هم تو بازی کن. » شیرین می گوید: «من نمیتونم پیش اون کم میارم. اگه ببینی چطور غش میکنه! » عارف به مدرسه و دنبال بچه ها آمده تا آنها را به پارک ببرد. بهار هم قضیه شیرین را برایش تعریف می کند و بعد همراه بچه ها به پارک می روند. بهار به فکر فرو رفته و ساکت تر از همیشه است و وقتی عارف از او می پرسد که چه شده؟ بهار قضیه دیدن مادر سارپ .را تعریف می کند و می گوید که مطمئنا سارپ زنده است.

عارف می گوید: «نه. این یعنی شوهری داشتی که زنشو، دخترشو و حتی بچه به دنیا نیومده اش رو به نبودنش محکوم کرده! من اگه جای تو بودم خوشحال نمیشدم. چون به بچه های همچین آدمی بگی پدرتون مرده خیلی بهتر از اینه که بهشون بگی پدر خودخواهی داشتین. » بهار می گوید: «ممکنه سارپ بهم خیانت کرده باشه و رفته باشه با یه زن دیگه. ولی هیچی نمیتونه اونو خودخواه کنه. اگه مارو گذاشته رفته حتما دلیلی داشته. من فقط به خاطر بچه ها میخوام پیداش کنم. » عارف کمی عصبی می شود و می گوید: «بهار خودتو گول نزن. تو هنوز عاشقشی. اگه یه روز برگرده حاضری همه دروغ هایی که میگه رو هم باور کنی. » کمی بعد موسی خان و بورا به انها ملحق می شوند و عارف هم می رود. وقتی بهار و بچه ها در اتوبوس هستند، سارپ و همسرش هم در ماشین مدل بالایی در ترافیک کنار اتوبوس نگه می دارند. زن سارپ خیره به بهار و بچه هایش می ماند تا وقتی که ترافیک باز می شود. عارف با اعصابی خرد به محله می آید و همان موقع هم اکرم، دوست صمیمی اش را که با برشان نامزد کرده بود را دم خانه برشان می بیند. اکرم فکر می کند که برشان حتما باز هم با عارف است و شروع به متلک انداختن به عارف می کند. عارف پشت به آنها کرده و می رود اما بعد برمی گردد و چند مشت به سمت اکرم می اندازد. برشان که شاهد این صحنه است لبخند می زند و پیش خود می گوید: «هنوز منو دوست داره… » انور سعی می کند خدیجه را آرام کند تا دیگر به بهار گیر ندهد.

خدیجه بغض می کند و می گوید: «اگه بهار یه چیزیش بشه من بیشتر از همه ناراحت میشم… ولی اگه شیرین یه چیزیش بشه من میمیرم… » کمی بعد بهار همراه بچه ها از راه می رسد و درست وقتی که به شیرین زبانی نیسان می خندد خدیجه از اتاق بیرون می آید و می گوید: «چرا میخندی؟ دختر من گم شده تو داری میخندی! » بهار جا می خورد و چیزی نمی گوید. همان موقع بهار با سر و صورت زخمی و داغون به خانه می آید و گریه می کند. انور و خدیجه با نگرانی مدام از او سوال می پرسند که چه شده و شیرین با گریه ی ساختگی می گوید: «من بیمارستان بودم. برای اینکه نگران نشین بهتون نگفتم. لونت منو تا دم در رسوند ولی من نخواستم بیام خونه. احساس میکردم این خونه مال من نیست. خودمو متعلق به اینجا نمیدونستم! »

قسمت 54 سریال ترکی زن
قسمت ۵۴ سریال ترکی زن

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۵۴

ییلیز تصمیم می گیرد که هرچه را میداند به بهار بگوید و برای همین وقتی بهار را تنها می بیند به طرفش می رود تا با او حرف بزند که همان لحظه جیدا سر می رسد و ییلز اعصابش خرد شده و از او می خواهد بیرون برود تا با بهار حرف بزند اما جیدا از سر لجبازی همانجا می نشیند. آنها کمی با هم بحث می کنند و در آخر ییلز با عصبانیت از آنجا می رود. بالاخره موقع عصر بهار مرخص می شود و خدیجه او را به خانه می آورد. کمی بعد وقتی برای شام دور میز نشسته اند، انور رو به شیرین می گوید: «تو وسایلاتو بعد شام جمع کن چون خواهرت و بچه هاش تا وقتی درمانش تموم شه تو اتاق تو میمونن. » شیرین جا می خورد و بهار می گوید که لازم نیست این کار را بکنند. اما دوروک می گوید:« من تو اتاق خودمون راحت نیستم و اونجارو دوست ندارم. من اتاق خالمو میخوام. » شیرین می گوید: «آره خب آخه قبلا تو یه خونه خیلی خوب زندگی میکردین خیلی عادیه اون اتاق رو نپسندی! قبلا تو قصر بودین؟! » دوروک می گوید: «آره تو آپارتمان قصر بودیم. » انور به شیرین دستور می دهد که زودتر وسایلش را جمع کند. شیرین می گوید: «باشه! حتی اگه بخوای از این خونه هم میرم! » خدیجه می گوید: «شیرین تو، تو اتاقت بمون. ما اتاقمونو به بهار میدیم. » انور هم قبول می کند. بهار که معذب شده است قبول نمی کند. شیرین اعتراض می کند و انور به او می گوید که دیگر دخالت نکند. وقتی همه مشغول خوردن شام هستند، شیرین به اتاق بهار می رود و گوشی او را پیدا می کند و شماره اش را پاک می کند. خدیجه به اتاق شیرین می رود و از او می خواهد که با بهار بدرفتاری نکند. و بعد هم می گوید: «فردا تو هم برای نمونه میای که خون بدی؟ »

شیرین از این حرف مادرش عصبی می شود اما بعد قبول می کند. و به محض رفتن خدیجه در اینترنت ” موانع اهدای خون” را جستجو می کند. حکمت به خانه برشان می رود و از او می پرسد: «جیدا چه غلطایی میکنه؟ دوتا دوتا لباس میپوشه تو کاباره. کی براش خرید؟ » برشان می گوید: «میونه مون خوب نیست من نمیدونم. ولی لباساش رو ناپدری بهار براش دوخته! خیاط مردونه س ولی وقتی جیدا خواست اونم رد نکرد و مفتی براش دوخته! » حکمت عصبانی میشود و برشان آدرس مدرسه بچه ها را می دهد تا به طریقی بتواند انور را پیدا کند. انور و خدیجه و شیرین همراه هم برای اهدای خون می روند. شیرین که از قبل قرص مسکن مصرف کرده نمی تواند خون بدهد و از این بابت خوشحال می شود. بهار همراه بچه ها در راه رسیدن به خانه است که ماشینی با سرعت نزدیک می شود کم مانده او را زیر بگیرد. بهار جلو میرود تا با راننده ماشین دعوا کند که با دیدن آن زن یاد گذشته و مادر سارپ می افتد. بهار خشکش می زند که آیا او واقعا مادر سارپ است یا نه. خدیجه همین که به خانه می رسد اتاق خودش و انور را برای بهار و بچه ها آماده می کند و انباری را هم برای خودشان. شیرین به خاطر این کار او عصبانی می شود و به او می گوید: «چه خوب اتاقشونو تزئیین کردی! انگار که قراره تا آخر عمر اینجا بمونن. » بهار و بچه ها صدای او را می شنوند و بچه ها می ترسند. اما با دیدن اتاق جدید خوشحال می شوند. خدیجه هم با دیدن خوشحالی آنها خوشحال می شود و لبخند می زند. حکمت به همراه افرادش سراغ انور می رود و اول او را تهدید می کند که با جیدا چه کار دارد و چرا برای او مجانی لباس دوخته؟ انور به او توضیح می دهد و در آخر هم می گوید که او زنش را دوست دارد و جیدا برای او مثل دخترش است نه بیشتر.

حکمت هم حرف های او را باور می کند و به او می گوید که اندازه اش را بگیرد و برایش کتی بدوزد و حین اندازه گیری هم با او درد دل می کند و می گوید که جیدا را واقعا دوست دارد. بهار به بختیار بقال زنگ می زند و از او شماره و آدرس محل کار مادر سارپ را می خواهد. بختیار هم قول میدهد که آدرس او را برایش پیدا کند. بهار به آدرس مورد نظر می رود اما می گویند که ژولیده دیگر در اینجا کار نمی کند چون گفته که پسرش دیگر پولدار شده. بهار خشکش می زند و از آنجا می رود و به خانه می رود و چون در حال خودش نیست جواب سلام خدیجه و شیرین را نمی دهد. شیرین از این رفتار او عصبانی می شود و به او می گوید: «تو مگه کی هستی؟ به صورتم نگاه کن من دارم با تو حرف میزنم. » و مدام حرفش را تکرار می کند. بهار هم عصبانی می شود و او را به دیوار می کوبد و می گوید که بس کند. بعد هم می گوید: «تو چجور دیوونه ای هستی؟ تو باید همین الان تو بیمارستان بستری بشی! » شیرین به مادرش نگاه می کند تا بلکه او چیزی به بهار بگوید اما خدیجه سکوت می کند. شب که می شود شیرین وسایلش را جمع می کند و همراه لونت می رود. خدیجه صبح به اتاق او می رود و وقتی می بیند که نیست نگرانش می شود و به انور هم خبر می دهد و به او زنگ می زند اما در دسترس نیست. انور هم به لونت زنگ می زند اما لونت می گوید دیشب او را به خانه رسانده است. انور و خدیجه آماده می شوند تا به دنبال او بروند. بهار می پرسد که چه شده و خدیجه می گوید:« دخترم غیبش زده. به خاطر اینکه تو اومدی تو این خونه، اون پا شد رفت. » زنی در خانه ای بزرگ و شیک کسی به اسم آلپ را صدا می زند. مرد، زن را می بوسد و می بینیم که او سارپ است.

قسمت 53 سریال ترکی زن
قسمت ۵۳ سریال ترکی زن

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۵۳

خدیجه همراه آمبولانس می رود و انور هم به اصرار بچه ها همراه آنها با تاکسی دنبالشان می کند. شیرین هم به خاطر اینکه گوشی بهار را به نحوی از دست انور بگیرد و شماره اش را پاک کند همراه انها می رود. همان موقع عارف به گوشی بهار پیام می دهد که کیف پول انور در ماشین جا مانده و فردا صبح تحویلش می دهد. انور هم به او زنگ می زند و می گوید که به خاطر بهار در بیمارستان هستند و زحمت آوردن کیف را نکشد. کمی بعد که به بیمارستان می رسند، ژاله خبر می دهد که حال بهار بهتر است و چیزی برای نگرانی نیست. بعد هم از آنها می خواهد به اتاقش بیایند تا کمی با آنها حرف بزند. ژاله رو به انها می گوید: «بهار یه بیماری نادر و خطرناک داره که اگه زود درمان نشه ممکنه پیشرفت کنه و حتی بمیره… » خدیجه آرام اشک می ریزد. کمی بعد عارف به بیمارستان می آید و بچه ها محکم او را در آغوش می گیرند. کمی بعد وقتی انور و خدیجه می آیند و نیسان چشمان پر از اشک آنها را می بیند شک می کند که حتما یه چیزی شده است اما ژاله می گوید که چیزی نیست. عارف هم انور را به گوشه ای می برد و از او می پرسد که جریان چیست؟ انور هم به او توضیح می دهد و عارف ناباورانه به او چشم می دوزد و با ناراحتی اشک می ریزد. بهار به هوش می آید و خدیجه همراه بچه ها به دیدن او میروند. بهار از چشمان خدیجه و حال او می فهمد که حتما ژاله جریان بیماری اش را برای او تعریف کرده است.
بچه ها را بیرون از اتاق می فرستد و در حالی که خودش هم اشک می ریزد به مادرش می گوید که ناراحت نباشد چون قرار است حالش خوب بشود. خدیجه او را در آغوش می گیرد و با گریه می گوید: «من مقصر همه چیزم. تورو ترک کردم و رفتم و مراقبت نبودم… »  بهار هم به او می گوید که اینطور نیست و محکمتر او را در آغوش می گیرد. کمی بعد عارف هم به دیدن او می آید و می گوید: «چرا بهم نگفتی بیماریت انقدر جدیه؟ » بهار سکوت می کند و چیزی نمی گوید. بهار می گوید: «بچه ها دلشون میخواد برگردن خونه خودمون… » عارف به دروغ می گوید: «بابام خونه رو اجاره داده نمیتونی برگردی. » بهار لبخند می زند و می گوید: «خیلی تابلوئه که داری دروغ میگی. » عارف هم لبخند می زند و جواب می دهد: «دروغ گفتم ولی تا حالت خوب نشه نمیتونی برگردی. » بهار به او خیره می شود. کمی بعد بهار به خواب می رود و خدیجه به انور می گوید: «من میمونم اینجا ولی تو برو با شیرین و بچه ها و حواست به شیرین باشه که دیگه نگران اونم نباشه. » انور هم قبول می کند و گوشی بهار را هم به دست خدیجه می دهد که به بهار پس بدهد. عارف تا صبح در بیمارستان می ماند و صبح ییلیز هم به دیدن بهار می آید و قبل او عارف را می بیند و برای او تعریف می کند که معشوقه سارپ همان شیرین بوده. عارف جا می خورد و از او می خواهد که به بهار چیزی نگوید.
یوسف وقتی برشان را می بیند با صدای بلند رو به جیدا می گوید که عارف دیشب به خاطر بهار به بیمارستان رفته و امروز هم برنگشته است. برشان عصبانی می شود و او را تهدید می کند که اگر باز هم از این حرف ها بزند به حکمت زنگ می زند و می گوید که جیدا با هردویشان رابطه داشته است. یوسف می ترسد و جیدا که فهمیده بهار در بیمارستان است فورا به خانه می رود تا آماده شود و به ملاقاتش برود. همان موقع حکمت با افرادش به در خانه او می آید و زنگ می زند و می گوید که دلش برای او تنگ شده است. جیدا می گوید: «من دیگه نمیخوامت. پیامی بهم گفت که تو واسه اون زنه چیا خریدی  و به خاطر اونم که شده دیگه نمیخوامت. » حکمت هم پیامی را همانجا به باد کتک می گیرد و جیدا با دیدن این صحنه لبخند می زند.

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۵۲

بهار جواب تلفنش را نمی دهد و کمی بعد برشان سر میز آنها آمده و درست وسط بهار و عارف می نشیند و وقتی از بهار می پرسد که در خانه جدید احساس راحتی می کند یا نه؟ بهار می گوید: «آره. میدونی چرا؟ چون دیگه کسی نیست تو خونه م مواد مخدر بذاره! » برشان جا می خورد و سعی می کند به عارف توضیح بدهد که کار او نبوده و حتما بهار از حسودی اش این حرف ها را می زند و شاید هم کار جیدا بوده است. بهار می گوید: «بچه ها دیدنت که جاساز کردیش تو خونه م. تو چجوری آدمی هستی؟ منو با دوتا بچه داشتی تو دردسر مینداختی! »برشان رو به عارف می گوید: «عارف این زنه دروغ میگه فقط میخواد بین ما جدایی بندازه حسودیش میشه به عشق ما! »عارف می گوید: «چه عشقی؟ خیال برت نداره! من کس دیگه رو دوست دارم. الانم برو گمشو! »چشمان برشان پر از اشک می شود و با نفرت به بهار خیره می شود و بعد می رود.کمی بعد جیدا روی صحنه می آید و شروع به خواندن می کند.کمی بعد حکمت به انجا می آید و با دیدن سر و وضع جیدا روی صحنه می رود و می گوید: «اونایی که منو میشناسن میدونن که نباید روی حرف من حرف زد! پس الان همه ی مردای تو سالن باید پشتشونو به صحنه کنن! »

بعد برای اینکه کسی اعتراض نکند اسلحه اش را نشان می دهد. بعد هم روبروی جیدا می نشیند و به او می گوید که خواندنش را شروع کند. جیدا هم به ناچار شروع به خواندن می کند. بچه ها به خاطر اینکه حوصله شان سر رفته به اتاقشان می روند تا بخوابند. دوروک می ترسد و نیسان را هم می ترساند. بچه ها با ترس به طرف اتاق شیرین می روند و او را در آغوش می گیرند و از او می خواهند که در اتاقش بمانند. اما شیرین آنها را بیرون می کند و بچه ها به ناچار روی مبل می نشینند و دوروک بهانه می گیرد که دلش خانه شان را می خواهد و گریه می کند. نیسان سعی می کند او را آرام کند. شیرین به یاد می آورد که چهار سال پیش مدام به مدرسه نمیرفت و به محل کار سارپ می رفت تا او را ببیند. سارپ او را به گوشه ای کشانده و گفته بود: «دیگه نیا اینجا. نمیخوام سوتفاهم برای بقیه پیش بیاد که من دارم با دخترای کم سن و سال لاس میزنم. من زن دارم و زنمم خیلی دوست دارم. » همان موقع بهار همراه نیسان کوچک به مغازه آمده بود و شیرین بدون اینکه بهار او را ببیند فرار کرده بود و در خیابان به گریه افتاده بود… شیرین با یادآوری این خاطره اشک می ریزد. بعد از تمام شدن مراسم، حکمت به دنبال جیدا می افتد و از او فرصت دوباره می خواهد اما جیدا با قاطعیت می گوید: «من دیگه هیچ وقت به تو محتاج نمیشم. تموم شد. » و می رود.

وقتی عارف، بهار و انور و خدیجه را به خانه می رساند بچه ها می گویند که شیرین به آنها توجه نکرده است و دلشان خانه خودشان را می خواهد.انور به شیرین خیره می ماند و به بچه ها می گوید: «کاش به من زنگ میزدین تا من به خاله تون بگم که باهاتون بازی کنه. »نیسان می گوید: «به مامانمون زنگ زدیم. با گوشی خاله زنگ زدیم ولی جواب نداد. » بهار تعجب می کند که متوجه زنگ آنها نشده و سراغ گوشی اش می رود تا آن را چک کند و درست همان لحظه غش می کند و سرش به لبه ی میز می خورد و بیهوش می شود. شیرین هم با ترس گوشی بهار را برمی دارد تا شماره اش را پاک کند اما انور گوشی را از او می گیرد تا به آمبولانس زنگ بزند. بچه ها به خاطر مادرشان با صدای بلند گریه می کنند و انور آنها را همراه شیرین به اتاقش می فرستد تا این صحنه را نبینند. خدیجه و انور بالای سر بهار می نشینند و اشک می ریزند تا آمبولانس برسد.

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۵۱

دکتر سینان به بهار می گوید: «درمانی که تا الان برات انجام دادیم جواب نداده و باید هرچه زودتر عمل پیوند رو انجام بدیم. و با توجه به شرایطت باید تو یه محیط استریل به مدت ۶ تا یک سال ازت مواظبت بشه. » بهار به این فکر می کند که هزینه های بیماری اش را چطور پرداخت خواهد کرد. موسی به ژاله زنگ می زند و از او می پرسد که امشب ساعت چند به خانه می آید؟ وقتی ژاله می گوید که دور و برساعت ۷، موسی می گوید: «عالیه. من شب با دوستام میرم کنسرت. تو مواظب بورا باش. خداحافظ. »ژاله تا بخواهد چیزی بگوید موسی گوشی را قطع می کند. ییلز به محل کار بهار می رود تا هر چیزی را که می داند به او بگوید. اما بهار به محض اینکه از بیمارستان به محل کارش می آید، سما خانم او را به عنوان منشی اش در مقابل مشتری جدید می برد و ییلز نمی تواند حرفش را به او بزند. فردانه همراه ییلز است و ییلز از شدت عصبانیت با صدای بلند قضیه اینکه خواهر بهار دوست دختر سارپ بوده است را لو می دهد. فردانه تعجب می کند و از ییلز می خواهد که چیزی به بهار نگوید چون مریض است و این خبر می تواند او را سکته بدهد.

بعد از ساعت کاری بهار، عارف به دنبال او می آید و از او می پرسد که به برنامه ی جیدا خواهد رفت یا نه؟ بهار می گوید که حتی خانوادگی به انجا می روند.عارف کمی عصبی می شود و بهار به او توضیح می دهد که انور اصرار کرده و چاره ای ندارد.عارف هم می گوید که آنها را همراهی خواهد کرد.بعد هم بچه ها را به پارک می برند. بهار و عارف کنار هم روی نیمکتی نشسته اند و وقتی بحث دانشگاه رفتن می شود عارف می گوید: «من ول کردم دانشگاهو. یه دوست خیلی صمیمی داشتم که همه چیزمون باهم بود. آوردمش محله و با نامزدم آشناش کردم… باهم دوس شدن و بعدم نامزد کردن. منم داغون شدم و نتونستم درس و دانشگاهو ادامه بدم… » بهار از اتفاقی که برای او افتاده ناراحت می شود و می فهمد که نامزد او همان برشان بوده. شب موقع برگشت دوروک قضیه شیرین در مقابل مغازه بختیار بقال را پیش می کشد و وقتی عارف می پرسد که یعنی چه؟ بهار برایش توضیح می دهد که دوروک عکسی از شیرین را در مقابل همان بقالی که سارپ را بزرگ کرده است، دیده است. عارف به فکر فرو می رود. وقتی به خانه می رسند، دوروک گوشی خدیجه را برمیدارد تا همان عکس را به بهار نشان بدهد اما وقتی عکس روی صفحه را می بیند عکسی از خودش و نیسان را می بیند و خوشحال می شود و همراه نیسان خدیجه را محکم در آغوش می گرند.

بچه ها از اینکه قرار است در نبود مادر و انور و مادربزرگشان همراه شیرین باشند خیلی هیجان دارند. اما به محض خارج شدن مادرشان همراه انور و خدیجه، شیرین بالا و پایین پریدن های آنها را می بیند و بعد اخم می کند و می گوید: «تلویزیون نگاه کنید و صداتونم درنیاد! » بچه ها ناراحت می شوند.کمی بعد دوروک گوشی شیرین را برمیدارد و از نیسان می خواهد که به مادرشان زنگ بزنند تا با او حرف بزند.نیسان هم زنگ می زند و اسم معشوقه ی سارپ روی صفحه گوشی بهار نمایان می شود.بهار دو دل است که جواب بدهد یا نه.از طرفی برشان هم به آن کاباره می آید و وقتی می فهمد که عارف و بهار کنار هم نشسته اند عصبانی می شود و اما به فکر فرو می رود تا همه چیز را خراب کند.

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۵۰

انور به محض خارج شدن شیرین از حمام به اتاقش می رود و با عصبانیت به او می گوید: «دروغاتو آماده کردی؟ سارپ چجوری هنوز زنده س؟ تو چیکار کردی؟ » شیرین گریه می کند و می گوید: «من اون پیامارو خودم به خودم دادم که فکر کنم برای یه لحظه سارپ هنوز زنده ست و منو دوست داره. » انور داد می زند: «اون تورو دوست نداشت! اون بهارو دوست داشت و تو بهش آویزون شدی! » خدیجه از آنها می خواهد آرام باشند و شیرین با جیغ و داد میگوید: «نخیر! اولش اونجوری بود ولی بعدش اونم عاشق من شد. ما عاشق هم شدیم. » انور به روی دخترش تف می اندازد و می رود. صبح که می شود همه دور میز صبحانه نشسته اند و باهم به شیرین زبانی های دوروک می خندند.شیرین این صحنه را می بیند و بدون خوردن صبحانه همراه لونت بیرون می رود. جیدا به عارف می گوید که برای دیدن برنامه اش همراه پدرش به کاباره بیاید. عارف می گوید که تمایلی ندارد و جیدا می گوید: «بهارم میاد با بچه هاش. میخوام کل خانواده شونو دعوت کنم. » عارف می گوید: «بهار همچین جایی نمیاد! »

جیدا می گوید: «من بگم میاد! توام حالا که دلت نمیخواد نیا. » عارف به فکر فرو می رود. جیدا به خانه خدیجه می رود تا لباس هایش را پرو کند. بعد پوشیدن لباس ها خیلی از کار انور خوشش می آید. خدیجه که به خانه می آید کمی حسودی اش می شود. جیدا به خدیجه می گوید که او هم کمی به خودش برسد و لباس های زیبا بپوشد. بعد هم آنها را به برنامه اش دعوت می کند.خدیجه مخالف است اما انور روی جیدا را زمین نمی اندازد و قبول می کند. خدیجه تعجب می کند و به او چشم غره می رود. بچه ها دلشان برای عارف تنگ شده است و به او زنگ می زنند. عارف می گوید که فردا بعد مدرسه دنبالشان می آید تا آنها را همراه بهار به پارک ببرد. بچه ها خیلی خوشحال می شوند.بعد اینکه به خانه می رسند، انور به آنها می گوید که او و خدیجه و بهار به برنامه جیدا دعوت شده اند.بهار می گوید: «پس کی مواظب بچه ها باشه؟ »شیرین جلو می آید و می گوید: «من مواظب بچه هام. ما هم با همدیگه خوش میگذرونیم. »بهار زیاد مایل نیست و می گوید که بعدا حرفش را خواهند زد.خدیجه پیش انور می رود و می گوید: «انور نمیبینی شیرین هرکاری میکنه به چشات بیاد؟ تو اصلا عین خیالت نیست. »

انور می گوید: «انتظار داری چیکار کنم خدیجه؟ »خدیجه جواب می دهد: «شیرین درسشو گرفته. سالهایت داره تاوان اشتباهات بچگیشو میده. ما هم دیگه این موضوع رو پیش نکشیم تا زندگیمون به آرامش برسه. مگه خودت همیشه نمیگفتی باید اشتباهات جوون هارو بخشید؟ باید گذشته رو فراموش کنیم انور… » انور به او خیره می شود اما چیزی نمی گوید. دوروک وقتی به گوشی خدیجه نگاه می کند و عکس شیرین را در پس زمینه آن می بیند که کنار بقالی بختیار است و کمی به آن خیره میشود. انور به خدیجه می گوید: «به نظرم عکس گوشیتو عوض کن. بچه ها میبینن میگن چرا مامانمون نیست. حداقل عکس نیسان و دوروکو بذار. » خدیجه می گوید: «گوشی خودمه هر عکسی بخوام میذارم. خیلی دلت میخواد خودت عکسشونو بذار انور. » از طرفی هم شب موقع خواب، نیسان از مادرش میخواهد که پیش شیرین بمانند و شب را با او خوش بگذرانند. بهار قبول نمی کند و وقتی قیافه ناراحت نیسان را می بیند در آخر می گوید: «باشه این دفعه رو میتونین پیش خاله تون بمونین. » و باعث خوشحالی بچه ها می شود. کمی بعد هم دوروک می گوید که در گوشی مادربزرگش عکس شیرین را دیده که به مغازه بختیار بقال رفته است. بهار تعجب می کند که شیرین چطور به مغازه بختیار رفته و عکس هم گرفته است .

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۴۹

انور رو به بهار می گوید: «چند روز بعد اینکه سارپ اومد خونمون یکی تلفنو گذاشته بود دم در. شیرین هم از دانشگاه برگشتنی تلفن رو پیدا کرد و توشو که نگاه کرده فهمیده نلفن سارپه. » بهار که به نظر باور نکرده می پرسد: « کی گذاشتنش دم درتون؟ » شیرین فورا می گوید: «۱۵روز بعد اینکه سارپ خونمون اومده بود. » انور می گوید: «شیرین گوشیو از ما پنهون کرده بود. ما نمیدونستیم گوشی دستشه. » بهار از شیرین می پرسد که چرا و شیرین جواب می دهد: «نمیخواستم مامانم از طریق گوشی باهات ارتباط برقرار کنه. بعدشم فراموش کردم. چون اون روزا حسودیتو میکردم.. بعدش که تو وارد زندگیمون شدی دلیلی برای پنهون کردن گوشی نموند. » بهار عصبانی می شود و می گوید: «تو داری میگی عصبانیتم و نفرت و دوس نداشتنم نسبت به تو برات مهمه؟! » شیرین به ظاهر عصبانی می شود و می گوید: «تو میدونی اصلا وقتی من حال تورو فهمیدم چه حالی شدم؟ خبر داری؟ » انور که از درست دروغ های دخترش عصبانی شده به او می گوید بس کند.

بهار رو به انور می گوید: «حرفای تورو بارو میکنم ولی تو سرم کلی سوال هست. » و می رود. انور هم با عصبانیت رو به شیرین می گوید: «اگه راستشو میگفتم بهار یه دقیقه هم اینجا نمیموند! به خاطر تو! » و بعد از رفتن او خدیجه از شیرین می پرسد: «مگه بابات چی میدونه که اینجوری حرف میزد؟ » شیرین با ترس می گوید: «دفتر خاطراتمو خونده. یه چیزایی بیشتر از تو میدونه. » خدیجه از اینکه او همه چیز را در دفترش می نویسد عصبانی می شود و او را سرزنش می کند و بعد هم می رود. شیرین چند نفس عمیق می کشد تا کنترلش را از دست ندهد. انور در اتاق نشسته و گریه می کند و خدیجه از او می پرسد: «خیلی بده اون چیزی که تو دفتره؟ » انور می گوید: «خیلی بد… نخواستم تو ناراحت بشی که نگفتم بهت. ما چجور فرزندی تربیت کردیم خدیجه…؟ » و گریه اش شدید می شود و خدیجه سعی می کند او را آرام کند. شیرین به دیدن عارف می رود و با قیافه ای مظلوم به او می گوید: «من یه خواهشی ازتون دارم که به آبجیم نگین من میومدم اینورا. بخاطر این میومدم که از وضعیت خودش و بچه هاش باخبر بشم نه چیز دیگه… الان بالاخره داریم میشیم یه خانواده ی شاد… بهش چیزی نگین که ناراحت شه. »

عارف قبول می کند. برشان آنها را در حال حرف زدن می بیند و بعد رفتن شیرین به عارف می گوید: «اون کی بود؟ معشوقه جدیدته؟ » عارف می گوید: «مزخرف نگو! خواهر بهار بود. به تو چه اصلا؟ قراره به تو حساب پس بدم؟ » برشان تعجب می کند و به فکر فرو می رود. خدیجه و انور هم بچه ها را به پارک می برند و بچه ها وقتی می بینند که قیافه هردویشان درهم است آنها را هم سوار تاب می کنند و با هم اوقات خوشی را می گذرانند. شب که می شود خواب به چشمان بهار نمی آید و او سراغ انور و خدیجه می رود و می گوید: «من همش دارم فکر میکنم که کی ممکنه گوشیو گذاشته باشه دم درتون. آخه… سارپ هنوزم زنده ست! » انور و خدیجه ناباورانه به او خیره می شوند و بهار پیام های معشوقه سارپ را به آنها نشان می دهد و می گوید: «شوهر من مرده… ولی بابای بچه های من زنده ست. برای همینه که من میخوام همه چیزو بفهمم. » و با گریه به اتاق خودشان برمی گردد.

انور عصبانی شده و به اتاق شیرین حمله می برد. خدیجه از او می خواهد آرام باشد تا وقتی شیرین از حمام درآمد با هم حرف بزنند. برشان به دیدن جیدا می رود و جیدا درمورد بهار و بچه ها و شیرین می گوید که با بهار رابطه خوبی ندارد. برشان هم با دقت به حرف های او گوش می دهد که کسی در خانه را می زند. جیدا در را که باز می کند حکمت را می بیند اما در را فورا به رویش می بندد و به خواهش های حکمت هم توجه نمی کند. جیدا او را تهدید می کند که اگر باز هم سراغش بیاید به زنش زنگ خواهد زد. حکمت می گوید: «من الان میرم. ولی ول کنت نیستم. »

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۴۸

بهار در مسیر و داخل ماشین با خوشحالی به عارف میگوید که سارپ زنده است و عارف ناراحت میشود اما به رویش نمی آورد. از طرفی هم شیرین بخاطر نیامدن بهار تا ان وقت شب حرص میخورد و دوباره غر زدن هایش را شروع میکند و به خدیجه میگوید مامان کاری نمیخوای کنی؟ این خونه قانون داره یعنی چی که تو بیمارستانه هنوز، دروغ میگه،با دوست پسرش تو خیابونا داره میگرده و تو بابا براش بچه داری میکنید. اگه منم این موقع شب میومدم انقد راحت میذاشتین بیام خونه؟ بعد هم از جایش بلند میشود و کلیدی را که انور زیر گلدان برای بهار گذاشته برمیدارد. خدیجه با بی میلی کلید را از او میگیرد و نگران بهار میشود. وقتی بهار همراه عارف به خانه میرسد دیر وقت شده و بچه ها و انور خوابیده اند. بهار هرچقدر دنبال کلید میگردد پیدایش نمیکند و در خانه را میزند. خدیجه که هنوز نتوانسته بخوابد بلند میشود تا در را باز کند اما شیرین به او خیره میشود و خدیجه در را نصفه باز میکند و میگوید خجالت نمیکشی این وقت شب میای خونه؟ بهار میگوید الان از بیمارستان تونستم بیام بیرون تا الان کارم طول کشید.

خدیجه میگوید تا این وقت شب با هرکی داشتی میگشتی الانم برو پیش همون. بهار میگوید مامان چی میگی درو باز کن سردمه. خدیجه میگوید فردا صبح میای بچه هارو میبری مدرسه این وقت شب کسی نمیتونه بیاد خونه ما. بعد هم در را میبندد و بهار هرچقدر در میزند و او را صدا میکند خدیجه در را باز نمیکند. کمی بعد خدیجه از شیرین میخواهد در را باز کند و شیرین قبول میکند و بعد هم بهار را دم در میبیند. اما به خدیجه میگوید که رفته و حتما پیش دوست پسرش است. خدیجه جا میخورد و شیرین از او میخواهد که برود و بخوابد که دوروک و نیسان از خواب بیدار میشوند و سراغ مادرشان را میگیرند. خدیجه کنار بچه ها میخوابد تا خوابشان ببرد. بچه ها با لبخند به او خیره میشوند و بعد هم خدیجه را میبوسند. بهار همانجا دم در در آن هوای سرد تا صبح منتظر میماند. بعد از چند ساعت ژاله وقتی به موسی زنگ میزند موسی در ماشین نشسته و خوابش برده و با دیدن شماره ژاله صدای اهنگش را زیاد میکند و میگوید صدات نمیاد من الان یه جای شلوغم. بعد هم گوشی را قطع میکند. نصف شب وقتی ژاله همراه بورا به خانه میرسد موسی هنوز به خانه نیامده و درواقع داخل ماشین خوابش برده است.

او صبح به خانه میرسد و ژاله از او میپرسد که کجا بوده. موسی میگوید یخورده با دوستام گشتیم. غذا خوردیم و رفتیم به یه بار بعدشم یه بار دیگه.برم یه دوش بگیرم صبونه بورا رو تو آماده میکنی.بعد هم به حمام میرود. ژلله با تعجب به او نگاه میکند و پیراهن موسی را بو میکند و وقتی میبیند عطرش عوض شده جا میخورد. بهار در را میزند و انور دررا باز میکند و از این که الان به خانه آمده تعجب میکند. بهار میگوید باید به سر کار میرفته و انور با مهربانی برایش چای می آورد. خدیجه هم به او خیره میشود. بهار به اتاق میرود و گریه میکند و بعد هم پیش بچه ها خوابش میبرد. خدیجه سر کار میرود و همسایه اش ماهیر به او میگوید اون خانومه که با شما میمونه تمام شب رو رو پله ها بود، اونو اونجوری دیدم خوابم نبرد، همش بیدار بودم از پنجره نگاش میکردم نگرانش شدم. خدیجه تعجب میکند اما چیزی نمیگوید و میرود. بهار که خواب مانده بچه ها را هم با عجله بیدار میکند تا بروند.

سر راهش هم گوشی سارپ را به یک تعمیر موبایل میدهد که صاحبش همان ماهیر است. وقتی بهار دنبال گوشی اش میرود ماهیر میگوید خراب نیست شارژش تموم شده. من وقتی به داداش انور هم دادم بهش گفته بودم زیاد شارژ نگه نمیداره. بهار از شنیدن اسم انور متعجب میشود و به فکر فرو میرود و اتفاق هارا از زمان پیدا کردن گوشی کنار هم میچیند. جیدا به خانه خدیجه میرود تا بهار و بچه هارا ببیند. آنها نیستند و جیدا داخل خانه میشود و میگوید که منتظر میماند. خدیجه از سرو وضع او خوشش نمی آید و جیدا وقتی متوجه میشود انور خیاط است پارچه هایش را میدهد تا انور برایش لباس بدوزد. انور با این که خیاط مردانه است به ناچار قبول میکند و وقتی میخواهد اندازه های جیدا را بگیرد کمی خجالت میکشد و خدیجه هم که حواسش به آنهاست میگوید که خودش اندازه هارا میگیرد. بهار به خانه که میرسد از انور میخواهد به حیاط پشتی بروند تا با او حرف بزند. بهار مدتی به انور خیره میشود و بعد میگوید تلفن سارپ رو تو بهم دادی بعدشم شارژرشو. من میخوام حقیقت رو بدونم بهم بگو.

انور نمیداند چه بگوید و شیرین جلو می آید و میگوید بهت میگیم چی شده. خدیجه هم جلو می آید و بهار میگوید تلفن سارپ رو داداش انور واسم فرستاده من میخوام بدونم چی شده. شیرین و خدیجه با تعجب به انور خیره میشوند و میترسند. انور همچنان سکوت کرده و جیدا به انجا می آید و بهار میگوید تو هم بیا چون باید یه چیزی ازت بپرسم. تو وقتی ما خونه نبودیم داداش انورو وقتی از اپارتمان بیرون میرفت دیدی اره؟ بعدشم داداش انور اومد شارژرشم بهمون داد.شیرین جلو می آید و میگوید به بابام ربطی نداره گوشی پیش من بود. بهار میگوید شیرین تو ساکت شو من فقط میخوام از زبون داداش انور بشنوم چون اون به من دروغ نمیگه. انور بالاخره میگوید باشه من تعریف میکنم. بهترین راه همینه. شیرین و خدیجه به انور خیره میمانند.

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۴۷

دوروک از دثت نیسان بخاطر این که فراموش کرد عکس پدرشان را بکشد عصبانیست و نیسان گریه میکند. انور سراغ آنها میرود تا آرامشان کند. خدیجه مشغول درست کردن سوپ برای بهار است و شیرین با عصبانیت به او میگوید چرا این کارو میکنی؟مطمئنی بهار نقش بازی نمیکنه که بهش ترحم کنی؟ خدیجه میگوید مطمئنم،اصلا تو چرا هی از صبح میخوای دردسر درست کنی؟ شیرین میگوید دوست بهار رابطه بین من و سارپ رو میدونه، میدونه من پیامارو به گوشیش فرستادم،اینا دست به یکی کردن و برام تله گذاشتن ،بهار به خاطر همینه که توی خونه ماست. خدیجه میترسد و به فکر فرو میرود و غذایی که درست کرده بود را به انور میدهد تا برای بهار ببرد و بعد هم به اتاق شیرین میرود و با استرس میگوید کاری نمیتونه که بکنه فقط اعصابمون خورد میشه. شیرین هم فرصت را مناسب میبیند و میگوید من فکر میکنم بهار میخواد قتل سارپ رو هم بخاطر این که ما باهم رابطه داشتیم بندازه گردن من. خدیجه به فکر فرو میرود. صبح که بهار بچه هارا به مدرسه میبرد نیسان میگوید که در نقاشی اش را فراموش کرده و شیرین هم به او گفته که حتما پدرش را دوست ندارد.

بهار اول بخاطر ح فی که شیرین زده کمی عصبی میشود اما فورا لبخندی میزند و خاطره ای برای آنها تعریف میکند که وقتی نیسان کوچک بود سارپ هم نیسان را در ماشین براموش کرده بود و به خانه آمده بود و بعد هم از بهار خواسته بود که هیچ وقت این قضیه را برایش تعریف نکند. بچه ها با این خاطره کلی میخندند. وقتی بهار گوشی سارپ را بیرون می اورد تا عکسی به بچه ها نشان دهد گوشی به زمین می افتد و دیگر روشن نمیشود. ییلدیز جلوی خانه انور منتظر شیرین است و وقتی او را میبیند سوار ماشینش میکند و میپرسد اون پیامها بعد اون اتفاق بوده الان بگو ببینم سارپ مرده یا زندس؟ شیرین کمی فکر میکند و میگوید نه اون پیام هارو من خودم فرستادم. ییلدیز میپرسد که گوشی سارپ دست او چه میکرده و شیرین میگوید تو هتلی که همو دیده بودیم جا مونده بود. حالا برو اینارو برای بهار تعریف کن. بگو خواهرت دوست دختر شوهرت بوده. اینارو بگو تا اون بچه هارم برداره و گورشو از خونه ما گم کنه‌‌. بعد هم از ماشین پیاده میشود و میرود.

سما در محل کلر بهار به او میگوید تو درست کار نمیکنی بنظر من یه کاری تو بیمارستان پیدا کن که برات راحت تر باشه. بعد هم میگوید لباس های پارت آخر رو تا فردا صبح از اول اتو کن چون مشتری ها راضی نبودند. بهار جا میخورد و فردانه به او میگوید دوباره اتو نکنیا قبلا اتو کردی دیگه اصلا نمیفهمه که تازه فردا به هرحال مجبوره تحویل بده.یکی دیگر از کارکنان میگوید این کار اون جور که میگین راحت نیست. صبح دیدم تمام لباس هارو مچاله کرد و انداخت قسمت پشتی. بهار عصبانی میشود اما همه کارکنان آنجا قول میدهند که کمکش کنند و او را خوشحال میکنند. وقتی انور به دنبال بچه ها در مدرسه ایستاده موسی را میبیند و در مورد ژاله از او میپرسد. موسی با ناامیدی میگوید که ژاله دوست ندارد به خانه بیاید و انور به او پیشنهاد میدهد کاری کن که ژاله دوست داشته باشه و بخاطرش بیاد خونه. بخاطر زنی که عاشقشیم باید بجنگیم. همان شب موسی کتابی را درمورد روابط که در آن گفته کاری کنید همسرتان فکر کند زندگی دیگری دارد و دنبالتان بیفتد میخواند و به فکر میرود و بعد بورا را صدا میزند تا باهم به بیمارستان و دیدن ژاله بروند.

او بورا را به ژاله تحویل میدهد و میگوید من امشب یه شام دعوتم و اومدم بورا رو بذارم پیشت خب دیگه خدافظ ژاله جا میخورد اما چاره ای ندارد. عارف به بهار زنگ میزند و میگوید تخت و گازتو فروختم پولشو بیارم خونه مادرت بچه هارم ببینم. بهار میگوید دستت دردنکنه ولی من سر کارم و تا یه ساعت هم کارم تموم نمیشه تازه بعدش باید برم بیمارستان. عارف خداحافظی میکند اما یک ساعت بعد به دنبال بهار میرود تا هم او را ببیند و هم به بیمارستان برساند. در بیمارستان ژاله میگوید که در طول شیمی درمانی باید کار کردن را رها کند و سینان میگوید که درمان موثری وجود دارد که بیمه هزینه اش را پرداخت نمیکند. بهار نمیداند چه کند.

سریال ترکی زن قسمت 46

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۴۶

ییلدیز نمیداند چه کند و در آخر به دستشویی خانه میرود و از آنجا با شیرین تماس میگیرد. شیرین با ترس جوابش را میدهد و ییلدیز با عصبانیت میگوید تو چطور آدم بی وجدانی هستی؟ کاری میکنم همه اینو بفهمن،خار و ذلیلت میکنم. شیرین که ترسیده میگوید اون طور که فکر میکنی نیست. اما ییلدیز گوشی را با خشم قطع میکند و شیرین به سمت او میرود و با بغض و چشمان پر از اشکش به او میفهماند که به کسی چیزی نگوید. اما ییلدیز پیش بهار میرود و میگوید من باید یه چیزی رو بهت بگم. اما به یاد وضعیت بهار و حرف های ژاله می افتد که گفته بود نباید به او استرس وارد کرد. حرفش را عوض میکند و بهار کمی به او خیره میشود و میپرسد مطمئنی داری راستشو بهم میگی ییلدیز؟ من فکر میکنم مامانم یا شیرین چیزی بهت گفتن. ییلدیز میگوید چی میتونن بهت بگن؟ بعد بهار دوباره لبخند میزند و میگوید همه اتفاقا پشت سر هم افتاده. فکر کن سارپ زنده است. ییلدیز میگوید اگه زنده بود که پا میشد میومد پیشت. بهار میگوید اگه بخواد و نتونه بیاد چی؟
یا نمیدونم با اون زنه باشه و مارو ترک کرده باشه. من نمیدونم قضیه چیه ولی تا نفهمم خیالم راحت نمیشه. ییلدیز میگوید تو ذهنتو درگیر این چیزا نکن سلامتی تو از همه چی مهم تره. بهار کمی عصبانی میشود و میگوید بسته ییلدیز تو جای من بودی چیکار میکردی؟شوهری که فکر میکردم ۴ سال پیش مرده زنده است.
من باید برم دنبالش. ییلدیز که نمیداند چه بگوید و چه کار کند هم بلند میشود و میرود.

از طرفی شیرین هم که مطمئن است این بار همه از کارش باخبر میشوند از ترس در اتاق گریه میکند و بارفتن ییلدیز میفهمد که او چیزی نگفته. ییلدیز وقتی از خانه خارج میشود و سوار ماشین اش میشود شروع به گریه کردن میکند و انور که در کوچه بوده این صحنه را میبیند و تعجب میکند. عارف به بهار زنگ میزند و بچه ها با دیدن اسم او روی صفحه گوشی با خوشحالی بالا و پایین میپرند چون دلشان برایش تنگ شده است. بهار گوشی را جواب میدهد اما بچه ها از او میخواهند که با عارف صحبت کنند و بهار گوشی را به انها میدهد و در اخر خودش با عارف صحبت میکند. عارف از او حالش را میپرسد و بعد میگوید که به چیزی احتیاج دارد یا نه؟ بهار با لبخند بزرگی به او جواب میدهد و بعد هم خداحافظی میکند. برشان پیش جیداست و برایش لباس میدوزد که جیدا دوباره به کاباره ها برود. جیدا از کار دوخت او راضی نیست و برشان میگوید خیلی دلت میخواست با حرف حکمت لباستو دورنمینداختی. ولی فالگیره گفته بود حکمت میره دنبال یکی دیگه. جیدا کمی عصبی میشود و میگوید درمورد توام راست میگفت. برشان پوزخند میزند و میگوید مگه ندیدی بهار از اپارتمان رفت؟
از شرش راحت شدم. دیگه اون موضوع تموم شده رفته. جیدا هم میگوید عارف خودش بهار و لچه هارو رسوند خونه مامان بهار. عشق جوونیت دیگه تموم شده. توام برو دنبال یه شوهر دیگه.

برشان عصبانی میشود و میرود. جیدا کمی بعد پیش عارف میرود و سراغ بهار و بچه هارا میگیرد. عارف میگوید خیلی دلت میخواد زنگ بزن حالشونو بپرس.اتفاقا بهار میگفت بچه ها دلشون برای تو تنگ شده. دجیدا خوشحال میشود و میگوید بهش بگو بچه هارو بعضی وقتا بیاره اینجا. عارف میگوید زنه داره با مرگ دستو پنجه نرم میکنه تو میگی بیاره بگردونه؟ جیدا از این که حال بهار خیلی بد است و چیزی نگفته تعجب میکند. بهار مشغول آپزی است که خدیجه به آنجا میرود و از او میپرسد چرا بدون اجازه آشپزی میکند؟ بهار حالش بد میشود و تا بخواهد جوابی بدهد بیهوش روی زمین می افتد. خدیجه میترسد و به سمت او میرود و در آغوشش میگیرد. انور هم جلو می آید و بهار هم چشمهایش را باز میکند و میگوید که خوب است. خدیجه اورا محکم در آغوش میگیرد و بهار روی شانه های او چشمانش را میبندد. شیرین هم این صحنه را میبیند و عصبانی میشود و سراغ بچه ها میرود و به نقاشی نیسان که همه را کشیده جز سارپ نگاه میکند و میگوید تو مگه باباتو دوست نداری که نکشیدیش؟ گفتم شاید چون دیگه به عارف میخواین بابا بگین باباتو فراموش کردی. بچه ها میگیویند که پدرشان را دوست دارند و نیسان چشمانش پر از اشک میشود.

سریال ترکی زن

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۴۵

بهار صبح زود با عجله همراه بچه ها از خانه خارج میشود. انور وقتی خدیجه را میبیند با عصبانیت میگوید خدیجه بچه ها از تو میترسن. بخاطر تو پچ پچ میکنن و سرمیز نمیشینن که تو نگی از خونم برین بیرون. خدیجه هم عصبانی میشود و میگوید میدونی من کی به اونا میگم برین؟ وقتی مثل الان ارامش خونمونو بهم بزنن. انور سکوت میکند و شیرین موزیانه لبخند میزند. ژاله رو به ییلدیز میگوید چیز مهمی نیست اما حرفامون بین خودمون بمونه چون تو دوره درمان بهار به کمکتون احتیاج دارم. خیلی خطرناکه بهار توی این شرایط تنها باشه.
کمک کنین خانوادش جریان رو بفهمن چون لازمه که ما از خانوادش تست بگیریم و ماهم داریم وقت رو از دست میدیم. ییلدیز قبول میکند و بعد هم میرود تا وسایل بهار را از خانه اش جمع کند و عارف کمکش میکند.

عارف به او میگوید یچیزی ذهنمو درگیر کرده. خواهر بهار یمدت اطراف محله میپلکید. حتی به عنوان مشتری اومد پیش من. بهم نگفته بود خواهر بهاره و گفت اسمش ملکه. ییلدیز جامیخورد اما تصمیم میگیرد بخاطر این که بهار استرس نگیرد و بیماری اش وخیم تر نشود به او چیزی نگوید. بعد هم شماره شیرین را از عارف میگیرد. شیرین به اتاق بهار سر میزند تا آنجا را ببیند. انور سر میرسد و به اتاق نگاه میکند و میگوید احساس و دوست داشتن یعنی این. عدم احساس مثل اینه که تو جهنم بمونه. خدابه داد جهنم درونت برسه…و میرود. شیرین عصبانی میشود و تورهای اتاق را پاره میکند و فریاد میزند من تورو دوست دارم مادرمم دوست دارم و سارپ رو. و زیرگریه میزند. خدیجه وقتی به خانه می آید و وضع اتاق را میبیند دوباره تور هارا سر جایشان آویزان میکند. بهار و بچه ها در راه رسیدن به خانه هستند که انور هم همراهیشان میکند. دوروک رو به مادرش میگوید که خواب پدرش را دیده و بهار به فکر فرو میرود چون خودش هم همان شب که نیسان هم خواب سارپ را دیده بود اورا درخواب دیده بود که سارپ از او پرسیده بود که ازم دلخوری؟

و بهار جواب داده بود اره بخاطر این که مردی تنهامون گذاشتی وچون یکی دیگه رو دوست داشتی. سارپ به او میگوید هیچ کدوم درست نیست. اونجوری که فکر میکنی نیست. انور و خدیجه و شیرین و بهار تلوزیون تماشا میکنند. کسی به انور زنگ میزند و برای کمک به پسرش که میخواهد هنر بخواند شماره شیرین را میخواهد. انور همانجا میخواهد شماره را بگوید که خدیجه به او چشم غره میرود. انور هم به اتاقی دیگر میرود. خدیجه و شیرین از استرس رنگشان سفید میشود و خدیجه به شیرین میگوید که بهتر است شماره اش را عوض کند. کمی بعد بهار میرود که بخوابد و به یاد حرفهای ییلدیز می افتد که گفته بود تاریخ پیام هارا چک کند تا ببیند چه مدت از ازدواجشان را سارپ به او خیانت کرده بلکه حالش بهتر شود. بهار بلند میشود و گوشی را دوباره چک میکند و از چیزی که میبیند تعجب میکند و به گریه می افتد. و با خوشحالی به حیاط پشتی میرود و به ییلدیز زنگ میزند و میگوید سارپ زنده است.

صبح ییلدیز به در خانه خدیجه میرود. خدیجه اورا به خانه دعوت میکند و میگوید که بهار و بچه ها مدتی است بیرون اند و الان برمیگردند شیرین به او سلام میدهد و بعد از آن که متوجه میشود او ازدواج کرده میگوید کاش بهار هم ازدواج میکرد. ییلدیز میگوید منم بهش میگم ولی اون هنوز شوهرشو دوست داره. عشقی که یک در هزار پیدا میشه. شیرین با خباثت به او نگاه میکند و میگوید فکر نکنم اونطوریم باشه اون شب با عارف اومدن اینجا. بهار از راه میرسد و کمی بعد از ییلدیز میخواهد به حیاط بیاید تا باهم صحبت کنند. بهار با هیجان به او میگوید پیامها بعد از اون حادثه فرستاده شدن. کم مونده عقلمو از دست بدم نمیدونم الان سارپ کجاست و چیکار میکنه من باید اینارو بدونم. ییلدیز که نگران اوست میگوید میگم بهتر نیست تو حالا به اینا فکر نکنی؟ تازمانی که درمانت تموم بشه.

بهار میگوید میگم سارپ زندس تو چی داری میگی. و باخوشحالی میگوید من باید اونو پیدا کنم. ییلدیز میگوید پس اون زنه رو پیدا میکنیم یعنی از اونجایی که بعد از مرگش به هم پیام دادن پس میدونه کجاست. بهار میگوید شاید هنوز با اون زنه است ولی واسم مهم نیست فقط میخوام سارپ رو ببینم همین. ییلدیز از او میخواهد که شماره آن زن را به او بدهد تا از طریق آشنایش بتوانند اورا پیدا کنند. بهار شماره را میدهد و ییلدیز میفهمد که شماره شیرین است و همان موقع با شماره بهار به او زنگ میزند. شیرین از ترس باتعجب به بهار که کنار او مشغول چای دم کردن است اما گوشی در دستش نیست خیره میشود. ییلدیز جلو می آید و میبیند که گوشی که زنگ میخورد دست شیرین است و با نفرت به او خیره میشود.

سریال ترکی زن قسمت 43
سریال ترکی زن قسمت ۴۳

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۴۴

خدیجه پیش شیرین میرود و میگوید نکنه این همون دوست پسر بهاره که میگفتی؟ شیرین بله میگوید و خدیجه تعجب میکند و میگوید یعنی چی جلوی بچه هاش دوست پسرشم آورده؟ شیرین از خدیجه میخواهد که با آن ها غذا نخورد چون راحت نیست و خدیجه قبول میکند. کمی بعد انور با عصبانیت به اتاق او می آید و میگوید تو به خیال خودت با این کار داری به اومدن اونا اعتراض میکنی تو که میگفتی قراره عوض شی و همه چیو تغییر بدی.
یبار دیگه نیای جلو منو دروغکی بهم بگی که قصد تغییر کردن دارم… و میرود. شیرین عصبانی میشود و با حرص گریه میکند. اما بعد با قیافه خندان سر میز شام میرود و خودش را خواهر بهار معرفی میکند و به عارف هم سلام میدهد. عارف با تعجب به او خیره میشود اما چیزی نمیگوید. بعد از رفتن عارف بچه ها با ذوق به اتاق نگاه میکنند اما از دیدن وضع آن ناراحت میشوند و توی ذوقشان میخورد. انور هم با شرمندگی به آنها نگاه میکند. بهار رو به آنها لبخند میزند و میگوید شما برین با بابا بزرگ بازی کنین منم وسایلمونو میچینم بعد ببینم خوشتون میاد یا نه. بهار با دیدن اتاق جا میخورد و انور وقتی میخواهد کمکش کند میگوید که نیازی نیست و خودش دست به کار میشود. جیدا مست است و یوسف به او میگوید چیه مگه منم اندازه حکمت میتونم خرجتو بدم. جیدا پوزخند میزند و میگوید فکر کردی خرج من همین چیزاس که میبینی؟ من یه بچه ۶ ساله دارم که عقب موندست و باید بره مدرسه میدونی چقد خرج داره؟

هرچی از حکمت میپیچوندمو میفرستادم واسه اونو مامانم. یوسف جا میخورد و میگوید من اصلا نمیدونستم حتی ندیدم با مامانت حرف بزنی. جیدا میگوید منو نمیخواد میگه آبرومونو بردی. حق داره همه فامیلامون کثافت کاریامو میدونن. مامانم گفت بابام از ناراحتی مرد ولی دستش درد نکنه باز از پسرم مراقبت میکنه. وباز به خوردن مشروب ادامه میدهد. بچه ها که از طرز نگاه و رفتار خدیجه حس میکنند او آنهارا دوست ندارد وقتی بازی میکنند هم با صدای ارام صحبت میکنند که او نشنود و عصبانی نشود. اما انور از انها میخواهد که راحت باشند و خدیجه با این چیز ها ناراحت نمیشود و رو به خدیجه میگوید مگه نه خدیجه؟ اما خدیجه چیزی نمیگوید و بچه ها ناراحت میشوند. بهار لباس عروسی اش را برمیدارد و با چشمان پر از اشک یاد روز عرکسی اش میفتد‌. اما بعد آن را با قیچی میبرد و تورهایش را روی وسایل اضافی آنجا می اندازد تا اتاق زیباتر دیده شود. بعد هم وسایلشان را میچیند. وقتی میرود دوروک و نیسان را برای دیدن اتاق صدا بزند گوشی اش را که همان گوشی سارپ است روی میز میگذارد. شیرین و خدیجه آن را میبینند و قیافه خدیجه در هم میرود و به انور میگوید ببین از همون روز اول اومده گوشی رو کرده تو چشمون که آره من میدونم گوشی از این خونه اومده بیرون. شیرین هم حرف اورا تایید میکند و انور سکوت میکند.

کمی بعد بهار می آید که گوشی اش را بردارد و خدیجه میگوید تو گوشیتو عوض کردی؟ قبلا یه ندل دیگه داشتی. بهار میگوید نه این گوشی من نیست گوشی سارپه. خدیجه میگوید مگه قرار نبود هیچ کدوم از وسایل سارپ رو نیاری؟ بهار با کمی مکث میگوید باشه قایمش میکنم دیگه نبینیش. کمی بعد که لهار در آشپزخانه است خدیجه به او میگوید اگه ممکنه از شیرین فاصله بگیر و باهاش حرف نزن. دوروک با ناراحتی از مادرش میپرسد که عکس پدرش را نیاورده است؟ و بهار میگوید معلومه که آوردم مگه میشه نیارمش. بعد هم لپتاپ را باز میکند و عکس سارپ را روی صفحه آن نشان بچه ها میدهد و خوشحالشان میکند. در خانه ای و پیش زنی دیگر سارپ از خواب بیدار میشود و به بالکن میرود و هوامیخورد. از طرفی نیسان هم از خواب بیدار میشود و میگوید خواب دیدم بابام زندست. ژاله به ییلدیز زنگ میزند و میگوید بهار برای کار های ضروری شماره شمارو داده اگه امکانش هست زودتر یه سر به بیمارستان بزنید. ییلدیز نگران میشود و میگوید که نیم ساعته خودش را میرساند.

سریال ترکی زن قسمت 43
سریال ترکی زن قسمت ۴۳

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۴۳

خدیجه که به بهار مشکوک است رو به انور و شیرین میگوید من بهش گفتم بهت پول میدم چرا قبول نکرد؟ چرا گفت حتما باید بیاد اینجا زندگی کنه؟ انور میگوید از اولشم باید اینجوری میشد که با ما زندگی کنه. یه زن تنها با دوتا بچه. ماباید حواسمون بهش باشه. خدیجه میگوید من مطمئنم بهار یچیزی تو اون تلفن دید. من بزرگش کردم شخصیتشو میشناسم بهار بادوتا بچه هیچ وقت در خونه کسی نمیره. حتما یه نقشه ای داره. انور حرف او را قبول ندارد و شیرین برای این که دوباره خودش را در دل پدرش جا کند میگوید مامان چرا بد برداشت میکنی؟ خدیجه با تعجب به ان دو نگاه میکند و وقتی انور میرود شیرین به مادرش میگوید ولی مامان تو هم حق داری تا الان که داشت خوب از پس همه چی بر میومد چیشد یهویی نتونست؟ بعد هم انور سعی میکند انباری را مرتب کند. اما خدیجه قبول نمیکند وسایلش را دور بیندازد. شیرین جلو می اید و میگوید که وسایل اضافی را به اتاق او ببرند. خدیجه اما عصبانی شده و باز هم نمیگذارد کسی کاری از پیش ببرد. شیرین به پدرش قول میدهد که خدیجه را راضی کند. بعد هم رو به انور میگوید بابا میخوای تا اخر عمرت با من قهر بمونی؟ انور جواب میدهد شیرین من به تو اعتماد ندارم. شیرین بغض میکند. بچه ها از این که دیگر عارف را نخواهند دید ناراحت میشوند و پیش او میروند و نیسان به او همه چیز را میگوید. عارف نگاهی به بهار می اندازد و بهار میگوید من اومدم باهات یکم حرف بزنم یکم حالم خوش نیست مجبور شدم برم پیششون. کم خونی دارم و دکتر گفت درمانش خیلی سنگینه و تنهایی نمیتونی. اگه مامانم بیرونم نکنه تا چند ماه اونجاییم.

عارف از رفتن آنها مشخصا ناراحت شده اما چیزی نمیگوید. کمی بعد عارف میگوید میدونی چی یادم افتاد؟ شب اولی که با بچه ها اومده بودین این ور اون ورو نگاه میکردی. اون نگاهت تو ذهنم مونده. بهار به او خیره میشود و بعد از کمی صحبت از او تشکر میکند و قصد رفتن میکند که عارف میگوید بهار نمیدونستم از رفتنتون انقدر ناراحت میشم. جیدا بخاطر این که حکمت او را بخاطر کس دیگری رها کرده است حال خوبی ندارد و گریه میکند و به برشان میگوید دیگه کی بهم پول میده من چجوری زندگیمو بگذرونم؟ چجوری واسه مامانم پول بفرستم و شهریه مدرسه غیر انتفاعی پسرمو بدم؟ حالا مجبورم باز برم بوی مست کردن بقیه رو تحمل کنم تا بلکه یکی پیدا بشه. همان موقع بهار در خانه اورا میزند تا خداحافظی کند. جیدا کمی ناراحت میشود و دوروک دا در اغوش میگیرد. نیسان میگوید داداش عارف قراره وسایلمونو ببره دیدنمونم میاد توهم میای؟ جیدا که نمیخواهد برشان این حرفهارا بشنود فورا بعد از دراغوش گرفتن بهار خداحافظی میکند. اما برشان حرفهایشان را شنیده و با نفرت به جیدا خیره میشود. بهار وسایل ضروریشان را جمع میکند و با بی میلی وسایل مربوط به سارپ را در جعبه ای دیگر میگذارد تا به ییلدیز بدهد تا برایش نگه دارد. اما لباس عروسی اش را بین وسایلی که باخود خواهد برد میگذارد. شب قبل از این که بهار و بچه ها به خانه خدیجه بیایند او به شیرین میگوید از بهار دور بمون ممکنه ازت حرف بکشه. تو ساده هستی چیزی رو لو نده. کمی بعد عارف بهار و بچه ها را به آنجا میرساند و انور هم او را برای شام دعوت میکند. شیرین نگران میشود و فورا در اتاقش پنهان میشود و با خودش میگوید این دفعه واقعا بدبخت شدم من الان چیکار کنم؟

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۴۲

شیرین هدیه در دست برای این که دل پدرش را بدست بیاورد به او نزدیک میشود. انور به او توجه نمیکند و خدیجه میگوید که ان پاکت چیست. انور هم جواب میدهد که برایش هدیه خریده و خدیجه را خوشحال میکند. چشمان شیرین پر از اشک میشود. عارف به همراه بچه ها در فستفودی مشغول خوردن غذا هستند که نیسان به او میگوید کی بسته رو گذاشته بود تو خونمون؟ دوروک بسته رو پیداش کرد و بعدشم تو مدرسه گمش کرد. ابجی جیدا اومد خبر داد که تو خونتون یچیزی گذاشتن. عارف به فکر فرو میرود. کمی بعد سراغ جیدا میرود و با عصبانیت از او میپرسد کی بسته رو گذاشته تو خونشون؟تو بهشون خبر دادی دیگه تا نفهمم کی بوده نمیرم. جیدا جواب میدهد کار بابات بود هی میگه عارف عاشق یه بیوه زن و دوتا بچه شده. عارف با عصبانیت از انجا میرود. جیدا به یوسف زنگ میزند و میگوید عارف دیوونه شده هرچی گفت انکار نکن من بعدا برات تعریف میکنم. همان موقع عارف یوسف را میبیند و به او میگوید خجالت نمیکشی سر به سر این بیچاره ها میذاری؟ اگه یبار دیگه به بهار اسیب برسونی نمیگم بابامی با من طرفی. یوسف قبول میکند و وقتی عارف میپرسد که چرا این کاررا کرده جوابی ندارد. جیدا از راه میرسد و میگوید بیخودی انکار نکن من بهش گفتم. یوسف هم سکوت میکند.

نیسات کادویی را که خریده به الیف میدهد و میگوید چون نمیتونستم بیام تولدت گفتم کادوتو زودتر بدم. الیف تعجب میکند و کمی هم خجالت میکشد و وقتی کادو را باز میکند همه بچه ها دورش جمع میشوند و از ساعت تعریف میکنند. شب که میشود مادر الیف به بهار زنگ میزند و بخاطر ساعت از او تشکر میکند. بهار از نیسان میپرسد که قضیه چیست و او همه چیز را تعریف میکند. بعد هم بهار سراغ عارف میرود و میپرسد که پیامی کجاست؟ عارف بعد از شنیدن این که او لپتاپ نیسان را خریده میگوید که خودش همه چیز را حل خواهد کرد. اخر شب عارف لپتاپ را به بهار میدهد و بهار از او تشکر میکند و بعد هم به او میگوید به پیامی بگو الان نمیتونم ۲۵۰ لیره اشو بدم بعدا حتما میدم. عارف میگوید که لازم نیست. شب که بهار در حال اماده کردن مرغ است دوباره بیهوش میشود. بچه ها هم در اتاق به خواب رفته اند. مرغ روی گاز میسوزد و باعث اتش گرفتن اشپزخانه میشود. کمی بعد بهار به هوش می اید و با ترس اتش را خاموش میکند‌ بهار به یاد می اورد که روزی با سارپ اولین دعوای زندگیشان را کرده بودند. سارپ اصرار داشت پیش مادر بهار بروند و رابطه شان را بهتر کنند تا اگر روزی اتفاقی برایشان بیفتد کسی باشد که به بچه هایشان کمک کند. اما بهار مخالف بود. صبح بهار به همراه بچه ها به در خانه خدیجه میرود و انور از دیدن انها خوشحال میشود. خدیجه میگوید اینجوری بیخبر میان خونه؟ بهار میگوید که من فقط اومدم که یه چیزی بخوام. ما میخوایم اینجا با شما زندگی کنیم. من دیگه از پس زندگی برنمیتم.

انور میخواهد قبول کند اما خدیجه میگوید به ما چه ربطی داره؟ بنظرت من اجازه اینو میدم؟؟؟ اجاره خونت چقده؟ اگه بتونم پرداختش کنم. بهار میگوید مشکل فقط اجاره نیست. خدیجه میگوید تنها کاری که میتونم برات کنم اینه که بهت پول بدم.حالا هم لطفا برو. بهار از جایش بلند نمیشود و خدیجه عصبانی میشود. انور سعی میکند خدیجه را ارام کند. شیرین از اتاقش بیرون می اید و میگوید من دلم میخواد با خواهرم زندگی کنم. خدیجه تعجب میکند و انور به او خیره میشود. خدیجه روبه بهار میگوید تا اخر عمر که همینجوری نمیمونه یه شرط هم دارم وسایل شوهر فوت کرده ات رو تو این خونه نیار. بهار قبول میکند

قسمت ۴۱ سریال ترکی زن

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۴۱

یلدیز و بهار بچه ها را به مرکز خرید میبرند. بهار از ییلدیز درباره وضعیتش با شوهرش میپرسد و او میگوید نمیدونم گریه و زاری و التماس کرد منم باورش کردم.اینارو ولش کن درمورد مریضیت بهم بگو. بهار با بی میلی شروع به حرف زدن میکند و بعد هم میگوید من میتونم از پسش بربیام.وقتی سارپ مرد یا وقتی اون پیامارو تو گوشیش دیدم فکر میکردم نمیتونم تحمل کنم اما ببین اینجام، پس اینم میتونم بگذرونم فقط خدا مارو با بچه هامون به امتحان نکشه. ییلدیز به او میگوید تو دوره مداوا بچه هارو بردار و بیا پیش ما بمون. بهار قبول نمیکند و میگوید دکتر ها بزرگش کرده اند و چیز خاصی نیست.ییلدیز میگوید خودش با شوهرش حرف میزند تا بهار و بچه ها پیش انها بمانند.و همانجا به شوهرش زنگ میزند و گوشی را روی حالت بلند گو میگذارد.شوهرش میگوید من نمیتونم ماه ها با یه زن مریض و بچه هاش بالای سرم زندگی کنم.

از طرفی ما که ولی بهار نیستیم. اگه خیلی دلت میخواد یچیزی بده یکم احتیاجاتش رو رفع کنه. ییلدیز فورا گوشی را برمیدارد و میگوید که بعدا با او حرف خواهد زد و چشمانش پر میشود و گریه میکند. بهار به او میگوید که خودش را ناراحت نکند چون شوهرش حق دارد. جیدا و برشان پیش یک فالگیر میروند و فالگیر میگوید عارف دلش پیش یه زن دیگس زنه رو هم میشناسی بچه های قد و نیم قد داره. یه بدی افتاده تو فالت تو بدی کردی به اون زنه. برشان با چشمان پر از اشک به او خیره میشود. وقتی برشان و جیدا از انجا میروند درمورد فالی که شنیده اند حرف میزنند و برشان میگوید کار بهارو تموم شده بدون. پلیسا قراره بیان از تو خونش یچیزی پیدا کنند و ببرنش.و لبخند میزند. جیدا از کار او جا میخورد اما چیزی نمیگوید. شیرین به دکان خیاطی انور میرود و میگوید قرار نیست با من حرف بزنی بابا؟

انور در سکوت دفتر خاطراتش را به او برمیگرداند و شیرین میگوید قول میدم یه کاری کنم منو ببخشی. جیدا وقتی بهار را میبیند با عجله از او میخواهد که زودتر داخل خانه شوند و همه جا را بگردند و بعدا برایش تعریف خواهد کرد. بهار که متعجب شده از او میخواهد که چیزی بگوید و جیدا میگوید اینجا یه چیزی قایم کردن که اگه پیداش نکنیم بد بخت میشی. مواد مخدر گذاشتن تو خونت. بهار میترسد و همراه جیدا تمام خانه را زیرو رو میکند. نیسان هم سعی میکند به انها کمک کند اما بهار او و دوروک را از انجا دور میکند. دوروک به نیسان میگوید که بسته را پیدا کرده اما از او میخواهد که چیزی به مادرشان نگوید چون بسته را گم کرده است. همان موقع پلیس ها از راه میرسند و به در خانه میکوبند. بهار با ترس دررا باز میکند. پلیسها بچه ها را از انجا دور میکنند و همه جا را میگردند. عارف دم در ایستاده و نیسان با گریه اورا در اغوش میگیرد و میگوید پلیس ها به خانشان ریخته اند.

عارف متعجب میشود و به پلیس ها میگوید حتما اشتباهی شده. کمی بعد پلیس ها میگویند چیزی پیدا نکردند و میروند. نیسان هم به مادرش میگوید که دوروک ان بسته را پیدا کرده بود اما الان گمش کرده است. بهار با ترس از او میپرسد که کجا گمش کرده؟ ودوروک میگوید که در مدرسه. بهار نگران میشود و نمیداند چه کند. از طرفی هم برشان وقتی متوجه میشود پلیسها چیزی پسدا نکرده اند جا میخورد. بهار از جیدا میپرسد که کار که بوده و جیدا اورا قسم میدهد که اگر اسمی برد سراغی از او نگیرند. جیدا میگوید اون زن همه چیز منو میدونه.بفهمه به تو گفتم میره به حکمت میگه و تو هم جنازمو پیدا میکنی.بهار میفهمد که کار کار برشان بوده.بهار از کار او حیرت میکند و از جیدا میپرسد که چرا این کار را با او کرده است؟ همان موقع در خانه به صدا در می آید و عارف پشت در است. بچه ها از او میخواهند که داخل بیاید و بهار هم از او میخواهد بخاطر بچه ها بیاید.

عارف میگوید که قصدش از امدن حرف زدن با خود بهار بوده. او وقتی تنها میشوند به بهار میگوید دنبال چی میگشتن کار کی بوده؟ بهار میگوید که نمیداند کار که بوده و عارف زیر لب میگوید شاید کار بابام بوده…جیدا بوده پس. بهار جواب منفی میدهد و عارف باز هم به فکر فرو میرود. بهار دلش میخواهد اسم برشان را بیاورد اما بخاطر قولی که به جیدا داده نمیتواند. کمی بعد بلند میشود که سراغ بچه ها برود اما باز هم بیهوش میشود و عارف او را در اغوش میگیرد و روی مبل میگذارد. کمی بعد بهار بیدار میشود و عارف میتواهد او را به دکتر ببرد اما بهار میگوید که لازم نیست. عارف میگوید خودش دنبال بچه ها خواهد رفت و بیرون کمی سرگرمشان میکند تا بهار کمی حالش بهتر شود. بهار از او تشکر میکند. بعد از رفتن عارف بهار به یاد سارپ می افتد که شبی بیخواب شده و گفته بود که کابوس دیده که بهار با کس دیگری رابطه داشته.

بهار به شوخی گفته بود که خوابها تعبیرشان برعکس است پس کسی که عاشق دیگری میشود سارپ خواهد بود. سارپ جواب داده بود که هیچ وقت این اتفاق نمی افتد و بهار او را در اغوش گرفته بود. برشان به جیدا زنگ میزند و با عصبانیت از او میپرسد تو همه چیزو به بهار گفتی؟ چرا پلیسا چیزی پیدا نکردن؟ جیدا میگوید من چرا بگم زن تمیزیه حتما بسته رو پیدا کرده و انداخته دور. اما برشان عصبانی تر از این حرفهاست و گوشی را قطع میکند

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۴۰

انور از خواندن دفتر خاطرات شیرین متعجب میشود و تاسف میخورد و فورا به خدیجه زنگ میزند و از او میپرسد که شیرین کجاست و وقتی خدیجه میگوید که خانه است انور تلفن را قطع میکند و به سمت خانه راه می افتد. درست همان موقع که شیرین سراغ دفتر خاطراتش میرود عارف به او زنگ میزند و شیرین به سمت گوشی اش میرود. عارف به او میگوید که جای مناسبی برای او پیدا کرده است. شیرین خوشحال میشود و میگوید خیلی زود تودش را میرساند و از خانه بیرون میرود و انور بدون این که او را ببیند به خانه میرسد. انور باعصبانیت دنبال شیرین میگردد و مدام اسمش را تکرار میکند اما خبری از او نیست. نیسان در مدرسه بخاطر شعرش اول میشود و جایزه میگیرد.

جایزه او لپتاپ است و او خیلی خوشحال میشود. دنیز برای تولدش همه هم کلاسی هایش را دعوت کرده و وقتی به نیسان میرسد میگوید که لازم نیست هدیه ای بخرد. لبخندی که نیسان بخاطر جایزه داشت محو میشود و بغض میکند. پروانه از بهار میپرسد که مریضی اش چه بوده و بهار هم میگوید خیلی کم بد بختی دارم اینم اضافه شد. کم خونی شدید دارم که اگه درمان نشه ممکنه بمیرم. بدتر از اون اینه که انقدر این درمان ها و قرص و دارو ها گرونن که دکتر گفته بیمه میده ولی از بیمه خبر ندارم. پروانه به او میگوید تو خوب شو اینا حل میشه. بهار کمی مکث میکند و از او میپرسد بنظرت اگه یه مدت کار نکنم سنا خانم منو اخراج میکنه؟ بخاطر بیمه میگم… پروانه میگوید عجله نکن بزار اونها هم بفهمن چی میشه. بهار به حال و روز خودش تاسف میخورد. شیرین خودش را جلوی قهوه خانه میرساند و برشان سراغش می آید و به او متلک می اندازد.

همان موقع عارف جلو میرود و به او میگوید تو چی میخوای این ادمارو راحت بزار. برشان میگوید این دختره یه کارایی میکنه حواستو جمع کن. و میرود. عارف و شیرین قدم زنان میروند تا به خانه ای که قرار است نشانش بدهند برسند. شیرین میگوید من اینجا ها رو خیلی دوست دارم. عارف میگوید اینجا جای بی کس و کار ها و قاچاقچی ها و فراریاست. استانبول چیزایی که نمیخواد دیده بشن رو میفرسته اینجا. شیرین میگوید من چند روز پیش یه خونواده خیلی عادی رو دیدم. یه زن و بچه هاش…ادم های خوبی بنظر می اومدن. عارف جواب میدهد که واقعا هم همینطور است.

بهار همراه دوروک دنبال نیسان میرود و تازه میفهمد که نیسان جایزه گرفته و به او برای این که از کارش مرخصی نگیرد نگفته است. او از درکی که دخترش دارد خوشحال میشود و بغض میکند. نیسان به مادرش نمیگوید که حایزه اش لپتاپ است و میگوید که کتاب جایزه گرفته. وقتی به کوچه میرسند نیسان پیش عارف میرود و مادرش که دور شد به او میگوید که لپتاپ را برایش بفروشد. مردی که در قهوه خانه است حرفهای نیسان را شنیده و گوش تیز میکند. عارف وقتی میفهمد که بهار از این موضوع خبر ندارد قبول نمیکند و نیسان را راهی خانه میکند. مرد دنبال نیسان میرود و لپتاپ او را به قیمت ۲۵۰ لیره میخرد. نیسان خیلی خوشحال میشود. شب بهار بچه ها را در اغوش میگیرد و شعر نیسان را میخواند و اشک میریزد و به او افتخار میکند. وقتی بلند میشود تا شام را اماده کند دوباره سرش گیج میرود.

نیسان هم ۱۰۰لیره از پولش را به مادرش میدهد و میگوید که از پشت کمد ها پیدا کرده. بهار جا میخورد اما خوشحال میشود و میگوید نمیدونی چه وقت خوبی پیداش کردی. حتما فرشته ها از اسمون فرستادنش. بعد هم به بچه ها قول میدهد که انهارا فردا به مرکز خرید ببرد. شب شده و شیرین هنوز به خانه نیامده و انور بی صبرانه منتظر اوست اما به خدیجه هم چیزی از دفتر خاطرات نمیگوید. وقتی شیرین میرسد همراه لوند امده و برای همین انور چیزی نمیتواند بگوید. اما از رفتارش شیرین میفهمد که چیزی شده. انور حتی سر میز شام هم نمیشیند و شیرین دنبال او میرود و میگوید میدونی این کار چقدر زشته؟ بعد از مدتها یکی از دوستام اومده تو ام اینجوری رفتار میکنی.داری جلوی لوند خوردم میکنی. انور میگوید من خوردت میکنم؟ تو ذاتا بدنامی و سیلی محکمی به او میزند.

شیرین ناباورانه به او خیره میشود و انور به او میگوید به مادرت چیزی نگو تا شب که تنها شدند با او حرف بزند. وقتی لوند میرود انور به خدیجه میگوید منو شیرین باهم یکم قدم بزنیم و بیایم. در مورد این که کلاساشو نمیره میخوام باهاش حرف بزنم خدیجه عصبانی میشود و میگوید او هم حرف دارد با شیرین اما انور میگوید تو دخالت نکن. هر وقت دهنتو برای دفاع از شیرین باز میکنی هیچ اتفاقی نمیفته منو شیرین دوتایی باهم حرف میزنیم. شیرین ترسیده اما همراه پدرش میرود. انور کمی مقدمه چینی میکند و شیرین یهو میگوید که سر اصل مطلب برود چون سردش است. و انور میگوید سرما خیلی بده یعنی سارپ هم خیلی سردش شده که توی دریا غرق شه؟ شیرین جامیخورد و سعی میکند خودش را به ندانستن بزند اما انور میگوید ادم وقتی یکی رو میکشه به این چیز ها هم فکر میکنه نه؟ شیرین با ناباوری اشک میریزد و میپرسد که دفتر خاطراتش را خوانده؟

وانور میگوید اره…اگه میدونستم این کار مادرت رو نابود نمیکنه تو رو به پلیس معرفی میکردم. و تا اخر عمرت توی صورتت نگاه هم نمیکردم. شیرین گریه میکند و میگوید که متاسف است. اما انور میگوید نه تو متاسف نیستی فقط برای این که گیر افتادی از خودت عصبانی هستی. مادرت چقدرشو میدونه؟ شیرین میگوید روابطمون با سارپ رو میدونه. من خیلی کوچیک بودم بس عقل بودم . کسی که نباید میکرد اون بود که متاهل بود. انور با تاسف به او خیره میشود و میگوید تو هیچ وقت عوض نمیشی همش بقیه رو مقصر میدونی . و بعد هم او را تنها میگذارد. شیرین هم گریه میکند و از او خواهش میکند که ببخشدش. اما انور به راهش ادامه میدهد. شیرین هم به خانه میرود و بدون این که درمورد حرفهای پدرش چیزی بگوید از هردوشان معذرت میخواهد. خدیجه اورا در اغوش میگیرد.

شیرین هم به اتاقش میرود و با نفرت زیر لبش میگوید همه اینا بخاطر توعه بهار. بهار به بیمارستان به پیش دکتر سینان و ژاله میرود. دکتر سینان به او میگوید شاید لازم بشود پیوند مغز و استخوان انجام بدهند و برای این کار باید پدر و مادر و نزدیکانش تست بدهند. بهار قبول نمیکند و میگوید نمیتونم چیزی از اون ها بخوام. ژاله میگوید میدونم با خونوادت میونه خوبی نداری ولی الان به اونا محتاجی وگرنه خیلی سخت میشه و نمیتونی دیگه حتی کار کنی. باید یکی هم باشه که موقع انتقال مغز استخوان به بچه ها رسیدگی کنه. باید به فکر خودت و بچه هات باشی. بهار قبول میکند…

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۳۹

معلم نیسان به کلاس می آید و به نیسان مژده میدهد که در المپیاد انشا که شرکت کرده بود برنده شده و باید به مادرش خبر بدهد تا به مدرسه بیاید چون قرار است به نیسان جایزه بدهند. ولی نیسان میگوید مامانم سر کار میره و بهش مرخصی نمیدن. اما همکلاسی اش از آنطرف میگوید به پدرت بگو بیاد اون روز هم توی مراسم اورده بودیش. بهار سرش در کارگاه گیج میرود و خودش را به دستشویی میرساند و انجا قش میکند. اما نمیگذارد کسی متوجه بیماری اش بشود و کمی بعد به هوش می آید. دکتر سینان در بیمارستان از حال بهار میپرسد و ژاله میگوید قبول نمیکنه که مداوا بشه. دکتر سینان جواب میدهد مجبوره چون دیر یا زود بستری خواهد شد. ژاله شب به موسی خان میگوید نمیدونم به مادر بهار خبر بدم که حال دخترش خوب نیست یا نه؟ موسی خان میگوید خبر بده چون بهار به تنهایی نمیتواند از پس مشکلات بر بیاد.

بهار در خانه به نیسان و دوروک میگوید اخر هفته خاله ییلدیز شمارو به استخر خواهد برد. بچه ها از خوشحالی دست مادرشان را میگیرند و میچرخند و بهار بیهوش روی زمین می افتد. ولی لحظاتی بعد به خودش می اید و وقتی ترس بچه هارا میبیند این طور وانمود میکند که بازی در اورده و بچه ها شروع به خندیدن میکنند. اما او به دستشویی میرود و بی صدا اشک میریزد و میداند که حالش اصلا خوب نیست. ژاله و موسی خان به همراه بوراک به خانه خدیجه و انور میروند تا شام را کنار هم باشند. بوراک که احساس میکند خدیجه مثل مادربزرگش است کنارش مینشیند و میپرسد که او نوه دارد یا نه. بجای خدیجه شیرین میگوید همون دوروک همکلاسیت نوه مادرمه. و توضیح میدهد وقتی بوراک را به مدرسه میبرده بوراک را انجا دیده. موسی خان میگوید خیلی بچه های خوبی اند و بهار خانم هم خیلی خوب تربیتشون کرده. ولی خود بهار مریضه و بیماری کم خونی داره.

شیرین میگوید حالا بهار سعی میکنه ترحم همه رو جلب کنه تا شاید بتونه چیزی از مردم بکنه. همه به او خیره میشوند و ژاله میپرسد که ایا برای شیرین روانپزشک مناسب پیدا کرده اند یا نه. خدیجه با ناراحتی میگوید شیرین حالش خوبه. بهار با وجود بیماری و سرگیجه تلاش میکند خودش را خوشحال نشان دهد و با بچه ها شوخی میکند و انها را میخنداند و کبودی بدنش را از انها پنهان میکند. فردا صبح انور بعد از رفتن خدیجه به اتاق شیرین میرود و دفتر خاطرات اورا از پشت تابلو پیدا میکند و ان را داخل کیسه ای میگذارد و با عجله بیرون میرود. بهار هم به بیمارستان میرود و به دکتر سینان میگوید من حرفهاتونو باور نکردمو فکر کردم حالم خوبه ولی این اواخر خیلی خسته میشم.احساس بی حالی میکنم و بیهوش میشم و بدنم کبود میشه. دکتر سینان میگوید من میدونستم که اینطور خواهد شد.

بهار میگوید شاید حرف من به نظر شما مسخره باشه ولی من نمیخوام بمیرم چون دوتا بچه دارم و باید بزرگشون کنم. نمیتونم اونهارو تنها بذارم. دکتر سینان به او قول میدهد که کمکش کند به شرطی که بهار هم احساس مادر بودن خود را فراموش نکند. در مدرسه نیسان طی مراسمی قرار است به او جایزه بدهند. ولی کسی برای تشویق او نیامده. معلم اورا صدا میزند و جایزه اش را میدهد و از او میخواهد انشایش را بخواند. در همین حال انور خودش را به مدرسه میرساند. نیسان از دیدن او خیلی خوشحال میشود. او نوشته بچه ها نباید ناراحت بشوند چون ناراحتی انها دنیا را بهم میریزد. من وقتی ناراحت میشوم که مادرم ناراحت است. وقتی مامان ها خوشحالند پرنده ها اواز میخوانند. انور با چشمان گریان او را تشویق میکند و نیسان خودش را در بغل او می اندازد. سپس انور به پارک میرود و شروع به خواندن دفترخاطرات شیرین میکند. ولی از چیز هایی که میخواند شکه میشود و نمیتواند باورشان کند.

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۳۸

بهار یاد خاطره ای از سارپ می افتد که سر حمام کردن نیسان بحث کرده بودند. بهار به سارپ گفته بود میترسد نیسان موقع حمام کردن از دستش به زمین بیفتد ولی سارپ به او دلداری داده بود و گفته بود تو زن قوی و قدرتمندی هستی و هرکاری از دستت ساخته است. تنها کاری که قدرت انجام اونو نداری دوست نداشتن و فراموش کردن منه و بهار را بوسیده بود. بهار که همچنان به عکس سارپ خیره شده میگوید درست گفتی من قوی هستم و میتونم ببخشمت و حتی میتونم فراموشت کنم. صبح زود بعد از رفتن خدیجه و شیرین از خانه انور به اتاق شیرین میرود و انجا را میگردد تا شاید دفتر خاطرات را پیدا کند ولی نمیتواند و به یاد دوروک و نیسان می افتد و احساس میکند دلش برای انها تنگ شده و گریه اش میگیرد.

برای همین تصمیم میگیرد به دیدنشان برود. کمی میوه و شیرینی میخرد و به محله بهار میرود و جلوی مغازه عارف منتظر مینشیند و عارف برایش قهوه می اورد. موسی خان به ژاله میگوید بخاطر مشغله کاری زیادش نمیتواند دنبال بوراک به مدرسه برود و از او خواهش میکند او زحمتش را بکشد. ژاله قبول میکند و در مدرسه با بهار روبرو میشود و میپرسد که چرا در مداوای خود سهل انگاری میکند؟ او میگوید ممکن است جلوی چشم بچه هایش بیهوش شود و در ان صورت باید بستری شود. بهار میگوید من میخوام مراقب بچه ها باشم و تصمیم هم ندارم بستری بشم. ژاله از رفتار او تعجب میکند ولی هشدار میدهد که بیماری اش خطرناک است.

بهار وقتی با بچه ها جلوی اپارتمان میرسد انور را منتظر خودشان میبیند. بچه ها اورا بغل میکنند اما بهار با قیافه ای درهم بچه هارا به همراه عارف به اپارتمان میفرستد و به انور میگوید کیف پول منو دزد زدو منو روی زمین کشید و زخمی شدم. پول برگشتن به خونه رو نداشتم بخاطر همین به تو زنگ زدم ولی جواب ندادی. انور حسابی شرمنده میشود و بهار ادامه میدهد دروک گم شد و با مادرم انقدر دنبالش گشتیم که بالاخره به کمک مادر پیداش کردیم. انور اظهار بی اطلاعی میکند و بهار میگوید به من گفتی بخاطر شیرین از ما فاصله بگیر. حق داشتی میخواستی از خانوادت مراقبت کنی. من که خانواده تو نیستم و حالا من از تو خواهش میکنم که از ما فاصله بگیری.

و به اپارتمانش میرود. عارف انجا منتظر است. دوروک به او میگوید دختری به اسم برشان به خونه اومده و تو رو هم میشناخت. عارف از شنیدن این جریان نگران میشود و به بهار میگوید اونو به خونه راه نده دختر خوبی نیست و به تو هم حسادت میکنه. بهار میگوید که نگران نباشد و دیگر با برشان کاری ندارد. عارف به برشان زنگ میزند و میگوید که دیگر با بهار کاری نداشته باشد. بعد از رفتن عارف جیدا به بهار میگوید که انور را چند بار دیده که به این محله امده و بهار کمی مشکوک میشود. از ان طرف انور با ناراحتی به خانه اش برمیگردد و از خدیجه میپرسد چرا ماجرای گم شدن دوروک رو به من نگفتی؟

خدیجه که نمیخواست شیرین چیزی در این مورد بداند تلاش میکند که توضیح دهد. انور میگوید نوه های تو نوه های منم هستن. و شیرین داد میزند چرا همش حرف بهار توی این خونه زده میشه؟ و به اتاقش میرود و به بهار زنگ میزند و ترانه ای برای او پخش میکند. بهار با شنیدن ان گریه میکند.چون این ترانه ایست که او و سارپ عاشق ان بودند. شیرین هم همان شب در کافه حضور داشته و دیده بود که سارپ برای بهار تولد گرفته و با این اهنگ رقصیده بودند.

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۳۷

بهار اصرار میکند که دکتر سینان بیماری اش را به او توضیح دهد. او کم خونی مزمن دارد و از هر ۵ نفر یک نفر بخاطر این بیماری خطرناک میمیرند. دکتر به او میگوید باید دوباره تست بدی و این کار یک ماه دیگه ادامه خواهد داشت. باید دارو مصرف کنی و نباید زخمی بشی چون برات خطر جانی داره. بهار که خودش را سرحال حس میکند با بیخیالی با ییلدیز تماس میگیرد که بچه هارا به شهر بازی ببرند. او سعی میکند به ییلدیز درمورد بیماری اش توضیح دهد. ولی ییلدیز درمورد معشوقه سارپ میپرسد و در اخر با چشم گریان پیش بهار اعتراف میکند که به تازگی متوجه شده شوهرش به او خیانت میکند. بهار غه هایش را فراموش میکند و اورا دلداری میدهد.

شیرین با دوست جدیدش لِوَند قرار میگذارد که باهم به سینما بروند و قرار میشود لوند اورا از دم درشان بردارد. خدیجه وقتی با لوند روبرو میشود اورا برای صرف چای به خانه دعوت میکند و از او درمورد کسب و کارش میپرسد. وقتی لوند و شیرین تنها میشوند لوند میگوید راستش وقتی گفتی به خونتون بیام کمی امیدوار شدم که از من خوشت میاد ولی حالا میفهمم در مورد من همه چیز رو به خانوادت دروغ گفتی. شیرین از او عذر خواهی میکند. برشان ظرف غذا در دست به بهانه خوشامد گویی به خانه بهار میرود و به او هشدار میدهد که از عارف دور باشد چون عارف ادم درستی نیست و در ضمن میگوید که مردم پشت سر او و عارف حرفهایی میزنند. بهار با ناراحتی میگوید که غیر از خوبی از عارف چیزی ندیدم.محبتشم بخاطر علاقه اش به بچه هاست.

در این بین برشان از غفلت بهار استفاده میکند و بسته ی مشکوکی را داخل جعبه جاساز میکند و باعجله میرود. جیدا او را موقع رفتن میبیند و عارف هم میگوید او حق ندارد به اپارتمان انها رفت و امد کند و در ضمن میگوید اون روز هم گفته بودی پدرم کتکت زده و دروغ گفته بودی. بهتره مراقب رفتارت باشی. بهار سرش گیج میرود و در همان حال متوجه میشود نیسان در حال نوشتن خاطرات روزانه اش است و می گوید من هم دفتر خاطرات داشتم.یبار مادرم اونو خوند و منم پاره اش کردم. از ان طرف در خانه خدیجه انور وارد اتاق میشود و به خدیجه میگوید متوجه شدم که شیرین چیزهایی مینویسه. خدیجه میگوید اون دفتر خاطرات داره و ما نباید فضولی کنیم.

یبار دفتر بهارو خوندمو اون خیلی ناراحت شد.ولی کاش نخونده بودم.درمورد پدرش و درمورد دوست دختر پدرش و این که یه روز ۳ نفری باهم به ساحل رفته بودند و شنا کرده بودند. اون میدونست که پدرش دوست دختر داره و اسمش بهاره. بعد از گفتن این حرفها خدیجه گریه میکند اما انور تصمیم میگیرد دفتر شیرین را پیدا کند و از کار های او سر در بیاورد. شیرین دفترش را پشت تابلو قایم میکند و برای اذیت کردن بهار به او زنگ میزند و سکوت میکند. بهار به او میگوید اگه منظورت از این کار اینه که بگی شوهرت منو دوست نداشته باید بگم اون خیلی وقته مرده. بهار به عکس سارپ خیره میشود و میگوید مجبورم ببخشمت برای این که بتونم زندگی کنم. بخاطر بچه ها مجبورم.

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۳۶

بهار در رستوران به عارف که از معشوقه شوهرش پرسیده میگوید هیچ وقت فکر نمیکردم روزی درمورد سارپ اینطور فکر کنم هنوزم باورم نشده که اون معشوقه داشته. و زیر گریه میزند. بهار به عارف میگوید برای شوهرم گریه نمیکنم برای زندگیم گریه میکنم. بالاخره عارف اورا به خانه میرساند. اقا یوسف با دیدن انها کنار هم عصبی میشود و با ناراحتی از بهار کرایه خانه میخواهد. عارف به پدرش میگوید که بهار کرایه را به او داده و موقع خداحافظی از بهار کمی پول به او میدهد و کلید یدکی اپارتمان را در اختیار او میگذارد. یوسف که دیگر تحمل ندارد به اپارتمان جیدا میرود و به او میگوید این پسره عارف پاک دیوونم کرده.
گفتیم از دست اون دختره برشان راحت شدیم حالا رفته سراغ زن بیوه با دوتا بچه واز خانه جیدا بیرون میرود. برشان که همانجا پیش جیدا بود از پشت در اتاق همه چیز را میشنود.

دوروک و نیسان هنگام خواب از موسی خان و بوراک که باهم به سینما رفته بودند حرف میزنند و از مادرشان میخواهند درمورد پدرشان برای انها صحبت کند. اما بهار با بی حوصلگی انهارا تنها میگذارد. نیسان به جای مادرش شروع به تعریف کردن خاطره ای خیالی از پدرش برای دوروک میکند. بهار گریه کنان به انها گوش میدهد و بالاخره داخل اتاق میشود و برای خوشحالی بچه ها خاطره تعریف میکند. او میگوید که او و سارپ همیشه اینطور تصور میکردند که ثروتمند هستند و در اسایش کنار هم زندگی میکنند اما یکبار بهار به سارپ گفته بود که ثروت برای او مهم نیست و مهم این است که زندگی معمولی داشته باشند و کنار هم احساس خوشبختی کنند. بچه ها میخندند و برای خنداندن بهار اورا قلقلک میدهند.

همان شب خدیجه به انور خبر میدهد که دوست پسر دارد و وضع مالیشان هم خوب است. اما انور جواب میدهد شیرین اول باید فکر دانشگاهش باشد و بعد هم انسانیت مهمه نه پول. اما خدیجه امیدوار است شیرین مشکلاتش را پشت سر بگذارد و خوشحال باشد. بهار صبح زود به بیمارستان و پیش ژاله میرود و دم در بیمارستان از کلانتری تماس میگیرند و خبر میدهند دزد کیفش دستگیر شده. بهار خوشحال میشود و ژاله اورا به اتاق کارش میبرد و میگوید باید دوباره ازمایش بدی چون ازمایش اولت نشون داده خیلی خونت کم شده. ممکنه مشکل جدی داشته باشی.باید ازت تست مغز استخوان بگیرن. دکتر سینان از او ازمایش میگیرد و به بهار توصیه میکند تا وقتی جواب ازمایش اعلام نشده مراقب خودش باشد تا زخمی نشود چون ممکن است برایش خطرناک باشد.

بهار با نگرانی از او و ژاله میخواهد که واقعیت را به او بگویند. شیرین از این که موجبات عذاب بهار را فراهم کرده از خودش راضیست و به یاد می اورد که چطور گوشی سارپ را از او کش رفته بود و در رستورانی از گوشی خودش به او از گوشی سارپ به خودش پیغام های عاشقانه میفرستاده و از این کار خودش حسابی لذت برده.

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۳۵

شیرین از اذیت کردن بهار خوشحال است. مادرش از او میخواهد شماره اش را عوض کند چون دیر یا زود بهار متوجه خواهد شد و با اوتماس خواهد گرفت. شیرین به خدیجه میگوید امروز بچه های بهار رو با مردی دیدم که اونو بابا صدا میزدن فکر کنم بهار نامزد کرده و با این عشق جدید دیگه فرصت نگاه کردن به پیغام های گوشی رو نداره. بهار که هنوز از دست سارپ عصبانیست به قاب عکس او میگوید اگه بخوامم نمیتونم عکستو از روی میز بردارم چون بچه ها ناراحت میشن. صبح زود نیسان با سرو صدایی که از راهرو می آید بیدار میشوند. حکمت در حال کتک زدن جیداست. بهار که دیگر تحمل هیچ چیز را ندارد بیرون میرود و به حکمت میگوید اگه جرات داری به کتک زدن ادامه بده تا به زنت زنگ بزنم.

حکمت اورا تهدید میکند که زندگی اش را به اتش میکشد اما بهار داد میزند عین خیالم نیست ولی اگه یبار دیگه به جیدا دست بزنی همه چیز رو به زنت میگم. حکمت از ترس میرود و جیدا با قدردانی به بهار خیره میشود. در کوچه وقتی اقا یوسف از بهار کرایه خانه میخواهد بهار با جدیت میگوید حرص نخور هروقت حقوقمو گرفتم پولتو میدم. خدیجه با راننده اژانسی که سر محله شان است روبرو میشود. راننده شال شیرین را که در تاکسی جا مانده بود به خدیجه میدهد و در ضمن خدیجه متوجه میشود که شیرین در محله بهار کنار خانه او پیاده شده و به کلاس نقاشی نرفته است.

شیرین دوباره به محله بهار میرود و به عارف میگوید با دوستانش دنبال یک اپارتمان برای اتلیه هستند. هردو به دنبال اپارتمان میروند و شیرین که این طور نشان میدهد که خانه دلخواهش را پیدا نکرده موقع خداحفظی خودش را به نام ملک معرفی میکند و شماره عارف را از او میگیرد. بهار سر کار ماجرای معشوقه داشتن سارپ را برای دوستش تعریف میکند و در همین حال کار فرمایش سماخانم اورا بازخواست میکند که چرا دیروز سر کار نبوده. بهار بدون ترس جواب میدهد این همه روز های تعطیل از ما کار کشیدی اینو بزار به حساب همون روز. سما جا میخورد و به فردانه میگوید باید این دختر رو اخراج کنم. فردانه هم میگوید همین دیروز متوجه شده که شوهر مرده اش معشوقه داشته و پریشونه. تو خوب میدونی خیانت شوهر چقدر سخته. سما ارام میشود. بعد از ظهر وقتی بهار از سر کار به خانه برمیگردد بین راه دو نفر موتوری کیف اورا میقاپند و بهار را روی زمین میکشند.

حقوق ان ماه دزدیده میشود و بهار که زخمی شده خودش را به گوشه ای میکشد و گریه میکند. بعد از موسی خان خواهش میکند که بچه هارا از مدرسه بردارد و با ییلدیز تماس میگیرد تا کمکش کند ولی ییلدیز در مسافرت است و انور هم به تماس او پاسخ نمیدهد. بهار با ناامیدی به کلانتری میرود و گزارش دزدی را میدهد و با پای پیاده به سمت خانه حرکت میکند اما در میانه راه نیرویش تحلیل میرود و هنگام غروب مجبور میشود به عارف زنگ بزند و از او کمک بخواهد. از ان طرف خدیجه که به شیرین مشکوک شده اتاق اورا میگردد و شیرین ناگهان سر میرسد و مادرش را غافلگیر میکند. خدیجه میگوید الان از راننده تاکسی شنیدم که به محله بهار رفتی،اونجا چیکار داشتی. شیرین بعد از کمی فکر جواب میدهد دوست پسرم اونجاست برای دیدن اون رفته بودم. خدیجه از این خبر خوشحال میشود. عارف بهار را در خیابان با وضعی اشفته پیدا میکند و او را برای پانسمان پایش به درمانگاه میبرد و سپس باهم به رستوران میروند و عارف از حرفهای بهار میفهمد که او هیچ پولی برایش نمانده اما بهار به حلقه ازدواجش نگاه میکند و میگوید همیشه یه راهی برای پشت سر گذاشتن مشکلات وجود داره. در همین حال شیرین و دوست پسر جدیدش به بهار زنگ میزنند و به ریش او میخندند. بهار عصبی میشود و از پشت گوشی داد میزند که او کیست. عارف میگوید میدونم معشوقه شوهرته ییلدیز همه چیز رو تعریف کرد. بهار با بغض به عارف نگاه میکند

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۳۴

ییلدیز از بهار میپرسد که ایا فهمیده معشوقه سارپ چه کسی بوده؟ بهار میگوید شمارش هست ولی اسم نداره. مخابراتم کمکی نکرد و من هم زنگ نزدم. ییلدیز میگوید کار خوبی کردی حالا دیگه چه فرقی میکنه غیر از ناراحتی نفعی برات نداره فراموش کن. بهار با خشم میگوید مگه میشه این چیزارو به راحتی فراموش کرد انگار توی قلبم چاقو فرو میکنند.الان انقدر ناراحتم که میخوام دنیارو بهم بریزم. شیرین که عارف را تعقیب کرده جای مغازه اش را یاد میگیرد و میفهمد که خانه بهار هم باید همانجا باشد. سر کوچه می ایستد و منتظر میشود. از ان طرف بهار ناگهان از جایش بلند میشود و میگوید باید با ان زن نماس بگیرم و بفهمم کی بوده و به گوشی شیرین زنگ میزند. شیرین وقتی چشمش به شماره بهار می افتد باخنده میگوید خیلی دیر کردی باید زودتر زنگ میزدی. و گوشی را باز میکند اما حرفی نمیزند. بهار داد میزند و ناگهان صدای فروشنده دوره گرد را از گوشی شیرین و سر کوچه شان میشنود و میفهمد که طرف همانجاست و باعجله بیرون میدود. شیرین با دیدن او وحشت میکند. او خودش را در اپارتمانی می اندازد که برشان در ان زندگی میکند.

برشان از او میپرسد که چکار دارد و شیرین به دروغ میگوید دنبال یکی از اقوامشان میگردد. بهار همه جای کوچه را میگردد و حتی از فروشنده دوره گرد هم میپرسد که ایا زنی گوشی به دست ندیده؟ ولی کسی چیزی نمیداند. ییلدیز اورا به خانه برمیگرداند و اهالی کوچه با تعجب به حرکات بهار نگاه میکنند. دکتر سینان به اتاق کار ژاله در بیمارستان میرود و به او میگوید تو اشتباه متوجه شدی ،فسون دوست دخترم دیروز اومده بود دل منو بدست بیاره چون به اون گفته بودم باید جدا بشیم اونم منو بوسید و گریه کرد ولی بالاخره تموم شد. ژاله حرف های اورا میشنود و دوباره از او میخواهد از اتاق خارج شود. شیرین به هم کلاسی اش که مرد جوانیست میگوید یک زن مزاحم او میشود و هر لحظه به او زنگ میزند. همکلاسی اش به او پیشنهاد میکند برای خلاصی از او پیش دستی کند و شیرین مزاحم زن شود و اورا عصبی کند. شیرین از این پیشنهاد خوشش می اید و شروع به زنگ زدن به بهار میکند و اعصاب او را بیشتر بهم میریزد.

ییلدیز سعی میکند او را ارام کند ولی بهار داد میزند همه اش تقصیر توعه که گفتی پیام های سارپ رو بخونم ییلدیز با بغض میگوید به فکرش هم نرسیده که سارپ اهل خیانت باشد. بهار با نا امیدی میگوید اون منو دوست نداشت فقط بخاطر وجود نیسان ترکم نکرد.. و پیغام های عاشقانه سارپ را برای ییلدیز میخواند و ییلدیز او را نوازش میکند. بهار به یاد خاطره ای می افتد. دو تا از دوستانشان که زن و شوهر بودند در خانه انها بخاطر پیغام های یک زن دیگر به مرد دعوا کرده بودند. بعد از رفتن انها سارپ گفته بود مرده باید حواسشو جمع میکرد و گوشیش رو دم دست نمیذاشت. بهار به او گفته بود یعنی معشوقه داشتن مرد مهم نیست؟ و سر این موضوع حرفشان شده بود. عارف ظهر به مدرسه میرود و بچه هارا به خانه برمیگرداند ولی بهار حتی یادش میرود به انها سلام بدهد و انها هم با نا امیدی به مادرشان خیره میشوند. ییلدیز کنار انها میماند و غذا درست میکند و از بهار مراقبت میکند.

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۳۳

بهار از چیزی که در گوشی سارپ دیده شکه میشود و بعد عصبی میشود و خانه را بهم میریزد. بچه ها از صدای جیغ او بیدار میشوند. بهار با ان حال خراب هم شرایط بچه هارا درک میکند و میگوید که کابوس دیده است. جیدا هم با عجله به در میکوبد و میگوید هرروز ماجرا داری چخبر شده؟ عارف هم از طبقه پایین می آید و وقتی میبیند بهار پریشان است و دوروک هم گریه میکند در گوش دروک میگوید مامانت خواب دیده فضاییا دارن تورو میدزدن و جیغ زده. دوروک میخندد و به خانه برمیگردد. بعد از رفتن عارف بهار از جیدا میخواهد که او را تنها نگذارد.
جیدا به خانه او میرود و بچه هارا با خواندن اواز زیبایی میخواباند و سپس پیش بهار مینشیند. بهار میگوید دارم دیوونه میشم.وقتی داشتم فکر میکردم که خوشبختم و شوهرم دیوانه وار دوسم داره اون کس دیگه ای رو دوست داشته و گریه میکند.

جیدا میگوید همیشه همینه میگن دوست داریم و هرگز ترکت نمیکنیم ولی همش دروغه. بهار به او نگاه میکند و میفهمد جیدا هم زن درد کشیده ای است. جیدا همانجا روی مبل خوابش میبرد و بهار تا صبح مینشیند و به گوشه ای زل میزند. صبح که میشود به همکارش زنگ میزند و میگوید که امروز سر کار نمیرود. عارف هم صبح می اید و به بهار میگوید معلومه که حال خوبی نداری. بچه هارو اماده کن تا من ببرم مدرسه. نیسان و دوروک لباس میپوشند و جیدا از سرو صدای انها بیدار میشود و وقتی میفهمد عارف قرار است انها را به مدرسه ببرد سریع از بهار خدا حافظی میکند و به اپارتمانش میرود و با برشان تماس میگیرد و میگوید از پنجره بیرون را نگاه کند. برشان وقتی میبیند عارف بچه های بهار را سوار ماشین کرد با عصبانیت پنجره را به هم میکوبد.

در خانه خدیجه انور ژاله را خبر کرده تا جای بخیه خدیجه را معاینه کند. ژاله به خدیجه میگوید اگه مواظب نباشی جای بخیه چرک میکنه باید استراحت کنی. از بیمارستان با ژاله تماس میگیرند و ژاله به انور میگوید من باید برم ولی بوراک رو لطفا شما به مدرسه ببرید و سریع میرود. شیرین مجبور میشود با تاکسی بوراک را به مدرسه برساند. از ان طرف عارف هم دوروک و نیسان را جلوی مدرسه پیاده میکند و روراک با دیدن انها به شیرین میگوید دوروک و نیسان با باباشون اومدن. شیرین با دیدن عارف تعجب میکند و از راننده میخواهد عارف را تعقیب کند. ییلدیز به خانه بهار می آید چون فرزانه با او تماس گرفته و گفته حال بخار بد است. ییلدیز با نگرانی بهار را در آغوش میگیرد. بهار مثل مرده ها شده و میگوید تو گفتی پیام های سارپ رو بخونم و منم فهمیدم که سارپ معشوقه داشته. ییلدیز به خودش لعنت میفرستد که چنین پیشنهادی داده اما کنار بهار مینشیند و برایش قهوه درست میکند

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۳۲

ختیار دوست سارپ با کیک و ابمیوه از دوروک و نیسان پذیرایی میکند. بهار داخل مغازه میرود. بختیار دوباره از بیاد اوردن سارپ گریه اش میگیرد. بعد نامه ای را به دست بهار میدهد و میگوید این رو سارپ همینجا نوشت و بعد هم اونو به من سپرد و به من قول داد که با تو له اینجا بیاد و خودت نامه رو بخونی ولی رفت و برنگشت. بعد از مدتی شنیدم که مرده اما نامه رو برات نگه داشتم چون به دلم افتاده بود که میای . بهار گوشه دنجی پیدا میکند و شروع به خواندن نامه میکند. سارپ نوشته: با مادرم توی همین روستا زندگی میکردم و وقتی ۱۰ ساله شدم مادرم منو تنها میذاشت و به شهر میرفت و اخر هفته ها بهم سر میزد. تنها زندگی میکردم و تلاش میکردم کسی از غیبت مادرم چیزی نفهمه.

اما بالاخره یکی از همسایه ها متوجه شد و به پلیس خبر داد. اونا هم منو به پرورشگاه سپردن و بعد از اون هم مادرم هرگز به ویدنم نیومد. تا این که بزرگ شدم و با تو اشنا شدم و به این روستا برگشتم. بختیار به من خبر داد که مادرم به خونه برگشته .به خونه رفتم،مادرم هیچ توجهی به من نکرد و از من پول خواست. به اون گفتم من نامزد دارم و به زودی ازدکاج میکنم و پولی توی دست و بالم نیست. اون پوزخندی زد و گفت تو از خونواده چی میدونی تو اصلا مفهوم خونواده رو نفهمیدی و دختری که میخوای باهاش ازدواج کنی اگه مثل پدرت ترکش کنی مثل من بدکاره میشه.

من میخواستم هولیه افشار بشم ولی به جای اون تورو بزرگ کردم و از ارزو هام دست کشیدم.و حالا تو حتی نمیتونی کمی به من پول بدی.فکر میکردم وقتی پسرم بزرگ بشه مثل ملکه ها زندگی میکنم.و همونجا خوابش برد…من ادرس و شماره تلفنم رو روی میز گذاشتم و از خونه خارج شدم. بعد تو اونو توی خونه من دیدی و فکر کردی دوست دختر منه…
امادرم همینه و هیچ وقت عوض نخواهد شد. بعد از نوشتن این نامه به دیدن مادرت میرم و به اون میگم که تو چقدر فوق العاده ای … میخوام شمارو اشتی بدم. بعد از خواندن نامه بهار با بچه هایش به استانبول برمیگردد. از ان طرف شیرین در دفتر خاطراتش مینویسد اگر پدرم حقیقت رو بدونه هرگز منو نمیبخشه و من اجازه نمیدم متوجه چیزی بشه.

ناگهان برق قطع میشود و شیرین از کشو میزش چراغ قوه ای پیدا میکند که از مغازه سارپ خریده بود و همانجا عکس خودش و بختیار بقال را نشان سارپ داده بود و گفته بود به روستای توپراکلی رفته و از انجا دیدن کرده. سارپ از رفتار او ناراحت و متعجب میشود و دلیل دیدارش از توپراکلی را میپرسد. شیرین با خنده میگوید تو تعریف کردی و منم کنجکاو شدم برم و اونجا رو ببینم. بهار یاد حرف ییلدیز می افتد که از او خواسته بود پیام های سارپ را بخواند. وقتی سراغ پیغام ها میرود از انچه که میبیند زبانش بند می اید و گوشی را به عکس سارپ که روی میز است میکوبد

سریال ترکی کادین (زن)
سریال ترکی کادین (زن)

خلاصه داستان سریال ترکی زن (کادین) قسمت ۳۱

مرشان به دیدن جیدا میرود. جیدا به او هشدار میدهد که اگر یوسف اورا اینجا ببیند برایش بد خواهد شد چون تو را مسئول بدبختی های پسرش میداند. مرشان بیخال از او میپرسد ایا چیزی بین عارف و بهار هست؟ جیدا میگوید بنظرم عارف به بهار علاقه داره. مرشان میگوید باید کاری کنیم بهار از اینجا بره حتی اگه شده کارز کنیم پلیس اونو دستگیر کنه. و وقتی از اپارتمان خارج میشود عارف را درحال بازی با دوروک و نیسان میبیند و عصبی تر میشود. نیسان شارژری را که انور از در اپارتمان اویزان کرده بود به مادرش میدهد و بهار با خوشحالی به بچه ها قول میدهد عکس خودش و سارپ را به انها نشان خواهد داد. دکتر سینان به اتاق کار ژاله در بیمارستان میرود و میگوید برات گل فرستاده بود. ژاله میگوید دیدم و خواستم بیام تشکر کنم ولی دیدم با دوست دخترت مشغول عشق بازی هستی و با خشم سینان را از اتاق بیرون میکند. بهار دوروک و نیسان را کنار خودش مینشاند و عکسی از خودش و سارپ را کنار یک خانه چوبی نشانشان میدهد ولی بچه ها دوست دارند بیشتر ببینند برای همین بهار چند عکس دیگر هم نشان میدهد و در اخر چشمش به عکسی می افتد که سارپ کنار مردی ایستاده و پشت سرشان نوشته مغازه بختیار و شماره تلفن هم دارد.

بهار بعد از خواباندن بچه ها کنجکاو میشود و به ان شماره زنگ میزند. مرد بقال که بختیار نام دهرد جواب میدهد و وقتی میفهمد لهار همسر سارپ است بغض میکند و میگوید سارپ برای تو پیش من یه امانتی گذاشته. بهار که بعد از چند سال نمیتواند انچه را که میشنود باور کند تصمیم میگیرد همراه بچه ها به ان مغازه که در روستای سارپ بنام تپراکلی هست برود. شیرین در اتاق تودش نشسته و به سارپ فکر میکند و بخاطر می اورد که هردفعه به بهانه ای برای دیدن سارپ به محل کار او میرفت و یکروز سارپ به او گفته بود که اسم روستای انها توپراکلی است و مردی به نام بختیار از دوستان صمیمی اوست و شیرین از او خواسته بود که او را هم همراه خود به روستا ببرد. بهار صبح زود با بچه ها راه می افتد و موقع ظهر به ان روستا میرسد و در همان میدان روستا مغازه بختیار قرار دارد. بهار خودش را معرفی میکند و بختیار با مهربانی بچه هارا در اغوش میگیرد و به بهار میگوید سارپ خیلی جوون بود اون رفت و من هنوز زندم و گریه میکند. از ان طرف شیرین مثل همیشه نه تنها پدرش بلکه مادرش راهم مقصر میداند و میگوید گوشی منو برگردونید خدیجه برای این که پدر و دختر را اشتی دهد انهارا کنار ساحل میبرد تا هوایی عوض کنند اما شیرین به تمسخر به مادرش میگوید فکر نکن نمیفهمم میخوای منو بابامو اشتی بدی.

انور میگوید نکنه چیز دیگه ای توی گوشی هست که انقدر ناراحتت کرده ؟ بهتره واقعیت رو به ما بگی. شیرین عصبی میشود و از پدر و مادرش فاصله میگیرد . انور به خدیجه میگوید مطمعنم چیز دیگه ای تو اون گوشی هست که این دختر از ما قایم میکنه. خدیجه به سراغ شیرین میرود و میگوید با پدرت درست رفتار کن اون مثل من نیست اگه به تو شک کنه تا وقتی همه چیو نفهمه ول کن ماجرا نیست

[تعداد: ۲۴   میانگین: ۳.۸/۵]
۰ ۰ vote
Article Rating
برچسب ها
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن