معنی شور در دهخدا

شور

شور

  • شور. (ص) چیز پرنمک. (رشیدی). نمکین. (غیاث اللغات). چیزی پرنمک. (انجمن آرا) (آنندراج). نمکین و هر چیز که طعم نمک در آن باشد. (ناظم الاطباء). طعمی و لذتی باشد معروف. (برهان) (از جهانگیری). چیزی که در آن مزه ٔ نمک بیش از اعتدال باشد. پرنمک. (حاشیه ٔ برهان چ معین). طعم نمک. مالح. مملوح. نمک سود. با نمکی بیش از حد مطبوع. (یادداشت مؤلف):

    کار بوسه چو آب خوردن شور

    بخوری بیش تشنه تر گردی.

    رودکی.

    بیامد پس آنگاه تا شهر بلخ

    ز دانش چشیده همه شور و تلخ.

    فردوسی.

    غم و شادمانی بباید کشید

    ز هر شور و تلخی بباید چشید.

    فردوسی.

    کسی را که دانی تو از تخم تور

    که بر خیره کردند این آب شور.

    فردوسی.

    کنون بیگمان تشنه باشد ستور

    بدین ره بود آب یکرویه شور.

    فردوسی.

    شور است چو دریا بمثل ظاهر تنزیل

    تأویل چو لؤلوست سوی مردم دانا.

    ناصرخسرو.

    چون بیابان سوخته رویش ز اشک شور گرم

    چون به تابستان نمکزار بیابان آمده.

    خاقانی.

    رخ را نمکستان کنم از اشک شور از آنک

    چشمم نمک چند ز لب نوشخند او.

    خاقانی.

    لب تشنه آمدم به لب بحر شور لیک

    سیراب بحر عذب صدف وار میروم.

    خاقانی.

    خوشتر آید ترا کبابی گور

    از هزاران چنین گیایی شور.

    نظامی.

    همه توشه ٔ ره ز شیرین و شور

    روان کرد بر بیسراکان بور.

    نظامی.

    ای که اندر چشمه ٔ شور است جات

    تو چه دانی شط و جیحون و فرات.

    مولوی.

    - آب شور؛ آب نمکدار:

    خورش گور و پوشش هم از چرم گور

    گیا خورد گاهی و گاه آب شور.

    فردوسی.

    چنین داد پاسخ که ایدر ستور

    نیابد مگر چشمه ٔ آب شور.

    فردوسی.

    تشنگی آب شور ننشاند

    مخور آن کت از او شکم راند

    آب شور است نعمت دنیا

    چون برد آب شور استسقا.

    سنائی.

    خمطریر؛ آب شور. (منتهی الارب).

    - ماهی شور، سمک مملوح.سمک مالح. ماهی نمک سود. (یادداشت مؤلف).

    - || یک قسم ماهی خوراکی است که در خلیج فارس صید شود. (یادداشت مؤلف).

    || (اِ) مزید مؤخر امکنه: کچه قراشور. گوکله شور. بغشور. زرشوران. (یادداشت مؤلف). معشور (مهشور).

  • شور. (اِ) آشوب. (برهان) (رشیدی) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء) (آنندراج). فتنه و فساد. شورش. (ناظم الاطباء). انقلاب. ثورت. (یادداشت مؤلف):

    تا برنهاد زلفک شوریده را به خط

    اندرفتاده گرد همه شهر شور و شر.

    عماره ٔ مروزی.

    چو شد مرز هیتالیان پر ز شور

    بجستند از تخم بهرام گور.

    فردوسی.

    چه شور خواهی از این بیش کآن دو روی سپید

    سیاه گردد و تو شرمناک و من غمگین.

    فرخی.

    سه بار با تو به دریای بیکرانه شدم

    نه موج دیدم نه هیبت و نه شور ونه شر.

    فرخی.

    آنجا که اوست راحت و آرام عالم است

    وآنجا که نیست او همه شور و همه بلاست.

    فرخی.

    غلامانش سلاح برگرفتند و بر بام آمدند و شوری عظیم برپای شد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 22).

    بر دین خلق مهتر گشتندی این گروه

    بومسلم ار نبودی و آن شور و آن چلب.

    ناصرخسرو.

    گرنه مستی از ره مستان و شر و شورشان

    دورتر شو تا بسر درناید اسبت ای پسر.

    ناصرخسرو.

    عامه بر من تهمت دینی و فضلی می نهند

    بر سرم فضل من آرد این همه شور و چلب.

    ناصرخسرو.

    شوری شد و از خواب عدم چشم گشودیم

    دیدیم که باقی است شب فتنه غنودیم.

    غزالی.

    بتا نگارا بر هجر دستیار مباش

    از آنکه هجر سر شور و رای شر دارد.

    مسعودسعد.

    زان آمدم شگفت که از بس بلا و شور

    در وی چگونه یارد رستن همی شجر.

    مسعودسعد.

    گفته اند که غریب کر و کور است و مفلس با شر و شور. (مقامات حمیدی).

    با چنین شوری که ناگه خاست نتوان خوش نشست

    با چنین فتنه که درجنبید نتوان آرمید.

    خاقانی.

    آن نبینی تا ز شر و شور مور

    می چه بیند بچه ٔ شیر عرین.

    خاقانی.

    جماش بتی بدلبری طاق

    آشوب جهان و شور آفاق.

    نظامی.

    پس تو ای ادبار رو نان هم مخور

    تا نیفتی همچواو در شور و شر.

    مولوی.

    شراب تلخ میخواهم که مردافکن بود زورش

    که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش.

    حافظ.

    رفت از جهان کسی که بدی لطف شعر او

    آشوب ترک و شور عجم، فتنه ٔ عرب.

    حبیب اﷲ معرف.

    - پر از شور، پر از فتنه و آشوب و غوغا. آکنده از فتنه و آشوب و غوغا:

    سواری که نامش کلاهور بود

    که مازندران زو پر از شور بود.

    فردوسی.

    - پرشور؛ پرغوغا:

    بیابان سراسر پر از گور دید

    همه بیشه از شیر پرشور دید.

    فردوسی.

    - شور بپای شدن، فتنه و آشوب برخاستن. شورش پدید آمدن: خواست که شوری بپای شود سواران سوی عامه تاختند و آن شور بنشاندند و حسنک را سوی دار بردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 184).

    - شور خاستن، فتنه و آشوب بپا شدن:

    سپاه روم و سپاه حبش بهم شده اند

    ترا نمایم کآخر چه شور خیزد از این.

    فرخی.

    - شور و بلا، فتنه و فساد و آشوب.

    - شور و بلا بپای خاستن، فتنه و آشوب برپا شدن:

    تا او نشسته باشدشاد اندر این مکان

    شور و بلا ز جای نیارد بپای خاست.

    فرخی.

    - شور و شر، آشوب و فتنه و فساد و بلا:

    تا برنهاد زلفک شوریده را به خط

    اندرفتاد گرد همه شهر شور و شر.

    عماره.

    - شور و غوغا، بانگ و فریاد:

    که ترکان دوست میدارند دائم شور و غوغا را.

    مغربی.

    || حالت. وجد. هیجان. جوش. وجد و مستی: شوری در سر یا در دل سالکی پدید آمدن. (یادداشت مؤلف):

    شوری ز دو عشق در سر ماست

    میدان دل از دو لشکر آراست.

    خاقانی.

    شتر را چو شور و طرب در سر است

    اگر آدمی را نباشد خر است.

    سعدی.

    چو شور طرب در نهاد آمدش

    ز دهقان دوشینه یاد آمدش.

    سعدی.

    سعدی شیرین سخن اینهمه شور از کجاست

    شاهد ما آیتی است این همه تفسیر او.

    سعدی.

    شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر

    کاین سر پرهوس شود خاک در سرای تو.

    حافظ.

    غلبه و شوری در آن خلق دیدم. (انیس الطالبین ص 205).

    - سری پرشور داشتن، شوق و اشتیاق داشتن. رجوع به شور در سر داشتن شود.

    - شور افکندن شراب در مغز، هیجان و نشاط آوردن. مستی پدید آوردن:

    چوبرداشت بهرام جام بلور

    به مغزش نبید اندرافکند شور.

    فردوسی.

    - شور در سر، شائق:

    شه از سودای شیرین شور در سر

    گدازان گشته چون در آب شکر.

    نظامی.

    - شور در سر بودن، با وجد و اشتیاق بودن. شائق بودن:

    مرا گر شور تو در سر نبودی

    سر شوریده بی افسر نبودی.

    نظامی.

    هم بود شوری در این سر بیخلاف.

    سعدی.

    - شور در سر داشتن، اشتیاق و شیفتگی داشتن.

    - شور عاشقی، جنون عاشقی. وجد عاشقی:

    مستی از من پرس و شور عاشقی

    آن کجا داند که دردآشام نیست.

    سعدی.

    - شور عشق، جنون و مستی و اشتیاق عشق:

    شور عشق تو در جهان افتاد

    بیدلان را بجان زیان افتاد.

    خاقانی.

    || عشق و جنون. (غیاث اللغات):

    اینچنین ذوالنون مصری را فتاد

    کاندر او شور و جنون نو بزاد.

    مولوی.

    سوم باب عشق است و مستی و شور

    نه عشقی که بندند بر خود بزور.

    سعدی.

    جهان پر سماع است و مستی و شور

    ولیکن چه بیند در آیینه کور.

    سعدی.

    مگر در سرت شور لیلی نماند

    خیالت دگر گشت و میلی نماند.

    سعدی.

    هنوز از عشقبازی گرم داغ است

    هنوزش شور شیرین در دماغ است.

    سعدی.

    - از فرطِ شور، از فرطِ شور و نشاط، از فرطِ نشاط. (یادداشت مؤلف).

    || عزا. مصیبت. (یادداشت مؤلف):

    خلق چندان جمع شد بر گور او

    موکنان جامه دران در شور او.

    مولوی.

    || ستیزه و مناقشه و دعوا و منازعه. (ناظم الاطباء). پیکار و جدال و نبرد و جنگ:

    همی بشکند عهد بهرام گور

    بر این بوم و بر تازه شد جنگ و شور.

    فردوسی.

    همه پیش بهرام گور آمدند

    پر از خشم و پیکار و شور آمدند.

    فردوسی.

    چو آورد لشکر بنزدیک فور

    یکی نامه فرمود پر جنگ و شور.

    فردوسی.

    سه چیز آورد پادشاهی بشور

    کز آن هر سه شه را بود بخت شور.

    اسدی.

    همه روزه فرمایشان دار وبرد

    سواری و شور و سلیح و نبرد.

    اسدی.

    به بالای گاوی پر از خشم و شور

    یکی جانور به ز پیلان بزور.

    اسدی.

    همی تاخت هر کس در آن جنگ و شور

    یکی زی سلاح و یکی زی ستور.

    اسدی.

    || غوغا. (جهانگیری) (رشیدی) (انجمن آرا) (آنندراج). غوغا و فریاد. (برهان). غلغله. (غیاث اللغات). فغان و غوغا و فریاد. (ناظم الاطباء). بانگ. هیابانگ. هیاهو. خروش. شغب. (یادداشت مؤلف). ناله:

    وز دواتش که نیستان هزاران شیر است

    شور صد رستم دستان به خراسان یابم.

    خاقانی (دیوان چ سجادی ص 299).

    ز شور و عربده ٔ شاهدان شیرین کار

    شکر شکسته سمن ریخته رباب زده.

    حافظ.

    - شور از کسی برآوردن،وی را به فغان و ناله آوردن. او را سخت مغلوب ساختن:

    ناگاه برآورد بدین رسوایی

    شوریده سر زلف تو شوری از ما.

    وزیر ابونصر کندری (از المعجم).

    بهمت برآر از ستیزنده شور

    که بازوی همت به از دست زور.

    سعدی.

    نبینی که چون با هم آیند مور

    ز شیران جنگی برآرند شور.

    سعدی.

    - شور برآمدن از جایی، بانگ و غوغا بلند شدن. آشوب و هیجان پدید آمدن:

    یار درآمد به کوی شور برآمد ز شهر

    عشق درآمد ز بام عقل ره در گرفت.

    خاقانی.

    عشق تو چون درآید شور از جهان برآید

    دلها در آتش افتد دود از میان برآید.

    خاقانی.

    - شور برآوردن، بانگ بلند پدید آوردن. هیجان برپا کردن:

    همان نای ترکی برآورده شور

    به بازوی ترکان درآورده زور.

    نظامی.

    - شور برانگیختن از کسی یا چیزی، بانگ برآوردن از آن. حال وجد پدید آوردن:

    یک روز به شیدائی در زلف تو آویزم

    زان دو لب شیرینت صد شور برانگیزم.

    سعدی.

    - شور برخاستن (خاستن) از چیزی یا کسی، صدای آن بلند شدن. پدید آمدن آشوب:

    بر آنگونه رانید یکسر ستور

    که برخیزد اندر شب تیره شور.

    فردوسی.

    ز بهربنه تاخت اسپان بزور

    بدان تا نخیزد از آن کار شور.

    فردوسی.

    شور و آشوبی از جهان برخاست

    آمدند آن جماعت از چپ و راست.

    نظامی.

    - شور برداشتن، ستیزه و پیکار برگزیدن. جنگ پیش گرفتن:

    اگر فیلفوس این نوشتی بفور

    تو هم رزم آغاز و بردار شور.

    فردوسی.

    - شور چیزی یاکاری را درآوردن، از حد تجاوز کردن. سخت افراط کردن در آن. کاری را به افراط کردن. (یادداشت مؤلف). در امری از حد اعتدال و متعارف خارج شدن که صورتی ناخوشایند و زننده به خود گیرد. در تداول گویند: شورش را درآورده است، از حد اعتدال خارج شده است و افراط کرده در هر کار به نحوی که صورتی زننده به خود گیرد و دیگران را به اعتراض وادارد. (از فرهنگ عامیانه ٔ جمال زاده). در تداول زنان، افراط در امری مخصوصاً بد. (یادداشت مؤلف).

    - شور محشر برپا کردن، غوغا و هیاهو راه انداختن. (یادداشت مؤلف).

    - شور نُشور، شور محشر. غوغای محشر. هیاهوی رستاخیز. (یادداشت مؤلف).

    || تشویش. مشغله. اضطراب سخت. نگرانی. (یادداشت مؤلف):

    بیامد جهاندار بهرام گور

    از اوگشت خاقان پر از درد و شور.

    فردوسی.

    چنان فاش گردد غم و رنج و شور

    که رامش بهنگام بهرام گور.

    فردوسی.

    ز نعره تپان گشت بر چرخ هور

    به دیگر جهان جنبش افتاد و شور.

    اسدی.

    دلاور به سرپنجه ٔ گاوزور

    ز هولش به شیران درافتاده شور.

    سعدی.

    - شور بدل افتادن ازکسی یا چیزی، شور زدن دل. مضطرب شدن. نگران شدن. دلواپس شدن. مشوش شدن. (یادداشت مؤلف):

    چو این نامه برخواند بهرام گور

    بدلش اندر افتاد از آن کار شور.

    فردوسی.

    چو نامه بیامد به بهرام گور

    بدلش اندر افتاد از نامه شور.

    فردوسی.

    ز هر چار [دختر] پرسید بهرام گور

    از ایشان بدلش اندر افتاد شور.

    فردوسی.

    چو بیژن بدید آن نگاریده گور

    بدلش اندر افتاد از آن گور شور.

    فردوسی.

    یکی جام را دید پرمی بلور

    بدلش اندر افتاد از آن جام شور.

    فردوسی.

    - شور زدن دل کسی، سخت مضطرب بودن و بیشتر برای شخص غائب که ترسی او را از حادثه ای روی داده باشد. (یادداشت مؤلف).

    - کم شور، بی اضطراب. دل کم شور؛ نانگران. غیرمضطرب. دل گنده. در اصطلاح زنان، چه دل کم شوری داری، یعنی اضطرابی برای امور مهمه نداری. (یادداشت مؤلف).

    || شوم و نحس و نامبارک. (برهان). شوم. (انجمن آرا). ناخجسته. نافرخنده:

    یکی نامه بنوشت بهرام گور

    که کار من ایدر تباه است و شور.

    فردوسی.

    نگه کن که دانای پیشین چه گفت

    که هرگز مباد اختر شور جفت.

    فردوسی.

    ندانستم که عاشق کور باشد

    کجا بختش همیشه شور باشد.

    (ویس و رامین).

    هست اتابک چون فریدون نیست باک از کافران

    خویشتن ضحاک شور و اژدهاسر ساختند.

    خاقانی.

    - امثال:

    مگر چشم ما شور بود، چرا تا من آمدم شما میخواهید بروید. (یادداشت مؤلف).

    - اختر شور، ستاره ٔ نحس. ستاره ٔ شوم. بخت بد. رجوع به شور در معنی نحس شود.

    || سعی و کوشش. (برهان) (جهانگیری). رجوع به شوریدن شود. || (نف مرخم) در آخر اسماء، معنی دارنده و ورزش کننده دهد چون سلحشور. (غیاث اللغات) (آنندراج). ورزش. (برهان). در فرهنگ جهانگیری بمعنی ورزنده آمده است چنانکه سلحشور و سلاح شور. (انجمن آرا). ورزنده. (رشیدی). کاری را خوب ورزیدن. (برهان). ورزیدن. (جهانگیری).

    - سلاحشور، بکاربرنده و ورزنده ٔ سلاح.

    - سلحشور، بکاربرنده و ورزنده ٔ سلاح. استاد و ماهر در بکار بردن سلاح.

    || بهم آمیخته. (برهان). آمیزنده. (انجمن آرا). برهم زننده وآمیزنده. (رشیدی) (آنندراج). چیزی بهم آمیخته و شورانیده. (از فرهنگ اسدی). چیزی که بهم آمیخته شده باشد. (از جهانگیری). || (اِمص) برهم خوردن و برهم زدن. (برهان) (از جهانگیری). || (اِ) نای رومی را گویند که نفیر باشد. (برهان). || آوازی است. (فرهنگ جهانگیری). رجوع به دستگاه شور شود. || شهرت و آواز بلند. (غیاث اللغات).

  • شور. (نف مرخم) شوینده. (رشیدی) (آنندراج) (انجمن آرا). مخفف شورنده بجای شوینده، در ترکیبات: قالی شور. مرده شور. خودشور. طلاشور. ریگ شور. جامه شور. روشور. تن شور. سرشور (گِل ِ...). کهنه شور. قاب شور (جل...). گوش شور (آلت طبیب). لگن شور (با خطابی به استخفاف پرستار بیمار را). تخته شور. (یادداشت مؤلف). رجوع به هر یک از این ترکیبات شود. || (اِمص) عمل شستن. یک بار شستن (در جامه). شستن و پاکیزه ساختن به آب. (برهان) (جهانگیری): شور اول این جامه است. یک شور بیشتر نرفته است. (یادداشت مؤلف).

  • شور. [ش َ] (ع اِ) انگبین گرفته شده. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). انگبین. (از لسان العرب). || (اِمص) خوبی. || فربهی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || (اِ) هیأت. (منتهی الارب). هیأت و شکل و صورت. (ناظم الاطباء). || لباس. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || زینت. (ناظم الاطباء) (از لسان العرب).

  • شور. [ش َ] (ع مص) بیرون آوردن عسل را و چیدن آن از لانه ٔ زنبور عسل. (از لسان العرب). چیدن عسل را از خانه ٔ زنبور عسل. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). انگبین رفتن. (تاج المصادر بیهقی) (المصادر زوزنی). عسل چیدن. شیار. شیاره. مشار.مشاره. (لسان العرب). و رجوع به مصادر مزبور شود. || عرضه کردن ستور را در بیع. ریاضت دادن اسبان را هنگام عرضه کردن بر خریدار یا آزمودن تا بنگرد حسن و نجابت و تک آنها را و یا برگردانیدن آنها راو کذلک کنیز و أمه را. (از لسان العرب) (از ناظم الاطباء). عرضه کردن ستور بر خریدگر. (تاج المصادر بیهقی) (المصادر زوزنی). ریاضت دادن اسبان را یا سوار شدن بر آن در وقت عرض بیع یا آزمودن آن را تا بنگرد سن و نجابت و تک آن را یا بازگردانیدن وی را. (از منتهی الارب). || فربه شدن و نیکو شدن اسب. (ازلسان العرب). فربه شدن ماده شتر. (از ناظم الاطباء). نیکو فربه شدن اسب. (تاج المصادر بیهقی). فربه شدن شتر ماده و همچنین فربه شدن و نیکو شدن اسب. (از منتهی الارب). || هویدا کردن چیزی را: شار الفرس و شار الشی ٔ. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء).

  • شور. [ش َ] (ع مص) مشوره. مشورت و کنکاج و کنکاش. (ناظم الاطباء). رای زدن با... سگالیدن بایکدیگر. رای زدن با هم. رای زدن. (یادداشت مؤلف). بمعنی شوری و مشورت استعمال کنند اما درست نیست. (ازمحیطالمحیط). مشوره و کنکاش کردن. (غیاث اللغات).

  • شور. (اِ) (دستگاه...) (اصطلاح موسیقی) این دستگاه ریشه ٔ بسیار قدیم دارد و مبنای بیشتر موسیقی های محلی و موسیقی معمول در ایلات بشمار میرود واینک به ذکر نغمه های شور و گوشه های آن می پردازیم:

    الف - نغمه ٔ ابوعطا؛ این نغمه از درجه ٔ دوم دوره ٔ دستگاه شور آغاز میگردد که در عین حال نت ایست بشمار میرود. نت شاهد آن درجه ٔ چهارم دوره است و نت متغیر ندارد. اینک نمونه هائی از آغاز گوشه های مهم آن: درآمد و حجاز؛ که نت شاهد آن درجه ٔ پنجم دوره ٔ دستگاه شور و نت ایست آن مایه ٔ آن است. چهارباغ، قطعه ٔ ضربی است که با اشعاری با وزنی مخصوص همراهی میشود مانند:

    چه شود به چهره ٔ زرد من

    نظری ز راه وفا کنی.

    ب - نغمه ٔ بیات ترک، نت شاهد این نغمه درجه ٔ سوم گام شور و نت ایست آن درجه ٔ هفتم آن است. چند مثال از آغاز گوشه های مهم آن: درآمد و قطار؛ در ایلات کرد بسیار معمول است و اغلب با اشعار باباطاهر همراهی میشود. درجه ٔ دوم شور شاهد آن و هفتم آن از طرف بم نت ایست است. فیلی، که نت شاهد آن درجه ٔ هفتم گام شور و نت ایست آن درجه ٔ سوم گام است.

    ج - نغمه ٔ افشاری، در این نغمه درجه ٔ چهارم دستگاه شور نت شاهد و درجه ٔ دوم آن نت ایست و درجه ٔ پنجم نت متغیر است که معرف حالت مالیخولیائی این نغمه است. در این نغمه بیان شکایت و غم و اندوه مناسب تر است. گوشه های مهم آن: درآمد و جامه دران، که از درجه ٔ پنجم گام شور آغاز میگردد و این درجه در عین حال نت متغیر است. مثنوی پیچ، از درجه ٔ هفتم گام شور از طرف بم آغاز می گردد. درجه ٔ چهارم گام نت شاهد آن و درجه ٔ دوم نت ایست محسوب میشود. دارای ریتم مشخصی است که معرف نام آن می باشد و اغلب اشعار مولوی با آن خوانده میشود. قرائی، از درجه ٔ هفتم گام شور آغاز میگردد و این درجه در عین حال نت شاهد محسوب میگردد و نت ایست آن درجه ٔ پنجم گام است. شاه ختائی، از درجه ٔ هفتم گام از طرف بم آغاز می گردد. درجه ٔ سوم گام نت شاهد و درجه ٔ دوم نت ایست آن بشمار میرود.

    د - نغمه ٔ دشتی، این نغمه از درجه ٔ سوم گام شور آغاز می شود. درجه ٔ پنجم گام نت شاهد آن است که در عین حال نت متغیرنیز می باشد. نت ایست این نغمه همان نت مایه ٔ شور است. و گوشه های مهم آن عبارتند از: درآمد، دوبیتی که بر روی آن اغلب اشعار باباطاهر خوانده میشود، گیلکی وگبری و بیات ترک، از درجه ٔ چهارم گام شور آغاز میگردد.

    چهار نغمه ٔ ابوعطا، بیات ترک، افشاری و دشتی در ردیف موسیقی ایران بسیار معمول اند و هر یک به تنهائی استقلال دارند و دارای گوشه های مهم دیگری می باشند مثلاً سیخی و سملی در ابوعطا، دوگاه و روح الارواح در بیات ترک، نهیب در افشاری، بیدکانی، چوپانی، غم انگیز، سرنج و کوچه باغی در دشتی. در خود دستگاه شور نیز گوشه های مهمی نواخته میشود که مجموعه ٔ آنها بنام دستگاه شور معروفند.اینک به ذکر چند مثال از آن می پردازیم:

    شهناز؛ از درجه ٔ سوم گام شور آغاز میگردد، شاهد آن درجه ٔ چهارم، متغیر آن درجه ٔ پنجم و نت ایست آن درجه ٔ هفتم از طرف بم است.

    گریلی، درجه ٔ چهارم گام شور نت شاهد آن است.

    ملانازی، درجه ٔ هفتم گام نت شاهد آن و درجه ٔ سوم گام نت ایست آن است.

    بزرگ، درجه ٔ هشتم گام شور نت شاهد آن است که در عین حال نت ایست محسوب میشود.

    رهاب، از درجه ٔ هفتم گام از طرف بم آغاز میگردد و درجه ٔ چهارم گام نت شاهد آن است.

    گوشه های دیگر دستگاه شور از این قرارند: زیرکش سلمک، سلمک، گلریز، صفا، خارا، قجر، حزین، قراچه، رهاوی، دستان عرب، تپه نگار، بغدادی، چهارپاره، برگردان، مسیحی، حسینی، عراق، نهفت شکسته، اوج، غم انگیزم عقده گشا، کوچه باغی، نشابورک، ضرب اصول، نیشابور، حاجیانی، دشتستانی، آذربایجانی، خسروانی، مهربانی. (شرح ردیف موسیقی ایران نوشته ٔ مهدی برکشلی گردآوری موسی معروفی صص 38- 44).

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
امتیاز شما به نتایج جستجوی شور در سایت جدول یاب:
معنی این واژه در بانک های دیگر
  • شور (فرهنگ معین): (مص ل.) مشورت کرد، (اِمص.) مشورت. [خوانش: (شَ) [ع.]]
  • شور (فارسی به انگلیسی): Briny, Chevre, Counsel, Crisis, Discussion, Ecstasy, Emotion, Exaltation, Excitement, Expression, Extreme, Extremity, Exuberance, Feeling, Ferment, Fever, High, Intensity, Intensiveness, Paroxysm, Passion, Pickled, Raciness, Rage, Relish, Saline, Salt, Salty, Sensation, Spirit, Stir, T
  • شور (فارسی به عربی): احساس، اخدود، تشاور، حماس، عاطفه، مالح، هوس
  • شور (فرهنگ عمید): مشورت، کنکاش،
    * شور کردن: (مصدر لازم) مشورت کردن، کنکاش کردن، رای زدن،
  • شور‬ (فارسی به ترکی): çorak
  • شور (حل جدول): انگیزه، رایزنی، هیجان، غوغا
  • شور (گویش مازندرانی): گونه ای علف که در کنار دریا روید، شور پرنمک، اضطراب درونی...
  • شور (فرهنگ فارسی هوشیار): چیز پر نمک، نمکین و هر چیز که طعم نمک در آن باشد و بمعنی آشوب
  • شور (فارسی به ایتالیایی): salato