معنی تلخی‌ به انگلیسی

تلخی‌

تلخی‌

  • Acridity, Acrimony, Gall, Virulence

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
امتیاز شما به نتایج جستجوی تلخی‌ در سایت جدول یاب:
معنی این واژه در بانک های دیگر
  • تلخی (لغت نامه دهخدا): تلخی. [ت َ] (حامص) مرارت چون تلخی بادام و تلخی گلاب و در تلخی می و صهبا کنایه از تندی می و تلخی دریا کنایه از شوری آب. (آنندراج). مرارت و مزه ٔ تلخ. (ناظم الاطباء). مقابل شیرینی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا):
    جهان ما به مثل می شده ست و ما میخوار
    خوشیش بسته به تلخی و خرمی به خمار.
    قمری (از ترجمان البلا ...ادامه مطلب...
  • تلخی (فارسی به عربی): شده الحزن، صفراء
  • تلخی (فرهنگ عمید): [مقابلِ شیرینی] یکی از چهار طعم اصلی که ناگوار است، مانند طعم لیموشیرینی که چند دقیقه در مجاورت هوا قرار بگیرد،
    (حاصل مصدر) [مجاز] تلخ و دشوار بودن: تلخی زندگی،
    [مجاز] سختی و بدی زندگانی،
    (حاصل مصدر) [عامیانه، مجاز] ترش‌رو بودن، بدخلق بودن،
    (اسم) [مجاز] شراب،
    (اسم) [عامیانه] = تریاک
  • تلخی (حل جدول): نا گواری، ناخوشی
  • تلخی (مترادف و متضاد زبان فارسی): مرارت، ناخوشی، ناگواری، بدخلقی،
    (متضاد) خوشی، شیرینی،
  • تلخی (فرهنگ فارسی هوشیار): بد مزگی دارا بودن مزه غیر مطبوع مقابل شیرینی، سختی بدی مقابل خوشی: ((تلخی و خوشی و زشت و زیبا بگذشت. )) (گلستان)، ترشرویی بد خلقی.