معنی آشنا در فرهنگ معین

آشنا

آشنا

  • (~.) (اِ.) شنا، شناوری.

  • شناخته، غیر از بیگانه، خویش، نزدیک، دوست، یار، موافق، سازگار، کسی که از کاری اطلاع و آگاهی داشته باشد. [خوانش: (شْ یا ش ِ) [په.] (ص.)]

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
امتیاز شما به نتایج جستجوی آشنا در سایت جدول یاب:
معنی این واژه در بانک های دیگر
  • آشنا (نام های ایرانی): دخترانه، آن که او را می شناسیم، آن که یا آنچه به ذهن و خاطر می آوریم، آگاه به چیزی یا امری، عاشق، دلداده
  • آشنا (فارسی به انگلیسی): Contact, Familiar, Homelike, Homey
  • آشنا (لغت نامه دهخدا): آشنا. [ش ْ / ش ِ] (ص) آشنای. معروف. مأنوس. مألوف. گستاخ. نزدیک. اُلفت گرفته. مستأنس بتعارف. پیوسته. بسته. شناسا. شناسنده. مقابل بیگانه، ناآشنا، غریب:
    تا دل من در هوای نیکوان شد آشنا
    در سرشک دیده گردانم چو مرد آشنا.
    رودکی.
    غریبی گرچه باشد پادشائی
    بگریدچون ببیند آشنائی.
    (ویس و را ...ادامه مطلب...
  • آشنا (فرهنگ عمید): شناسا، شناسنده،
    شناخته،
    آگاه، باخبر،
    کسی که او را می‌شناسیم ولی با او رابطۀ چندانی نداریم،
    آن‌که در کاری مهارت اندکی دارد: با نجاری هم آشناست،
    [قدیمی] یار، دوست،
    [قدیمی] عاشق،
  • آشنا‬ (فارسی به ترکی): alışık, aşinâ, tanıdık
  • آشنا (حل جدول): شناس
  • آشنا (مترادف و متضاد زبان فارسی): انیس، خودی، خویش، دوست، شناخت، مالوف، مانوس، مونس، یار، شناسا، شناسنده، عارف، اخت، خودمانی، آگاه، بلد، مسبوق، وارد،
    (متضاد) بیگانه، بیگانه، جاهل، بیگانه، غیر
  • آشنا (گویش مازندرانی): موش درشت اندام، سنجاب، در اصطلاح به افراد لاغر و بدقیافه...
  • آشنا (فرهنگ پهلوی): یار، دوست
نوشته‌های بلاگ جدولیاب