معنی ملک

ملک
معادل ابجد

ملک در معادل ابجد

ملک
  • 90
حل جدول

ملک در حل جدول

  • پادشاه، سوره شصت و هفتم قرآن، زمین غیربایر
  • پادشاه، سوره شصت و هفتم قرآن، زمین غیر بایر
فرهنگ معین

ملک در فرهنگ معین

  • (مَ لَ) [ع.] (اِ.) فرشته. ج. ملایک، ملایکه.
  • (مَ لِ) [ع.] (اِ.) پادشاه، صاحب ملک. ج. ملوک.
  • پادشاهی، بزرگی، عظمت. [خوانش: (مُ) [ع.] (اِ.)]
  • (اِ. ) آنچه در تصرف شخص باشد، زمین متعلق به شخص. [خوانش: (مِ) [ع. ]]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

ملک در لغت نامه دهخدا

  • ملک. [م ُ](اِ) کلول باشد. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 253). دانه ای باشد بزرگتر از ماش و آن را پزند و خورند و به عربی جلبان خوانند. (برهان) نوعی از غله باشد بزرگتر از ماش که حیوانات را فربه کند و به گاو دهند و به عربی جلبان گویند. (انجمن آرا)(آنندراج). دانه ای سیاه بزرگتر از ماش و مأکول که به تازی جلبان گویند. (ناظم الاطباء). دانه ای است چون ماش و بعضی کلول خوانند. در مهذب الاسماء جلبان عربی را به ملک فارسی ترجمه کرده و ظاهراً ملک همان است که امروز خلر می گوییم. توضیح بیشتر ...
  • ملک. [م ِ](اِ) سپیدی بن ناخن باشد. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 297). سفیدیی راگویند که در بن ناخنها پدید آید، و بعضی گویند نقطه های سفید است که بر ناخن افتد. (برهان)(از آنندراج). سپیدی مانند هلال که در بن ناخنها می باشد و نقطه های سپیدی که بر ناخن افتد. (ناظم الاطباء):
    ملک از ناخن همی جدا خواهی کرد
    دردت کند ای دوست خطا خواهی کرد.
    احمد برمک(از لغت فرس اسدی چ اقبال ص 297). توضیح بیشتر ...
  • ملک. [م َ ل ِ / م َ](ع اِ) پادشاه. ج، ملوک. املاک. (منتهی الارب). پادشاه. (آنندراج). پادشاه. و بعضی نوشته که به زمانه ٔ قدیم امیر را نیز می گفتند. (غیاث). دارای مملکت و پادشاهی و پادشاه. (ناظم الاطباء). آنکه از طریق استعلا، سلطنت بر امتی یا قبیله و مملکتی را عهده دار باشد. (از اقرب الموارد). خسرو. ملیک. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). در ایران و متعلقات آن، حکمرانان ولایات و ممالکی را که استقلال کلی نداشته بلکه باجگزار پادشاهان مستقله ٔ دیگر بودند ولی حکومت ایشان ارثی و اباً عن جد بوده «ملک » می خوانده اند و این لقب را نیز سلاطین مستقله بدیشان عطا می کرده اند و پادشاهان مستقله از قبیل غزنویه و سلجوقیه و غوریه ٔ فیروزکوه و خوارزمشاهیه دارای لقب رسمی «سلطان » بودند، و غالباً این لقب بایستی از دارالخلافه ٔ بغداد برای ایشان فرستاده شود چون اول کسی که خود را «سلطان » خواند، به شرحی که درکتب تواریخ مذکور است، سلطان محمود غزنوی بوده است، لهذا ملوک سابق بر غزنویه را چون صفاریه و سامانیه ودیالمه کسی به لقب سلطان نخوانده است، و بعد از فتح بغداد به دست مغول و انقراض خلافت عربیه ظاهراً این نظم و ترتیب مانند بسی از نظامات و ترتیبات دیگر از میان رفت و مفهوم مصطلح این دو لقب با یکدیگر مختلط گردید. توضیح بیشتر ...
  • ملک. [م َ ل َ](ع اِ) فرشته. ج، ملائکه. املاک. (مهذب الاسماء). فرشته. (ترجمان القرآن)(منتهی الارب)(آنندراج). فرشته. ج، ملائکه. ملائک. (ناظم الاطباء). سروش. فرشته. فریشته. فرسته. روح. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). جسم لطیف نورانی که به اشکال گوناگون متشکل می شود. (از تعریفات جرجانی). اجسامی هوائیه و لطیفه و توانا بر تشکل به اشکال مختلفه و در آسمانها مقیم باشند و این قول اکثر مسلمانان است و. (از کشاف اصطلاحات الفنون):
    شنیدم که کاوس ازآن بر فلک
    همی رفت تا بگذرد از ملک. توضیح بیشتر ...
  • ملک. [م ُ / م ِ / م َ](ع مص) خداوند شدن. (تاج المصادر بیهقی). خداوند چیزی شدن. (ترجمان القرآن). ملک خود گردانیدن و فراگرفتن چیزی را به اختیار خود. (آنندراج)(از منتهی الارب)(از ناظم الاطباء). به قدرت و استبداددر اختیار خود گرفتن چیزی را. ملکه. مملکه. (از اقرب الموارد). || سیر کردن آب کسی را. و گویند: ملکنا الماء. (از منتهی الارب)(از اقرب الموارد)(از ناظم الاطباء). || به زنی آوردن. (آنندراج)(از منتهی الارب)(از ناظم الاطباء)(از اقرب الموارد): ملک فلان المراءه ملکا؛ به ازدواج خود درآوردفلان، زن را. توضیح بیشتر ...
  • ملک. [م َ / م ِ / م ُ / م َ ل َ](ع اِ) آبخور و چراگاه و شتر با چاه که بکنند و بگذارند در وادی. (منتهی الارب): ما له فی الوادی ملک، یعنی مر او را در وادی آبخور و چراگاه و مال و شتر و چاهی که برای خود کنده باشد نیست. (ناظم الاطباء)(از اقرب الموارد). توضیح بیشتر ...
  • ملک. [م ُ / م َ / م ِ / م َ ل َ / م ُ ل ُ](ع اِ) ما له ملک، دارای چیزی که مالک باشد نیست. (از منتهی الارب)(ناظم الاطباء)(از اقرب الموارد). توضیح بیشتر ...
  • ملک. [م َ](ع مص) بازداشتن ولی زن را از نکاح. (منتهی الارب)(آنندراج)(از ناظم الاطباء)(از اقرب الموارد). || خمیر سخت و نیکو کردن. (منتهی الارب)(آنندراج)(از اقرب الموارد). نیک سرشتن آرد. (المصادر زوزنی): ملک العجین ملکاً؛ نیکو خمیر شد و سخت خمیر گردید. (ناظم الاطباء). || توانا گردیدن و قادر شدن بچه آهو بر پیروی مادر. (از منتهی الارب)(ازاقرب الموارد): ملک ولد الظبی امه، توانا گردید بچه آهو و قادر شد بر پیروی مادر خود. توضیح بیشتر ...
  • ملک. [م َ / م ُ](ع اِ) لاذهبن فاما ملک و اما هلک، یعنی هرآینه می روم یا بزرگی و عظمت است در آن و یا هلاکت. (ناظم الاطباء)(از منتهی الارب)(از اقرب الموارد). توضیح بیشتر ...
  • ملک. [م ِ](ع اِ) ملک [م ُ / م ِ]. رجوع به همین کلمه شود.
    - ملک یمین،(اصطلاح فقه) به معنی کنیز و غلام چه یمین در لغت به معنی غلبه است و غلام و کنیز از غلبه ٔ اسلام می آیند. مجازاً غلام و کنیز زرخرید رانیز ملک یمین گویند. (غیاث)(آنندراج). عبد. اَمَه. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
    ||(اصطلاح منطق) یکی از مقولات عشرو آن هیأتی است که حاصل شود هرچیزی را به سبب نسبت چیزی که محیط باشد بدو و منتقل شود به انتقال او. (نفایس الفنون). توضیح بیشتر ...
  • ملک. [م ِ / م ُ](ع اِ) مأخوذ از تازی، هرآنچه در تصرف کسی باشد و مالک آن بود. (از ناظم الاطباء). دارائی. هستی. آنچه در تصرف کسی باشد چون خانه و باغ و مزرعه و امثال اینها. ج، املاک. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا): هر چیزی که ملک من است. یا ملک من شود در بازمانده ٔ عمرم از زر. یا ظرف یا پوشیدنی یا فرش یا متاع یا زمین و جای یا باغ. از ملک من بیرون است. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص 315).
    ای جوادی که کوه و دریا را
    با عطای تو ملک و مال نماند. توضیح بیشتر ...
  • ملک. [م ُ](ع اِ) پادشاهی. (ترجمان القرآن)(منتهی الارب)(آنندراج)(ناظم الاطباء): الملک یبقی مع الکفر و لایبقی مع الظلم. (حدیث).
    که را بویه ٔ وصلت ملک خیزد
    یکی جنبشی بایدش آسمانی.
    دقیقی.
    با قلم چونکه تیغ یار کنی
    درنمانی ز ملک هفت اقلیم.
    ابوحنیفه ٔ اسکافی.
    امیرمحمد را در مدت ملکش ممکن نگشت که این وصیت را به جای آورد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 243). چون روزگار ملک، او را به سر آمد. (تاریخ بیهقی ایضاً ص 417). چون دانست که کار راست شد به شهر آمد و بر تخت ملک نشست. توضیح بیشتر ...
  • ملک. [م ُ / م ُ ل ُ](ع اِ) ج ِ مِلاک. (منتهی الارب)(ناظم الاطباء). و رجوع به ملاک شود. توضیح بیشتر ...
  • ملک. [م ُل ْ ل َ](ع ص، اِ) ج ِ مالک. (منتهی الارب)(ناظم الاطباء). و رجوع به مالک شود. توضیح بیشتر ...
  • ملک. [م َ ل ِ](اِخ) نامی از نامهای صفات الهی. خدای تعالی. خدای متعال. ملک العرش. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا):
    وز تو بپذیراد ملک هرچه بدادی
    وز کید جهان حافظ تو باد جهاندار.
    منوچهری.
    ز جاه صاحب عادل ملک بگرداناد
    گزند چشم بد و طعن حاسد وعاذل.
    سوزنی.
    خار آفرید و نار ملک تا حسود تو
    دوزد به خار دیده و سوزد به نار دل.
    سوزنی.
    به زهد سلمان اندر رسان مرا ملکا
    چو یافتم ز پدر کز نژاد سلمانم.
    سوزنی. توضیح بیشتر ...
  • ملک. [م ُ](اِخ) سوره ٔ شصت و هفتمین از قرآن، مکیه و آن سی آیت است، پس از تحریم و پیش از قلم. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). توضیح بیشتر ...
  • ملک. [م ُ](اِخ) دهی از دهستان گرم است که در بخش ترک شهرستان میانه واقع است و 477 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4). توضیح بیشتر ...
  • ملک. [م ُ](اِخ) دهی از دهستان کلیبر است که در بخش کلیبر شهرستان اهر واقع است و 215 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

ملک در فرهنگ عمید

  • فرشته،
  • خداوند،

    دارای قدرت و سلطه، پادشاه،
  • آنچه در قبضه و تصرف شخص باشد، زمین یا چیز دیگر که مال شخص باشد،. توضیح بیشتر ...
  • خال یا نقطۀ سفید که گاه بر روی ناخن پیدا شود،
    ریشه‌های کنار ناخن،. توضیح بیشتر ...
  • سرزمین، مملکت،
    (اسم مصدر) پادشاهی،
    شصت‌وهفتمین سورۀ قرآن کریم، مکی، دارای ۳۰ آیه، ساعه، منجیه، واقیه، مانعه، تبارک،
    [مقابلِ ملکوت] جهان محسوسات، عالم شهادت،. توضیح بیشتر ...
  • خلر
فرهنگ واژه‌های فارسی سره

ملک در فرهنگ واژه‌های فارسی سره

فارسی به انگلیسی

ملک در فارسی به انگلیسی

  • Angel, Estate, Land, Prince, Property, Real Estate, State
فارسی به ترکی

ملک در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

ملک در فارسی به عربی

  • ارض، سیاده، عقار
نام های ایرانی

ملک در نام های ایرانی

عربی به فارسی

ملک در عربی به فارسی

  • پادشاه , شاه , شهریار , سلطان , ملکه , لیره زر , با اقتدار , دارای قدرت عالیه. توضیح بیشتر ...
ترکی به فارسی

ملک در ترکی به فارسی

گویش مازندرانی

ملک در گویش مازندرانی

  • زمین اعم از مزرعه و مرتع و باغ
فرهنگ فارسی هوشیار

ملک در فرهنگ فارسی هوشیار

  • پادشاه ملوک، دارای مملکت دارائی، آنچه در تصرف کسی باشد، هستی ‎ هیر دستکرد خواستک: خواسته، ماهک سپیدی بن ناخن فرشته در برخی از واژه نامه ها امشا سبند یا امشا سپنتا ی اوستایی را فرشته دانسته و گمان کرده اند که در کیش زرتشت هفت فرشته با نام امشاسبند در کار است. این بر داشت درست نیست یکی از هفت امشاسبند اور مزد است شش تای دیگر فروز گان (صفات الهی) اور مزد ‎ خاوند خداوند، هیر دار روستا خاوند، شهریار پارسی است خلر بسله از گیاهان ‎ چیرگی، شهریاری، سترگی (اسم) فرشته:. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی آزاد

ملک در فرهنگ فارسی آزاد

  • مَلَک، فرشته، سروش، امشاسپند، هر ملائکه، روح آسمانی، ایضاً: دارائی و مایُملَک،. توضیح بیشتر ...
  • مُلک، عظمت و بزرگی، سلطه و پادشاهی، زمین یا آنچه که در تصرف شخص باشد، ایضاً: آب کم (جمع: اَملاک، مُلُوک)، مجازاً: مملکت یا ولایت تحت تصرف یک سلطان یا حاکم،. توضیح بیشتر ...
  • مُلک، صاحب مُلک (جمع: مُلُوک، اَملاک)،
  • مُلک، نام هجدهمین ماه تقویم بهائی است که از 18 بهمن مطابق 7 فوریه آغاز می شود،. توضیح بیشتر ...
  • مُلک، نام سوره 67 قرآنست که مَدَنِیَّه می باشد و سی آیه دارد (بعضی آنرا مکیه نوشته اند)،. توضیح بیشتر ...
  • مِلک، مُلک، دارائی، مال، آنچه که در تصرف و مالکیت شخص باشد از زمین، آب و غیره (جمع: اَملاک)،. توضیح بیشتر ...
  • مَلِک، صاحب مُلک، پادشاه، حاکم شهر یا منطقه ای معین (چه مطلق و چه به نمایندگی از سلطان) (جمع: مُلُوک، اَملاک)، ایضاً به معنای خداوند است که جمع ندارد،. توضیح بیشتر ...
  • مُلکُ، دارائی، مال، آنچه در تصرف انسان باشد (مثل: مالَهُ مُلک یعنی مالَهُ مِلک)،. توضیح بیشتر ...
  • مُلک، خارج از معانی لُغَوِی، به عالِم شهود، عالِم محسوسات، این دنیا یا عالِم سُفلی، در فلسفه اطلاق می شود،. توضیح بیشتر ...
فارسی به آلمانی

ملک در فارسی به آلمانی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
نوشته‌های بلاگ جدولیاب