معنی صائب در فرهنگ لغات ها (دهخدا،معین و ... ) + سایر منابع اطلاعاتی

لغت نامه دهخدا

صائب. [ءِ] (ع ص) نعت فاعلی از صواب. رسا. رساننده. (غیاث اللغات). || باران ریزان. || نقیض خاطی. و منه المثل: مع الخواطی سهم صائب. (منتهی الارب). || راست و درست: حدس صائب. رأی صائب: پس ملک بهتر داند و رأی او در این معنی صائب تر باشد. (تاریخ برامکه). امیری صائب تدبیر و بلندهمت بود. (حبیب السیر جزء چهارم از ج 3 ص 352). || سهم صائب، تیر به نشانه فرودآمده.

صائب. [ءِ] (اِخ) دو تن از شعرای متأخر عثمانی که هر دو را نام محمد و تخلص صائب و معاصر یکدیگرند. یکی در 1262 هَ. ق. بسن سی وپنج سالگی وفات یافته و از اوست:
خاطره گلد کجه صائب مومیان دلربا
خواب و راحت قالماز اولدی دیده ٔ خونابده.
و دیگری که عاشق پیشه بوده است مبتلا به جنون گشته و بسال 1270 هَ. ق. در بیمارستان درگذشته است. از اوست:
باده ویردی حاصل عمریم جفای روزگار
صائبا اوراق تدبیرین قضا سوزانیدور.
(از ریحانه الادب ج 2 ص 408).

صائب. [ءِ] (اِخ) ابن حبیش. از روات است.

صائب. [ءِ] (اِخ) ابن مالک اشعری. از رؤساء لشکریان مختاربن ابی عبیده ثقفی است. خواندمیر گوید: در روضهالصفا مسطور است: در آن ایام که عبداﷲ مطیع بفرمان ابن زبیر به کوفه رسید مردم را در مسجد جامع گرد آورد و خطبه خواند و در اثنای سخن بر زبان راند که من در میان شما به سیرت عمربن خطاب و عثمان بن عفان سلوک خواهم کرد، در آن انجمن صایب بن مالک اشعری به اشارت مختار که یکی از حضار بود گفت: ایها الامیر در سیر عمر و عثمان سخنی نیست مگر خیر لکن مطلوب آن است که در میان ما به سنن سنیه ٔ امیرالمؤمنین علی (ع) زندگانی کنی، و عامه ٔ خلایق زبان به تحسین صایب گشاده گفتند: بر سخن او مزیدی نیست. عبداﷲبن مطیع گفت: خاطر جمع دارید که بر وفق رضای شمامعاش خواهم کرد و از منبر فرودآمد و بعد از آن ایاس عجلی که از جانب عبداﷲ المطیع العدوی شحنه ٔ کوفه بود به عرض رسانید شخصی که سخن تو را رد کرد از رؤساءمختار است و جمعی کثیر با مختار بیعت کرده اند و داعیه ٔ خروج دارند... (حبیب السیر جزء دوم از ج 2 ص 50).

صائب. [ءِ] (اِخ) تبریزی. سلسله ٔ نسب مولانا سیدمحمدعلی صائب تبریزی به شمس الدین تبریزی معروف میرسد. والد ماجد وی میرزا عبدالرحیم که یکی از تجار معتبر تبارزه ٔ عباس آباد اصفهان بود از جمله ٔ اشخاصی است که به امر شاه عباس اول از تبریز کوچیده و در عراق متوطن شده و پسرش صائب در بلده ٔ اصفهان نشو و نما کرده و در آن شهرشهرت یافته است و بیت ذیل مشعر به وطن اصلی اوست:
صائب از خاک پاک تبریز است
هست سعدی گر از گِل شیراز.
مولانا بعد ازوصول به سن تمیز به زیارت بیت اﷲ مشرف شده و در حین عبور (؟) قصیده ای در منقبت حضرت رضا علیه السلام انشادکرده و این بیت از آن است:
للّه الحمد که بعد از سفر حج صائب
عهد خود تازه به سلطان خراسان کردم.
از بعض غزلهای صائب چنین مفهوم میشود که بعد ازمراجعت به اصفهان از وضع ایران دلگیر و رنجیده خاطر گردیده است و لذا به خیال سفر هند افتاده و در شهور سنه ٔ 1036 هَ. ق. از اصفهان خارج شده است و غزل ذیل از آن جمله است:
طلایی شد چمن ساقی بگردان جام زرین را
بکش بر روی اوراق خزان دست نگارین را
دلم هر لحظه از داغی به داغ دیگر آویزد
چو بیماری که گرداند ز تاب درد بالین را
بجای لعل و گوهر از زمین اصفهان صائب
به ملک هند خواهد برد این اشعار رنگین را.
مولانا صائب بعد از آنکه به شهر کابل رسیده ظفرخان متخلص به «احسن » که به نیابت حکومت پدر خود خواجه ابوالحسن تربتی در آن شهر مقیم بوده است از مولانا حق شناسی کرده و مدتی آن بزرگوار را در نزد خود معزز و محترم نگاه داشته و مشارالیه نیز بواسطه ٔ مدایح و قصاید او را زنده ٔ جاوید ساخته است. ظفرخان مشارالیه نیز دربعض از مقاطع غزلهای خود مولانا صائب را بخوبی اسم برده و از آن جمله است:
طرز یاران پیش احسن بعد از این مقبول نیست
تازه گوئیهای او از فیض طبع صائب است.
در تاریخ 1039 هَ.ق. که ظفرخان بقصد تهنیت «شاه جهان پادشاه » بطرف دکن حرکت میکرد صائب را نیز همراه برد و مولانا بعد از ورود به حضور سلطان به لقب مستعدخان و به منصب «هزاره » سرافراز شده است. مؤلف تذکره ٔ «خیرالبیان » مینویسد: مولانا قبل از رفتن به هند روزی در مجمعی از دوستان بود و «حق آه »نامی از دراویش در آن میان حضور داشت و او مولانا صائب را به لقب مستعدخان مخاطب ساخت و از آن به بعد بدین عنوان مشهور شد. در سال 1042 هَ. ق. ظفرخان مشارالیه به حکومت کشمیر منصوب شد و در موقع حرکت مولاناصائب نیز بسابقه ٔ مودت و الفتی که با او داشت همراه او به کشمیر رفت و در همان ایام پدر مولانا بجهت برگرداندن پسر از اصفهان به هند آمد و به اتفاق فرزند خود به اصفهان بازگشت و بیت ذیل از غزلی است که در مملکت هند انشاد شده:
خوش آن روزی که صائب من مکان در اصفهان سازم
ز وصف زنده رودش خامه را رطب اللسان سازم.
بیت ذیل هم از غزل معروف او است که بعد از عودت به اصفهان به نواب جعفر وزیر اعظم نوشته وفرستاده و مشارالیه پنجهزار روپیه از هند در مقابل آن غزل صله و جایزه ارسال کرده است:
دوردستان را به احسان یاد کردن همت است
ورنه هر نخلی به پای خود ثمر می افکند.
مولانا بعد از آنکه از مملکت هند برگشته تا آخر حیات در نزد سلاطین صفویه معزز و محترم زیسته و از طرف شاه عباس ثانی به لقب مل»الشعرایی مفتخر شده است ولی در روز جلوس شاه سلیمان اشعاری که منظوم ساخته و مطلع آن این است:
احاطه ٔ خطآن آفتاب تابان را (؟)
گرفت خیل پری در میان سلیمان را
شاه سلیمان را بجهت حسن صورتی که در جوانی داشت به غیظ آورده و تا آخر عمر با مولانا تکلم نکرده است. مولانا سه چهار سال بعد از جلوس وی در شهر اصفهان درگذشت و هم در آنجا مدفون است و عبارت «صائب وفات یافت » (1081 هَ. ق.) تاریخ فوت اوست.
مولانا دواوین متعدده دارد. مجموعه ٔ آثارش قریب به یکصد و بیست هزار بیت است و بیشتر به غزل پرداخته است، قصیده و مثنوی نیز دارد، بعضی نثرهای بلیغ و خطبه های دیوانی نیز انشا کرده است و یکی از دواوین وی بزبان ترکی است. کلیات وی عبارت است از یک سفینه ٔ مملو از مواعظ و آداب که جُنگی پر از حکمت و امثال است و اکثر ابیات او ضرب المثل شده و در السنه ساری و متداول است لکن اغلب مردم نظر به عدم اطلاع به کلمه ٔ «لاادری » از قائل تعبیر می کنند ولی اغلب آنها در دواوین صائب مندرج و موجود است و جای حیرت است که چنین شاعری در مملکت ایران الحال شهرتی ندارد و مجموعه ٔ گرانبهای او در ایران به طبع نرسیده است. محتمل است که عدم اطلاع مردم ناشی از نگارش دو نفر تذکره نویسان متأخر باشد. لطفعلی بک آذر در«آتشکده » گفته: صائب در مراتب سخن گستری طرزی خاص دارد که شباهتی به فصحای متقدمین ندارد، دیوانش یکصد وبیست هزار بیت است، بعد از مراعات این چند بیت از دیوان او انتخاب شد. رضاقلیخان صاحب مجمع الفصحا نیز تقریباً مانند او نوشته است. و جز این دو نویسنده سایر تذکره نویسان بالاتفاق تمجید فوق العاده از صائب کرده اند. طاهر نصیرآبادی که یکی از معاصرین صائب است درتذکره ٔ خود شرح مفصلی از وی نوشته و میگوید: میرزا صائب از علو فطرت و نهایت شهرت محتاج به تعریف نیست، انوار خورشید فصاحتش چون ظهور خور عالم گیر و مکارم اخلاقش چون معانی رنگین دلپذیر، خامه ٔ یگانه ٔ دوزبانش به تحریک سه انگشت به چهار رکن و شش جهت پنج نوبت گرفته. مؤلف تذکره ٔ ریاض الشعراء مذکور داشته که صیت سخنوری صائب از قاف تا قاف جهان رسیده و خوان نعم کلامش از شرق تا غرب کشیده، معاصرین را با وی همسر محال و دغدغه ٔ برابری چه مجال ؟
میرزا غلامعلی آزاد در «سرو آزاد»گوید: از آن صبحی که آفتاب سخن در عالم شهود پرتو انداخته معنی آفرینی به این اقتدار سپهر دوار بهم نرسانیده چنانکه خود او گفته است:
ز صد هزار سخنور که در جهان آید
یکی چو صائب شوریده حال برخیزد.
سرخوش در «کلمات الشعراء» آورده: از زمانی که زبان به سخن آشنا شده چنین معنی یابی خوش خیال بلندفکر بروی عرصه نیامده، در حال حیات دیوانش مشهور آفاق و اشعارش عالمگیر بود، خواندگار روم و سلاطین هند در نامه های خود از شاه ایران درخواست دیوان او میکردند و شاه ایران برسم تحفه و هدایا میفرستاده است.
بعقیده ٔ نگارنده مولانا صائب را اگر «متنبی » ایران بخوانیم سزاست زیرا که مانند وی مفلق و نکته سنج و باری»بین بود و معانی بدیع در غزلهای خود گنجانیده و سخنوران معاصر را تلخ کام گذاشته و خود نیز گفته است:
تلخ کردی زندگی بر آشنایان سخن
اینقدر صائب تلاش معنی بیگانه چیست ؟
این بودآنچه آقای تربیت از احوال صائب نوشته اند، بعلاوه از غزلیات او اشعاری انتخاب نموده و تعریفی هم از قصائدو منظومه ٔ جنگی او کرده اند که از آن دو قسمت صرف نظر شد. (حیدرعلی کمالی مجله ٔ آینده سال یک شماره ٔ 12).
شاگرد او محمدسعید مازندرانی متخلص به اشرف، معروف به اشرف مازندرانی پسر محمدصالح مازندرانی، قطعه ٔ ذیل را در تاریخ وفات استاد خود صائب سروده است:
کرده بود ایزد عنایت خوشنویس و شاعری
از وجود هر دو کردی افتخار ایام ما
بود اسم و رسم آن عبدالرشید دیلمی
وین محمد با علی بود و تخلص صائبا
آن پسر همشیره ٔ سیدعماد خوشنویس
وین برادرزاده ٔ شمس الحق شیرین ادا
شهر قزوین است از اقبال آن دارالکمال
کشور تبریز بود از نسبت این عرش ما
هر دو بودندی بهم چون صورت و معنی قرین
هر دو بودندی بهم چون لفظ و معنی آشنا
اتفاقاً هر دو در یک سال با هم متفق
رخت بربستند از اینجا جانب دارالبقا
روی با من کرد و گفت: اشرف بگو تاریخ آن
چون ترا بودند ایشان اوستاد و پیشوا
گفتم از ارشاد پیر عقل در تاریخ آن
«بود با هم مردن آقا رشید و صائبا».
که مطابق با 1081 میشود و عبدالرشید استاد اشرف در خط بوده. (ریحانهالادب ج 2 ص 410).
و از اشعار اوست:
بیقراران را از آن یکتای بی همتا طلب
چون شود از دشت غایب سیل، در دریا طلب
دست خواهش را بمگشا پیش دست خاکیان
هرچه میخواهد دلت از عالم بالا طلب
اهل همت را مکرر دردسر دادن خطاست
آرزوی هر دو عالم را از او یکجا طلب
هیچ قفلی نیست در بازار امکان بی کلید
بستگی هارا گشایش از در دلها طلب
گر ز خاک آسودنت آسوده میگردند خلق
تن به خاک تیره ده آسایش دلها طلب
چشم چون بینا شود خضر است نقش هر قدم
رهبر بینا چو خواهی دیده ٔ بینا طلب
آبرو در پیش ساغر ریختن دون همتی است
گردنی کج میکنی باری می از مینا طلب.
#
شاه و گدا بدیده ٔ دریادلان یکی است
پوشیده است پست و بلند زمین در آب.
#
در مجالس حرف سرگوشی زدن با یکدگر
در زمین سینه ها تخم نفاق افشاندن است.
#
نهاد سخت تو سوهان به خود نمیگیرد
وگرنه پست و بلندزمانه سوهان است
زمانه بوته ٔ خار از درشت خویی تست
اگر شوی تو ملایم جهان گلستان است
گذشت عمر و نکردی کلام خود را نرم
ترا چه حاصل از این آسیای دندان است.
#
ای دل از پست و بلند روزگار اندیشه کن
در برومندی ز قحط برگ و بار اندیشه کن
از نسیمی دفتر ایام بر هم میخورد
از ورق گردانی لیل و نهار اندیشه کن
زخم میباشد گران شمشیر لنگردار را
زینهار از دشمنان بردبار اندیشه کن
روی در نقصان گذارد ماه چون گردد تمام
چون شود لبریز جامت از خمار اندیشه کن
پشّه با شب زنده داری خون مردم میخورد
زینهار از زاهد شب زنده دار اندیشه کن.
#
گردش چرخ بد و نیک زهم نشناسد
آسیا تفرقه از هم نکند گندم و جو.

صائب. [ءِ] (اِخ) مولای حبیب بن خراش حلیف أنصار. بزعم ابن کلبی او و مولای وی حبیب درک غزوه ٔ بدر کرده اند. و صاحب الاصابه گوید: صائب مولی حبیب بن خراش حلیف الانصار، زعم ابن الکلبی انه شهد بدراً هو و مولاه. و استدرکه ابن فتحون و ابن الاثیر.

فرهنگ عمید

راست‌ و درست،
حق و رسا،
[مقابلِ خاطئ] درستکار

مترادف و متضاد زبان فارسی

بحق، حق، درست، راست، رسا،
(متضاد) خاطی

فرهنگ فارسی هوشیار

رساننده، راست و درست

پیشنهاد شما
جهت ثبت نظر و معنی پیشنهادی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید ثبت نام کنید.
اشتراک گذاری