شوکه در فرهنگ لغات ها (دهخدا،معین و ... ) + سایر منابع اطلاعاتی
شوکه. [ک َ / ک ِ] (اِ) ناوچه ٔ آهنی باشد که زر و سیم گداخته را در آن ریزند تا شوشه شود. (برهان) (جهانگیری) (از ناظم الاطباء):
بجنبانم عَلَم چندان در آن دو گنبد سیمین
که سیماب از سر حمدان فروریزد در آن شوکه.
عسجدی.
(شُ کِّ) [فر.] (ص.) دچار شوک شده.
ویژگی کسی که دچار شوک شده،
* شوکه شدن: (مصدر لازم) [عامیانه] دچار شوک شدن،
خار،
ناوچۀ آهنی که سیم و زر گداخته را در آن میریزند تا شمش شود،
فرانسوی تکان خوردن، بر خوردن، به هم خوردن تک از شوک سر نیزه زینه ی سر تیز، توان، نیش نیش کژدم، دفتین شانه ی جولاهگان، چنگال خوراک خوری، سیخک پای خروس، (با این آرش در فارسی به کار می رود) : برفره فرهت داب شکوه (اسم) واحد شوک یکی خار. یا شوکه بیضا ء. باد آورد، کنگر خر.
مبهوت



