معنی شهر در فرهنگ معین

شهر

شهر

  • (~.) [ع.] (اِ.) ماه.

  • آبادیی که جمعیت زیاد، خانه ها، مغازه ها و خیابان های بزرگ و وسیع داشته باشد، کشور، هرت کنایه از: شهری که در آن نظم و قانون نیست. [خوانش: (شَ) [په.] (اِ.)]

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
امتیاز شما به نتایج جستجوی شهر در سایت جدول یاب:
معنی این واژه در بانک های دیگر
  • شهر (تعبیر خواب): اگر به خواب بیند که شهری شد، دلیل است دینش قوی گردد و به مراد برسد. اگر بیند که از شهر بیرون یا بیرونش کردند، تاویل به خلاف این باشد. اگر بیند که از شهر به شهری رفت، دلیل است زن را طلاق دهد و زن شوهر دیگر کند. اگر بیند که از شهر مسلمان به شهر کفر رفت، دلیل است در دین کافران رود. اگر بیند که در شهر گرمسیر برف و یخ دید، ...ادامه مطلب...
  • شهر (فارسی به انگلیسی): City, Place, Town
  • شهر (لغت نامه دهخدا): شهر. [ش َ] (اِ) مدینه و بلد و اجتماع خانه های بسیار و عمارات بیشمار که مردمان در آنها سکنی می کنند در صورتی که بزرگتر از قصبه و قریه و ده باشد. (ناظم الاطباء). مدینه. (غیاث اللغات). بلد. بَلْده. کوره. فسطاط. مصر. آبادی که بر خانه های بسیار و خیابانها و میدانها وبازارها مشتمل و دارای سازمانهای اداری و انتظامی باشد. مجمو ...ادامه مطلب...
  • شهر (فارسی به عربی): ابرشیه، بلده، بیت، مدینه
  • شهر (فرهنگ عمید): مکان مسکونی بزرگ شامل خیابان‌ها، بازارها، تاسیسات اداری، و امثال آن،
    [مجاز] مردم شهر، اهلی شهر،
  • شهر‬ (فارسی به ترکی): şehir, kent
  • شهر (حل جدول): بلد، حضر، مدینه
  • شهر (مترادف و متضاد زبان فارسی): آبادی، بلد، دیار، شهرستان، کشور، مدینه، ملک، ناحیه، ولایت، برج، ماه،
  • شهر (گویش مازندرانی): شمشاد، آبادی بزرگ، پر جمعیت
  • شهر (فرهنگ فارسی هوشیار): آبادی بزرگ که دارای بلدها، اجتماع خانه های بسیار و عمارات بیشمار که مردمان در آنها سکنی میکنند، در صورتی که بزرگتر از قصبه و قریه و ده باشد، آبادی برگ که دارای خیابانها و کوچه ها و خانه ها و دکانها و نفوس بسیار باشد
  • شهر (فرهنگ فارسی آزاد): شَهْر، ماه (جمع: اَشْهُر- شُهُور)
  • شهر (فارسی به ایتالیایی): città
نوشته‌های بلاگ جدولیاب