معنی آل

آل
معادل ابجد

آل در معادل ابجد

آل
  • 31
حل جدول

آل در حل جدول

  • زائوترسان، سرخ کمرنگ، بچه دزدمعروف، موجود موهوم، دودمان، فیلمی از بهرامیان. توضیح بیشتر ...
  • زائوترسان، سرخ کمرنگ، بچه دزد معروف، موجود موهوم، دودمان، فیلمی از بهرامیان. توضیح بیشتر ...
  • سراب
  • سرخ کمرنگ
  • موجود موهوم
  • بچه دزد معروف
  • خاندان
  • دودمان
  • زائوترسان
  • سرخ کم رنگ
  • زائو ترسان، سرخ کمرنگ، بچه دزد معروف، موجود موهوم، دودمان، فیلمی از بهرامیان. توضیح بیشتر ...
مترادف و متضاد زبان فارسی

آل در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • اولاد، تبار، خاندان، دودمان، سلاله، سلسله، طایفه، عترت، قبیله، نسل، احمر، سرخ، قرمز، پری، جن، زائوترسان، سراب. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

آل در فرهنگ معین

  • [ع.] (اِ.) دودمان، طایفه.
  • [ع. ] (اِ. ) جایی در بیابان که به هنگام تابش آفتاب همچون آب نماید، سراب. توضیح بیشتر ...
  • (اِ. ) نام موجودی موهوم که عوام معتقدند ب ه زن تازه زا آسیب می رساند، به همین علت افرادی به مدت شش تا ده روز، تا صبح بالای سر زائو بیدار می ماندند. توضیح بیشتر ...
  • (ص. ) سرخ، سرخ کم رنگ، (اِ. ) نام درختی که از ریشه آن رنگی سرخ می گیرند و جامه باآن به رنگ سرخ درمی آورند. [خوانش: [په. ]]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

آل در لغت نامه دهخدا

  • آل. (ع اِ) گروه خویشان. (مهذب الاسماء). خاندان (مجمل اللغه). دودمان. دوده. فرزندان. فرزندزادگان. خویشان. خویشاوندان. تبار. اولاد. اهل. اهل خانه. اهل بیت. عیال. اهل و عیال. قبیله و عشیره. قوم. چون: آل احمد. آل اردشیر. آل افراسیاب. آل افریغ. آل اﷲ (مجازاً). آل امیر. آل باوند. آل برمک. آل برهان. آل بویه. آل تبانیان. آل جعفر. آل جفنه. آل حق (بمجاز). آل خورشیدی. آل داود. آل ساسان. آل سامان. آل سلجوق. آل شنسب. توضیح بیشتر ...
  • آل. (ص) سرخ. احمر:
    دو لب چو نار کفیده چو برگ سوسن زرد
    دو رخ چو نار شکفته چو برگ لاله ٔ آل.
    فرخی.
    از تازه گل و لاله که در باغ بخندد
    در باغ نکوتر نگری چشم شود آل.
    فرخی.
    میرُست ز دشت خاوران لاله ٔ آل
    چون دانه ٔ اشک عاشقان در مه و سال.
    ابوسعید ابوالخیر.
    تا بود بی زخم روی چرخ سیمابی کبود
    همچو لعل از خون دل رخسار خصمت آل باد.
    سیف اسفرنگ.
    صد شام در فراق سطرلاب آفتاب
    از خون دیده دامن افلاک آل کرد.
    شمس طبسی.
    نه باده یابی روشن نه رنگ ساقی لعل
    نه چشمه بینی صافی نه چهره بینی آل. توضیح بیشتر ...
  • آل. (اِ) نام دیوی مادینه، یعنی پری بدکار در خرافات زنانه که بشب ششم جگر زچگان بَرَد و آنان را هلاک کند. || بیماری که زن نوزاده را رسد تا شش روز پس از وضع حمل.
    - مثل آل، زنی بداندرون و بدخواه.
    || مرضی به صورت صرع که زنان حامله را افتد. || قسمی ماهی بزرگ، و این مصحف بال و وال است. توضیح بیشتر ...
  • آل. (پسوند) َال. چنانکه آله (َاله) در آخر بعض کلمات، گاه ادات نسبت باشدو گاه افاده ٔ معنی تشبیه کند، مانند انگشتال به معنی چون انگشت، یعنی لوت. عور. بی سازوبرگ:
    ز خانمان وقرابت بغربت افتادم
    بماندم اینجا بی سازوبرگ و انگشتال.
    ابوالعباس.
    و امروزنیز در تداول عوام تشبیهی مبتذل هست و گویند مثل انگشت لیشته (لیسیده) به همین معنی. و اینکه در فرهنگ منسوب به اسدی به کلمه ٔ انگشتال معنی بیمارناک داده اند، ظاهراً درست نیست. توضیح بیشتر ...
  • آل. (اِخ) نام قلعه ای بخراسان:
    شنیدم از این مرزها هرچه گفت
    بلندی ّ و پستی ّ و راز نهفت
    چو آل و چو فخروم و چون دشت گل
    بخوبی نمود آنچه بودش بدل.
    فردوسی. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

آل در فرهنگ عمید

  • در باور عوام، موجودی خیالی که به‌صورت زنی لاغراندام با بدن پوشیده از مو تصور می‌شود و به زائوی تنها آسیب می‌رساند، جگر او را می‌دَرَد، و یا بچه‌اش را می‌دزدد،. توضیح بیشتر ...
  • دودمان، خاندان،
    فرزندان،
    * آل ‌الله: اولیای خدا،
    * آل‌ عبا: پنج تن شامل: پیامبر اسلام، امیرالمؤمنین علی، فاطمه، حسن و حسین،
    * آل‌ عمران: سومین سورۀ قرآن کریم، مدنی، دارای ۲۰۰ آیه،
    * آل‌وتبار: خاندان،. توضیح بیشتر ...
  • سرخ کم‌رنگ: می‌رُست ز دشت خاوران لالهٴ آل / چون دانهٴ اشک عاشقان در مه و سال (ابوسعید ابوالخیر: ۳۸۳)،. توضیح بیشتر ...
  • سراب۱: با عطای کف تو بخشش آل برمک / مثل لجهٴ دریا بُوَد و لمعهٴ «آل» (سلمان ساوجی: ۱۳۶)،. توضیح بیشتر ...
فرهنگ واژه‌های فارسی سره

آل در فرهنگ واژه‌های فارسی سره

فارسی به انگلیسی

آل در فارسی به انگلیسی

ترکی به فارسی

آل در ترکی به فارسی

گویش مازندرانی

آل در گویش مازندرانی

  • سرخ زردمایل به سرخ، اسب قرمز رنگ
  • موجودی خیالی، جن
فرهنگ فارسی هوشیار

آل در فرهنگ فارسی هوشیار

فرهنگ فارسی آزاد

آل در فرهنگ فارسی آزاد

  • آل، دودمان، اهل خانواده، خانواده و فرزندان،
  • آل، سَراب، جائی در بیابان که در زیر آفتاب از دور مانند آب بنظر آید،. توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
نوشته‌های بلاگ جدولیاب