معنی ازهر

ازهر
معادل ابجد

ازهر در معادل ابجد

ازهر
  • 213
حل جدول

ازهر در حل جدول

فرهنگ معین

ازهر در فرهنگ معین

  • (ص تف. ) روشن تر، (ص. ) روشن، درخشان، (اِ. ) ماه، سفید رنگ. [خوانش: (اَ هَ) [ع. ]]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

ازهر در لغت نامه دهخدا

  • ازهر. [اَ هََ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از زاهر. روشن تر. (غیاث اللغات) (منتخب اللغات) (کنزاللغات):
    هست خورشید ازهر از انجم
    تو ز خورشید ازهری ازهر.
    سوزنی.
    || (ص، اِ) روشن. (مؤید الفضلاء) (منتهی الارب). درخشان:
    بروی پاک و رای نیک و فعل خوب و کار خوش
    نظیر او ندانم کس چه در دنیا، چه در عقبی
    یکی چون چشمه ٔ زمزم دوم چون زهره ٔ ازهر
    سیم چون چنگ بوالحارث، چهارم دست بویحیی.
    منوچهری.
    چرا بر چرخ گردنده کواکب
    همه یکسان نشد چون شمس ازهر. توضیح بیشتر ...
  • ازهر. [اَ هََ] (اِخ) موضعی است بمسافت سه میلی طایف. عرجی گوید:
    یا دار عاتکه التی بالازهر
    او فوقه بقفا الکثیب الأعفر
    لم الق اهلک بعد عام لقیتهم
    یالیت أن لقاءَهم لم یقدر.
    (معجم البلدان) (مراصد الاطلاع).
    || موضعی است بیمامه، در آن نخلستان و مزارع و آبهاست. (معجم البلدان). توضیح بیشتر ...
  • ازهر. [اَ هََ] (اِخ) (جامع. ) جامع مشهور مصر و آن نخستین مسجدی است که در قاهره تأسیس شده و قائد جوهر مولای المعزّ عبیدی به سال 359 هَ. ق. که طرح قاهره را ریخت بنیاد آنرا در روز شنبه ٔ سلخ جمادی الاولی آغاز کرد و در نهم رمضان سال 361 بپایان برد و سپس عزیزبن معز و پس از او الحاکم بامراﷲ بتجدید آن کوشیدند و حاکم اوقاف معتنابهی جهت آن تعیین کرد که به 1067 دینار هر سالی بالغ میشد تنوری از سیم و 27 قندیل سیمین در آن قرارداد و در محراب وی منطقه ای از سیم بود که صلاح الدین ایوبی آنرا به سال 569 هَ. توضیح بیشتر ...
  • ازهر. [اَ هََ] (اِخ) ابن جوزی بوسایطی از او در باب عمربن عبدالعزیز روایت کند. (سیره عمربن عبدالعزیز ص 153). توضیح بیشتر ...
  • ازهر. [اَ هََ] (اِخ) ابن جمیل. ابن قتیبه ٔ دینوری در عیون الاخبار بنقل از احمدبن الخلیل از او روایت کند. رجوع بعیون الاخبار ج 2 ص 30 شود. توضیح بیشتر ...
  • ازهر. [اَ هََ] (اِخ) ابن خمیصه. صحابیست و از ابی بکر صدیق روایت داردو ابن عبدالبر گوید: فی صحبته نظر. (تاج العروس). توضیح بیشتر ...
  • ازهر. [اَ هََ] (اِخ) ابن رستهبن عبداﷲ، ابومحمد المُکتب اصفهانی، متوفی به سال 286 هَ. ق. وی از محمدبن بکیر و سهل بن عثمان و سعدویه روایت دارد. ابونعیم اصفهانی بنقل از عبدالرحمن بن محمدبن سیاه و عبداﷲبن محمدبن جعفر از ازهر دو حدیث از پیغامبر (ص) روایت کند. (ذکر اخبار اصبهان چ لیدن سال 1931 صص 227- 228). توضیح بیشتر ...
  • ازهر. [اَ هََ] (اِخ) ابن سعد السمان الباهلی بالولاء البصری. محدث است. وی از حمید طویل و از وی اهل عراق روایت کنند و از پیش آنکه ابوجعفر منصور بخلافت رسید، ازهر مصاحب وی بود و آنگاه که او تولیت خلافت یافت ازهر نزد وی شد و منصور او را بارنداد و او مترصد بارعام بماند و به روزی که ابوجعفر بارعام داشت وی درآمد و سلام کرد منصور گفت چرا آمده ای گفت تا تهنیت خلافت تو گویم منصور فرمان کرد او را هزار دینار دهند و بدو گویند که وظیفه ٔ تهنیت بگذاشتی دیگر بار نخواهم نزد من آئی و سال دیگر ازهر باز آمدو هم منصور او را بار نداد و او نیز منتظر بارعام شد و با دیگران بمجلس خلیفه درآمد و سلام داد منصور پرسید چه ترا به آمدن بدینجا داشت گفت شنیدم که ترا بیماری بود و بعیادت آمدم منصور امر داد تا هزار دیناردیگر به وی دهند و بدو گویند که وجیبه ٔ عیادت ادا کردی و من کم بیمار شوم بار دیگر نخواهم نزد من آئی او برفت و سال سوم نیز بیامد و باز منصور از باعث آمدن وی پرسید گفت وقتی تو میگفتی که دعائی مستجاب دانی آمده ام تا آن دعا بمن آموزی گفت آن دعا بگذار چه من هر سال با آن دعا از خدا درخواهم که بار دیگر تو بدیدار من نیائی و تو باز می آئی. توضیح بیشتر ...
  • ازهر. [اَ هََ] (اِخ) ابن سعید. ابن قتیبه ٔ دینوری بوسائطی از وی دعائی از رسول (ص) نقل کند. (عیون الاخبار ج 2 ص 278). توضیح بیشتر ...
  • ازهر. [اَ هََ] (اِخ) ابن عامربن غوثبان. پدر قبیله ای است. (منتهی الارب در کلمه ٔ زوف). توضیح بیشتر ...
  • ازهر. [اَ هََ] (اِخ) ابن عبدالحارث بن ضراربن عمرو الضبی. عالمی ناسب و از خطبای بنی ضبه حنظلهبن ضرار. وی درک اول اسلام کرد و عمری طویل یافت و یوم جمل را ادراک کرد. او را گفتند: مابقی منک ؟ گفت: اذکر القدیم و انسی الحدیث و اَرق باللیل و انام وسط القوم. (البیان و التبیین چ سندوبی ج 1 ص 269 و ج 2 ص 122). توضیح بیشتر ...
  • ازهر. [اَ هََ] (اِخ) ابن عبدالعزیز مکنی بابی الهندی شاعر. رجوع بعقد الفرید چ محمد سعید العریان ج 3 ص 297 شود. توضیح بیشتر ...
  • ازهر. [اَ هََ] (اِخ) ابن عبداﷲ حرازی، از مردم روستا و قلعه ٔ حراز [یمن]. (منتهی الارب). و مؤلف تاج العروس گوید: حرازبن عوف بن عدی بطن من ذی الکلاع من حمیر و من نسله الحرازیون المحدثون و غیرهم، منهم ازهر الحرازی و غیره. توضیح بیشتر ...
  • ازهر. [اَ هََ] (اِخ) ابن عبد عوف بن عبدبن الحرث بن زهره الزهری. صحابی است. (تاج العروس). مؤلف قاموس الاعلام ترکی گوید: ازهربن عبدعوف بن عبدبن حارث بن زهرهبن کلاب بن مره القرشی الزهری یکی از صحابه بود و او عموی عبدالرحمن بن عوف که یکی از عشره ٔ مبشره است بوده و نیز پدر عبدالرحمن بن ازهر است. و رجوع بامتاع الاسماع ج 1 ص 303 شود. توضیح بیشتر ...
  • ازهر. [اَ هََ] (اِخ) ابن قیس. صحابی است و حرزبن عثمان از او حدیثی روایت کرده و ابن عبدالبر ذکر او آورده است. (تاج العروس). توضیح بیشتر ...
  • ازهر. [اَ هََ] (اِخ) ابن مِنقَر. مؤلف تاج العروس گوید: ازهربن منقر و یقال منقد من اعراب البصره اخرجه الثلاثه. و او را از صحابه یاد کند. توضیح بیشتر ...
  • ازهر. [اَ هََ] (اِخ) ابن نعمان. مکنی بابی الطبیب. وی از ابوالحسن علی بن رضوان طبیب سوءالاتی در باب اورام کرده و او رساله ای در جواب وی بپرداخته است. (عیون الانباء ج 2 ص 104). توضیح بیشتر ...
  • ازهر. [اَ هََ] (اِخ) ابن الولید. محدث است و جریربن عثمان از او روایت کند. توضیح بیشتر ...
  • ازهر. [اَ هََ] (اِخ) ابن یحیی. مؤلف تاریخ سیستان آرد: ( (پس چون بزرگی یعقوب پیدا گشتن گرفت و ایزد تعالی فتحها همی کرد، ازهر را بر خوارج دوستی بوده بود. قصه ٔ ازهر: ازهربن یحیی بن زهیربن فرقدبن سلیمان بن ماهان بن کیخسروبن اردشیربن قبادبن خسرو ابربیز الملک، پس ازهر نامه ها کرد سوی بزرگان خوارج و ایشان را بنواختن و نیکوئی گفتن ترغیب کرد، تا هزار مرد بیک راه بیامدند و یعقوب مهتران ایشان را خلعت داد و نیکوئی گفت که از شما [هر که] سرهنگ است امیر کنم و هر که یک سوار است سرهنگ کنم و هر چه پیاده است شما را سوار کنم و هر چه پس از آن هنر بینم جاه و قدر افزایم. توضیح بیشتر ...
  • ازهر. [اَ هََ] (اِخ) ابن یونس عبدی. محدث است و از ابراهیم شکستانی روایت دارد. توضیح بیشتر ...
  • ازهر. [اَ هََ] (اِخ) ابومعاویه. تابعی است.

  • ازهر. [اَ هََ] (اِخ) ابومعبد. محدث است.

  • ازهر. [اَ هََ] (اِخ) الحمانی مکنی بابی النجم. او از ابی رجاء عطاردی و از او زیدبن الحباب روایت کند. توضیح بیشتر ...
  • ازهر. [اَ هََ] (اِخ) خر. رجوع به ازهربن یحیی شود.

فرهنگ عمید

ازهر در فرهنگ عمید

  • روشن، درخشان،

    درخشان‌تر،
فرهنگ فارسی هوشیار

ازهر در فرهنگ فارسی هوشیار

فرهنگ فارسی آزاد

ازهر در فرهنگ فارسی آزاد

  • اَزْهَر، روشن تر (ین)، سفید، نورانی و درخشان، ستاره (مؤنث: زَهْراء)،. توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
قافیه