معنی اشهب

اشهب
معادل ابجد

اشهب در معادل ابجد

اشهب
  • 308
حل جدول

اشهب در حل جدول

فرهنگ معین

اشهب در فرهنگ معین

  • سیاه و سپید، خاکستری رنگ، اسب خاکستری. [خوانش: (اَ هَ) [ع. ] (اِ. )]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

اشهب در لغت نامه دهخدا

  • اشهب. [اَ هَُ] (ع اِ) ج ِ شِهاب. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به شهاب شود. توضیح بیشتر ...
  • اشهب. [اَ هََ] (ع ص، اِ) رنگ سپید که سپیدی آن بر سیاهی غالب آمده باشد. (از المنجد) (از اقرب الموارد). سپیدی که بسیاهی زند. (مؤید الفضلاء). سپیدی که غالب بود بر سیاهی. (بحر الجواهر). سیاه و سفید بهم آمیخته که سفیدی آن غالب باشد. خنگ. آنکه سپیدی بر سیاهی غلبه دارد. مؤنث: شَهْباء. ج، شُهْب. || مجازاً، بمعنی روشن و روز در مقابل ادهم که کنایه از سیاهی و تاریکی و شب است:
    تا که از دوران دایم وز خم سقف فلک
    با چراغ صبح اشهب دود شام ادهمت. توضیح بیشتر ...
  • اشهب. [اَ هََ] (اِخ) شیخ ابوالقاسم. از اصحاب وجوه مذهب امام مالک بود. رجوع به تاریخ گزیده ص 798 و سیره عمربن عبدالعزیز ص 36 و 85 و 193 شود. توضیح بیشتر ...
  • اشهب. [اَ هََ] (اِخ) ابن بشر بجلی. رجوع به اشهب بجلی شود.

  • اشهب. [اَ هََ] (اِخ) ابن بشر کلبی. از سرداران صدر اسلام بود. صاحب تاریخ سیستان آرد: پیش از رفتن قتیبهبن مسلم به خراسان اشهب که از اهالی خراسان بود از جانب حجاج عمل سیستان را بر عهده داشت و قتیبه بسال 86 هَ. ق. به سیستان رفت. رجوع به تاریخ سیستان ص 119 شود. توضیح بیشتر ...
  • اشهب. [اَ هََ] (اِخ) ابن حارث بن هرله (اهوله) بن معتب بن احب بن عرب غنوی. آمدی گفته است: وی از شاعران عصر جاهلیت بود که اسلام را درک کرد و در یوم الزعفران در بلاد روم کشته شد، و برادرانی نیز داشت که درآن جنگ با وی بقتل رسیدند. (از الاصابه ج 1 ص 110). توضیح بیشتر ...
  • اشهب. [اَ هََ] (اِخ) ابن رمیله، فرزند ثوربن ابی حارثهبن عبدالمدان بن جندل بن نهشل بن دارم بن عمروبن تمیم. و رمیله مادر او یکی از کنیزکان جندل بن مالک بن ربعی نهشلی بشمار میرفت و در عصر جاهلیت ثور او را بزنی گرفت. از وی چهار فرزند متولد شد که عبارت بودنداز: رباب و حجباء و سویط و اشهب. و این برادران در عرب از لحاظ زبان آوری و توانایی و بزرگ منشی شهرتی بسزا داشتند و اسلام را درک کردند و به اسلام گرویدند و آنگاه ثروت آنان فزونی یافت و بسی ارجمند شدند چنانکه هرگاه بر آبی وارد میشدند دیگران را از ورود بدان منع میکردند. توضیح بیشتر ...
  • اشهب. [اَ هََ] (اِخ) ابن عبدالعزیز. (140- 204 هَ. ق. ) از مردم مصر بود و از مالک روایت کرد. (از فهرست ابن الندیم). و سیوطی کنیه ٔ وی را ابوعمرو آورده است و گوید: اشهب بن عبدالعزیز عامری فقیه دیار مصر بود وبا مالک مصاحبت داشت و پس از ابن قاسم ریاست در مصربدو رسید، شافعی گفته است: اگر در اشهب سبکسری نمیبود توان گفت که مصر فقیه تر از وی بخود ندیده است. و محمدبن عبداﷲبن عبدالحکم اشهب را بر ابن قاسم برتری میداد و ابن عبدالبر گفت: فقیهی نیک نظر و نیکرای بود. توضیح بیشتر ...
  • اشهب. [اَ هََ] (اِخ) ابن وردبن عمربن ربیعهبن جعد سلمی. او را ادراکی در صحبت پیامبر بود و پسر او زیاد در صفین و هم پس از آن با معاویه بود. (از الاصابه ج 1 ص 111). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

اشهب در فرهنگ عمید

  • سیاه‌وسفید،

    (اسم) اسب سیاه و سفید،

    [مجاز] روشن و سفید،
فرهنگ فارسی هوشیار

اشهب در فرهنگ فارسی هوشیار

  • ‎ سیاه و سپید، اسپ سبزه، پیکان زدوده، روز برفی (اسم) هر چیزی که رنگ آن سیاه یا سپید باشد خاکستری رنگ، اسب خاکستری خنگ. توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید