معنی اهلی

اهلی
معادل ابجد

اهلی در معادل ابجد

اهلی
  • 46
حل جدول

اهلی در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

اهلی در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • آمخته، دست‌آموز، رام، محلی، ولایتی،

    (متضاد) وحشی
فرهنگ معین

اهلی در فرهنگ معین

  • (اَ) [ع - فا.] (ص نسب.) رام و مطیع.
لغت نامه دهخدا

اهلی در لغت نامه دهخدا

  • اهلی. [اَ] (ص نسبی) نسبت است به اهل. رام شده. رام. مأنوس. مستأنس. آموخته. مقابل وحشی. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). هر دابه که بخانه و آدمیان الفت گیرد. مقابل وحشی. (از ناظم الاطباء). || هر درختی که در بستانها و خانه ها نشانند. (از ناظم الاطباء). مقابل بری. توضیح بیشتر ...
  • اهلی. [اَ] (اِخ) از شعرای شیراز است. مؤلف آتشکده آرد: مولانا اهلی سرآمد فضلای زمان و سردفتر فصحای سخندانان و در فنون شعر در کمال مهارت است. قصاید مصنوع در مقابل سید ذوالفقار شیروانی و خواجه سلمان ساوجی در مدح امیر علیشیر نوائی گفته و به ْ از هر دو گفته است. صاحب دیوان است و مثنوی و تجنیس ذوالبحرین و ذوقافیتین گفته و بالجمله شاعر خوبیست. دیوانش حدود ده دوازده هزار بیت بنظر رسید. گویند اکثر اوقات منزوی زاویه ٔ فقر و مسکنت بود و در سن شیخوخت در شیراز وفات یافته و در مقبره ٔ خواجه حافظ شیراز مدفون است:
    تا دگران مست ناز قصد که دارد که باز
    بند قبا سست کرد طرف کله برشکست
    من بجفای توام شاد که لیلی بلطف
    گر همه را داد دل دلشده را دل شکست
    (آتشکده ٔ آذر چ زوار ص 270). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

اهلی در فرهنگ عمید

  • ویژگی هر ‌حیوانی که به انسان و خانه‌ها الفت گرفته باشد، اعم از چهارپایان و پرندگان، رام شده،. توضیح بیشتر ...
فرهنگ واژه‌های فارسی سره

اهلی در فرهنگ واژه‌های فارسی سره

فارسی به انگلیسی

اهلی در فارسی به انگلیسی

فارسی به ترکی

اهلی در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

اهلی در فارسی به عربی

  • الیف، ساکن اصلی، محلی، مواطن
فرهنگ فارسی هوشیار

اهلی در فرهنگ فارسی هوشیار

فارسی به آلمانی

اهلی در فارسی به آلمانی

  • Aborigine, Angeboren, Australischer ureinwohner, Eingeboren, Eingeborene (m), Gebürtig, Heimatlich. توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
نوشته‌های بلاگ جدولیاب