معنی ایل

ایل
معادل ابجد

ایل در معادل ابجد

ایل
  • 41
حل جدول

ایل در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

ایل در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • تیره، طایفه، عشیره، قبیله، همراه، یار، رام، مطیع
فرهنگ معین

ایل در فرهنگ معین

  • دوست، یار، همراه، رام، مطیع، طایفه، قبیله، جمع ایلات. [خوانش: [تر - مغ. ] (اِ. ص. )]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

ایل در لغت نامه دهخدا

  • ایل. [اَی ْ ی َ / اُی ْ ی َ] (ع اِ) گاو کوهی باشد. (اقرب الموارد). گویند چون بیمار شود بینی خود را بر سوراخ مار نهد و بنفس مار را به جانب خود کشد چنانکه مغناطیس آهن را، چون مار را بخورد شفا یابد و به عربی بقرالوحش خوانند. و بعضی گویند ایل گوسفند کوهی است و خون او علاج کسی است که زهر بوی داده باشند. (برهان). بز کوهی. گوزن. ج، ایائل. (فرهنگ فارسی معین) (از ناظم الاطباء). گوزن و بز کوهی. (غیاث اللغات) (آنندراج). هوالذکر من الاوعال، فارسیه، گوزن و ویرا گاوگوزن نیز گویند. توضیح بیشتر ...
  • ایل. (سریانی، اِ) به لغت سریانی یکی از نامهای خدای تعالی است جل جلاله. (برهان). مأخوذ از عبرانی نام باری تعالی. (از ناظم الاطباء). ایل محض دلالت بر قوه و اقتدار، باسماء و کلمات عبری ملحق میشود و استعمال آن مخصوص لفظ اﷲ نیست بلکه در مورد خدایان بت پرستان نیز استعمال میشود. (قاموس کتاب مقدس). نام خدای تعالی و ازاینجاست جزء دوم کلمات جبرئیل و میکائیل یعنی بنده های خدای عز و جل. (مؤید الفضلا) (غیاث) (آنندراج). توضیح بیشتر ...
  • ایل. (ترکی، اِ) بزبان ترکی به معنی دوست و موافق. (برهان) (آنندراج). دوست. یار. همراه. (فرهنگ فارسی معین). || رام که نقیض وحشی است. (برهان). رام. مطیع. (فرهنگ فارسی معین) (آنندراج): از تو به چریک مدد خواستیم در جواب گفتی که ایلم و لشکر نفرستادی. (رشیدی). || طایفه و قبیله. (فرهنگ فارسی معین). طایفه و قبیله و گروه و مخصوصاً مردم چادرنشین را گویند. (ناظم الاطباء). مردمان و جماعت. (برهان). مردمان و قوم و جماعت. (غیاث اللغات) (آنندراج). توضیح بیشتر ...
  • ایل. (اِ) هیل را هم میگویند که قاقله ٔ صغار باشد. (برهان). صورتی و تلفظی از هیل. هل. توضیح بیشتر ...
  • ایل. [اَ ی َل ل] (ع ص) (از «ی ل ل ») مرد کوتاه و کج دندان. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). کوتاه دندان. (تاج المصادر بیهقی). || کوتاه: حافر ایل، سم کوتاه اطراف. || بلند (از اضداد است): قف ایل، پشته ٔ درشت بلند. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). توضیح بیشتر ...
  • ایل. [اُی ْ ی َ] (ع اِ) (از «اول ») شیر ستبر. || آب منی در زهدان. آب نر در زهدان. || آوندشیر. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). آوند شیر ستبر. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

ایل در فرهنگ عمید

  • گروه مردم چادرنشین که هم‌نژاد و هم‌مذهب هستند، طایفه، قبیله،
    عدل زیادی از مردم،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

ایل در فارسی به انگلیسی

فارسی به ترکی

ایل در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

ایل در فارسی به عربی

فرهنگ گیاهان

ایل در فرهنگ گیاهان

  • گوزن، بزکوهی، گاو کوهی
عربی به فارسی

ایل در عربی به فارسی

  • اهوی کوهی , گوزن شمالی
ترکی به فارسی

ایل در ترکی به فارسی

گویش مازندرانی

ایل در گویش مازندرانی

  • از توابع دهستان میان رود بالای شهرستان نور
فرهنگ فارسی هوشیار

ایل در فرهنگ فارسی هوشیار

فارسی به آلمانی

ایل در فارسی به آلمانی

  • Abstammung (f), Sippe (f), Stamm (m), Volksstamm (m)
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید