معنی بالغ

بالغ
معادل ابجد

بالغ در معادل ابجد

بالغ
  • 1033
حل جدول

بالغ در حل جدول

  • به بلوغ رسیده
مترادف و متضاد زبان فارسی

بالغ در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • بزرگ‌سال، جوان، رشید، مکلف، کبیر،
    (متضاد) نابالغ، رسا، رسیده. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

بالغ در فرهنگ معین

  • (لَ) (اِ.): نک پالغ.
  • (لِ) [ع.] (ق.) افزون، بیش.
  • به حد بلوغ رسیده، رسا. [خوانش: (~.) [ع.] (اِفا.)]
لغت نامه دهخدا

بالغ در لغت نامه دهخدا

  • بالغ. [ل ِ] (ع ص) رسا. کافی. بسنده. وافی. مشبع. رسنده: «و ما هو ببالغه ». (قرآن 13/14) و نیست او رسنده به آن. «لم تکونوا بالغیه الا بشق الانفس ». (قرآن 7/16). نباشید رسنده ٔ آن مگر به تعب نفس ها. «یا ایها الذین آمنوا لاتقتلوا الصیدو انتم حرم و من قتله منکم متعمدا فجزاء مثل ماقتل من النعم یحکم به ذوا عدل منکم هدیاً بالغ الکعبه اوکفاره طعام مساکین. ». (قرآن 95/5)، ای کسانی که گرویدید، مکشید صید را آنگاه که محرم باشید، و کسی که کشت آنرا از شما از روی عمد، پس جزائی است مثل آنچه را کشت از شتر و گاو و گوسفند، که حکم کنند بدان دوصاحب عدالت از شما قربانی رسنده کعبه یا کفاره است طعام مسکینان. توضیح بیشتر ...
  • بالغ. [ل ُ / ل ِ] (اِ) شاخ گاو میان خالی یا چوب میان خالی کرده که در آن شراب خورند و در گرجستان متعارف است. (برهان قاطع) (آنندراج). قدح از سروی گاو بود که بدان می خورند و بعضی کلاجوی خوانند. (نسخه ای از اسدی). سروی گاو که پاک کرده باشند و بدان شراب خورند. (نسخه ای از اسدی). سروی گاو پاک کرده بود یا طاس چوبین که بدان شراب خورند. (صحاح الفرس). شاخ گاو پاک کرده بود که پیاله باشد. (از فرهنگ شعوری ج 1 ص 170). در ناظم الاطباء بفتح لام و به معنی قلاچوری آمده است. توضیح بیشتر ...
  • بالغ. [ل ُ] (ترکی، اِ) به ترکی سمک است. (فهرست مخزن الادویه). به ترکی ماهی را گویند. و رجوع به بالق شود. توضیح بیشتر ...
  • بالغ. [ل َ / ل ِ] (اِخ) بالیغ، و بالیغ در مغولی بمعنی شهر است و خان بالیغ نام قره قروم پای تخت سلاطین مغول بوده است. (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین). این که فرهنگها نوشته اند که بالغ نام ولایتی است شمالی، (برهان) (آنندراج) (شرفنامه) (ناظم الاطباء). ظاهراً براثر تخلیط میان این ترکیب بوده است. درفرهنگ رشیدی آمده است که: بالغ نام ولایتی است از ترکستان که خان بالغ نیز گویند. و رجوع به بالیغ شود. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

بالغ در فرهنگ عمید

  • کسی که به حد بلوغ رسیده،

    [قدیمی] رسنده، رسا، رسیده،
  • پیالۀ شراب از جنس شاخ گاو، کرگدن، یا استخوان فیل: با چنگ سغدیانه و با بالغ و کتاب / آمد به خان چاکر خود خواجه با صواب (عماره: شاعران بی‌دیوان: ۳۵۲)،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

بالغ در فارسی به انگلیسی

  • Adolescent, Adult, Full-Blown, Full-Grown, Grown, Grown-Up, Marriageable, Mature, Pubescent, Ripe. توضیح بیشتر ...
فارسی به عربی

بالغ در فارسی به عربی

  • بالغ، بالغ (فعل ماض)، صالحه للزواج، مراهق، ناضج
عربی به فارسی

بالغ در عربی به فارسی

  • بالغ , بزرگ , کبیر , به حد رشد رسیده
فرهنگ فارسی هوشیار

بالغ در فرهنگ فارسی هوشیار

  • رسا، کافی، بسنده، رسنده، بحد بلوغ رسیده
فارسی به ایتالیایی

بالغ در فارسی به ایتالیایی

فارسی به آلمانی

بالغ در فارسی به آلمانی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
نوشته‌های بلاگ جدولیاب