معنی بریده

بریده
معادل ابجد

بریده در معادل ابجد

بریده
  • 221
حل جدول

بریده در حل جدول

  • شخصی را گویند که مصائب بسیار به سرش آمده و کار نیک و بد بسیار کرده است. توضیح بیشتر ...
  • شخصی را گویند که مصائب بسیار به سرش آمده و کار نیک و بد بسیار کرده است. توضیح بیشتر ...
مترادف و متضاد زبان فارسی

بریده در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • جدا، قطع، گسسته، منقطع، ناامید، وازده،

    (متضاد) امیدوار
فرهنگ معین

بریده در فرهنگ معین

  • قطع کرده، جدا شده، شکافته شده، زخم شده، ختنه شده، خسته و ناتوان شده. [خوانش: (بُ دِ) (ص مف. )]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

بریده در لغت نامه دهخدا

  • بریده. [ب َ دَ / دِ] (اِ) رهگذر و معبر و تنگ و گدار و پایاب. (ناظم الاطباء). توضیح بیشتر ...
  • بریده. [ب ُدَ / دِ] (ن مف / نف) مقطوع. قطعشده. (ناظم الاطباء). أجذّ. جَذیذ. جَزیز. صَریم. ضَنیک. قَطیل. مَجزوز. مَحذوذ. مَحذوف. مَشروص. مَصروم. مَفروض. مَفصول. مَقطول. مَمنون. مَنجوّ. موضَّع. هِبِرّ:
    که چون برد خواهد سر شاه چین
    بریده بر شاه ایران زمین.
    فردوسی.
    ز تابوت چون پرنیان برکشید
    سر ایرج آمد بریده پدید.
    فردوسی.
    بدو گفت آن خون گرم منست
    بریده ز بن بار شرم منست.
    فردوسی.
    ازیرا خون همی بارم ز دیده
    که خون آید ز اندام بریده. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

بریده در فرهنگ عمید

  • جداشده،

    زخم‌شده،

    شکافته‌شده،
فارسی به انگلیسی

بریده در فارسی به انگلیسی

فارسی به ترکی

بریده در فارسی به ترکی

فرهنگ فارسی هوشیار

بریده در فرهنگ فارسی هوشیار

  • (اسم. بریدن) قطع کرده جدا شده، شکافته شده، زخم شده مجروح. -4 ختنه شده مختون (جمع: (اشخاص) بریدگان) . توضیح بیشتر ...
فرهنگ عوامانه

بریده در فرهنگ عوامانه

  • شخصی را گویند که مصائب بسیار به سرش آمده و کار نیک و بد بسیار کرده است. توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
نوشته‌های بلاگ جدولیاب