معنی بلی

بلی
معادل ابجد

بلی در معادل ابجد

بلی
  • 42
حل جدول

بلی در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

بلی در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • آره، آری، بله، نعم، ها،

    (متضاد) نه
فرهنگ معین

بلی در فرهنگ معین

  • (بَ) (ق.) بله، آری.
  • (بِ لا) [ع.] (اِمص.) کهنگی، آوارگی.
لغت نامه دهخدا

بلی در لغت نامه دهخدا

  • بلی. [ب َ لا] (ع ق) آری، و آن جواب استفهام معقود به جحد است، و آنچه را گفته شود ایجاب میکند. (منتهی الارب). اثبات است آنچه را پس از نفی آید، چنانکه «نعم » اقرار است به نفی گذشته لذا اگر در جواب گفته ٔ خداوند «ألست ُ بربکم » نعم گویند کفر باشد. (از تعریفات جرجانی). جواب است تحقیق را، و آنچه را گفته شود مثبت میسازد چه آن ترک نفی است. لذا هرگاه به کسی گوئیم «لیس عندک کتاب ٌ» و در جواب گوید «بلی » لازمه ٔ آن داشتن کتاب است و اگر بگوید «نعم » نداشتن است. توضیح بیشتر ...
  • بلی. [ب َ] (از ع، ق) ممال بَلی ̍ و آن لفظی است که برای تصدیق کلام آید. در اصل این لفظ عربی است به فتح لام مگر فارسیان به کسر لام استعمال کنند. (غیاث). در جواب استفهام نفی آید در عربی، ولی در فارسی مطلقاً به معنی آری باشد و در تلفظ عامیانه «بله » گویند چنانکه میروی ؟ بلی. (یادداشت مرحوم دهخدا). و رجوع به بَلی ̍ و بَلِه شود:
    شگفت نیست اگر کیغ چشم من سرخ است
    بلی چوسرخ بود اشک سرخ باشد کیغ.
    بوشعیب.
    بلی کشیدن باید عتاب و ناز بتان
    رطب نباشد بی خار و کنز بربارا. توضیح بیشتر ...
  • بلی. [ب َ لی ی] (ع ص) کهنه و پوسیده. (از اقرب الموارد).

  • بلی. [ب َ لی ی] (اِخ) قبیله ایست از قضاعه و نسبت بدان بَلَوی ّ شود. (منتهی الارب). و رجوع به بلوی شود. توضیح بیشتر ...
  • بلی. [ب ِل ْی ْ] (ع ص) کهن و کهنه: فلان بلی أسفار؛ سفرآزموده و کهن و لاغرگشته در آن. (منتهی الارب). یعنی هم سفر تجارت او راکهن کرده است. (از اقرب الموارد). || بلی شرّ؛ غالب در بدی و آزموده کار در وی. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || بلی مال، داننده ٔ مصالح مال و سیاست آن. (منتهی الارب). بِلو. و رجوع به بلو شود. ج، اَبلاء. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). توضیح بیشتر ...
  • بلی. [ب ِ لا] (ع مص) کهنه شدن جامه. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ترجمان القرآن جرجانی). بَلاء. و رجوع به بلاء شود. || پیر گشتن. (منتهی الارب). || «بلیه» گردانیده شدن ناقه. (ناظم الاطباء). رجوع به بلیه شود. || (اِ) کهنگی. (منتهی الارب). توضیح بیشتر ...
  • بلی. [ب ِل ْ لی] (اِ) به هندی سنور است. (فهرست مخزن الادویه) (تحفه ٔ حکیم مؤمن). توضیح بیشتر ...
  • بلی. [ب ِل ْ لی ی / ب ِل ْ لا / ب َل ْ لا/ ب ِل ْ لا / ب ُل ْ لا / ب َ لی ی / ب ِ لی ی] (ع اِ) علم است مر بعد و دوری را. و یا به معنی اقصای زین است. (ناظم الاطباء). در قول خالد است: اًذا کان الناس بذی بلی، یعنی متفرق و بی امام و هریک دور از دیگری. (منتهی الارب). هو بذی بلی و بذی بلیان، او دور است آنچنان که محلش شناخته نباشد. (از اقرب الموارد). او چنان دور است که حالش معلوم نمیشود. (ناظم الاطباء). و در آن چند لغت دیگر آمده است: هو بذی بِلّیان یا بَلَیان یا بِلیّان یا بِلَیّان یا بَلَیّان یا بَلْیان و ذی بل. توضیح بیشتر ...
  • بلی. [ب ُل ْ لا] (ع اِ) توانگری بعد افلاس. (منتهی الارب). غِنی ̍ پس از فقر. (از اقرب الموارد). توضیح بیشتر ...
  • بلی. [ب ُ لی ی] (ص نسبی) منسوب به ابی بلی، و آن کنیت جد عمروبن شاس بن ابی بلی است. (از اللباب فی تهذیب الانساب). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

بلی در فرهنگ عمید

فارسی به انگلیسی

بلی در فارسی به انگلیسی

فارسی به ترکی

بلی در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

بلی در فارسی به عربی

گویش مازندرانی

بلی در گویش مازندرانی

  • نام دهکده ای قدیمی که خرابه های آن در وازرود ناییج نور باقی. توضیح بیشتر ...
  • اردک – اردک نوک پهن
فرهنگ فارسی هوشیار

بلی در فرهنگ فارسی هوشیار

فرهنگ فارسی آزاد

بلی در فرهنگ فارسی آزاد

  • بَلی، آری، بلی (حرف تصدیق) جواب مثبت به ندای اَلست (بذیل کلمات "اَلَست " و "نِعَمَین " مراجعه شود،. توضیح بیشتر ...
  • بِلِی، (بِلَیَ، یَبلی) کهنه شدن، فرسوده شدن، پوسیدن،
فارسی به آلمانی

بلی در فارسی به آلمانی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
نوشته‌های بلاگ جدولیاب