معنی بین

بین
معادل ابجد

بین در معادل ابجد

بین
  • 62
حل جدول

بین در حل جدول

فرهنگ معین

بین در فرهنگ معین

  • (بَ یا بِ) [ع.] (مص.) جدایی.
  • (بِ) [ع.] (اِ.) میان، فاصله میان دو چیز.
  • (بَ یِّ) [ع.] (ص.) هویدا، واضح.
لغت نامه دهخدا

بین در لغت نامه دهخدا

  • بین. (نف) (ماده ٔ مضارع از «دیدن »، بینیدن) مخفف بیننده. بیننده و نگرنده، و این هرگزبه تنهائی استعمال نمیشود و همیشه به آخر اسم ملحق میگردد مانند چشم حق بین و دیده ٔ حقیقت بین یعنی چشمی که راستی و حقیقت چیزی را مشاهده میکند و نیز جهان بین و خرده بین و مصلحت بین و جز آنها. (ناظم الاطباء).
    - در ترکیبات زیر مخفف بیننده است:
    آخربین، اختربین، افزون بین، اندک بین، اول بین، باریک بین، بدبین، بیش بین، پاک بین، پایان بین، پنهان بین (بیننده ٔ پنهان)، پوشیده بین، پیش بین، تقصیربین، تیزبین، جهان بین، حال بین، حسرت بین، حقیقت بین، حق بین، خالی بین، خدابین، خدای بین، خرده بین، خودبین، خوش بین، خویشتن بین، دوبین، دوربین، دوست بین، دهن بین، ذره بین، رازبین، راست بین، راه بین، رای بین، رصدبین، روشن بین، ژرف بین، سال بین، شانه بین، صورت بین، طالعبین، ظاهربین، عاقبت بین، عالم بین، عیان بین، عیب بین، غیب بین، فال بین، کتاب بین، کت بین، کج بین، کژبین، کف بین، کم بین، کوتاه بین، گوهربین، مآل بین، مصلحت بین، موی بین، نزدیک بین، نقش بین، نوربین، نهان بین، نیک بین، واقعبین. توضیح بیشتر ...
  • بین. [ب َ] (ع اِمص، اِ، ق) جدائی و پیوستگی (از لغات اضداد است). گاه اسم آیدو گاه ظرف متمکن و منه قوله تعالی: «لقد تقطع بینکم ». (قرآن 94/6). بالرفع والنصب فالرفع علی الفعل، ای تقطع وصلکم، و النصب علی الحذف ای ما بینکم. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). فرقت، یقال وقع بینهما بین و وصل، یقال تقطع بینهما؛ ای وصلهما. (از اقرب الموارد). فرق و فصل میان دو چیز و جدائی. (غیاث اللغات).
    - ذات البین، میان دو چیز. رجوع به ذات البین در جای خود شود. توضیح بیشتر ...
  • بین. [ب َ] (ع مص) جدا شدن و پیوستن (از لغات اضداد است): و بانوا بیناً و بینونه؛ جدا شدند. و بان الشی ٔ بیناً و بیوناً و بینونه؛ از هم جدا شد. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). جدا شدن از کسی و بوسیله ٔ «عن » متعدی گردد. (از اقرب الموارد). جدا شدن. (المصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی) (دهار). || جدا گردیدن زن از مرد بطلاق: بانت المراه عن الرجل، جدا گردید زن از مرد بطلاق. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). توضیح بیشتر ...
  • بین. (ع اِ) کرانه. (منتهی الارب). ناحیه. (اقرب الموارد). کرانه. (ناظم الاطباء). حدفاصل میان دو زمین. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). حدفاصل میان دو چیز. (ناظم الاطباء). || ارتفاع زمینی که با ریگ و گل و سنگ درآمیخته باشد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || مسافت مقدار مد بصر. ج، بیون. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). مسافتی از زمین به اندازه ٔ دید چشم. (از اقرب الموارد). چندان از زمین که چشم برسد. (مهذب الاسماء). توضیح بیشتر ...
  • بین. [ب َی ْ ی ِ] (ع ص) هویدا. (مهذب الاسماء). پیدا و آشکار. (منتهی الارب). روشن. پیدا. پدیدار. گشاده. آشکارا. (یادداشت مؤلف). واضح. جلی. ج، اَبیناء و ابیان و بیناء. (اقرب الموارد). || مرد فصیح. ج، ابیناء، ابیان، بیناء. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء): رجل بین، مرد فصیح. سخنور. (از اساس البلاغه). کلام بین، سخن فصیح. (از لسان العرب). || در اصطلاح اهل منطق بر قسمی از اقسام لازم اطلاق میشود و بین بر معنی اخص و معنی اعم تقسیم گردد. توضیح بیشتر ...
  • بین. (هندی، اِ) در هندی سازی است که بزیر چوبی که مثل گردن طنبورباشد دو کدو راست وصل کنند و بر آن چوب چند تار کنند که شبیه به طنبور باشد. (از غیاث) (از آنندراج). توضیح بیشتر ...
  • بین. (اِخ) موضعی است نزدیک نجران. (منتهی الارب) (معجم البلدان). توضیح بیشتر ...
  • بین. (اِخ) موضعی است نزدیک حیره. (منتهی الارب) (معجم البلدان). توضیح بیشتر ...
  • بین. (اِخ) موضعی است قرب مدینه. (از معجم البلدان) (منتهی الارب). توضیح بیشتر ...
  • بین. (اِخ) دهیست به فیروزآباد. (منتهی الارب).

  • بین. (اِخ) موضعی است و نهریست میان بغداد و میان دما. (منتهی الارب). توضیح بیشتر ...
  • بین. [ب ِ] (اِخ) الگزاندر. فیلسوف اسکاتلندی (1818- 1903م. ) که در پی ریزی روانشناسی جدید سهم بسزائی دارد. وی جنبه ٔ مابعدالطبیعه ٔ روانشناسی را حذف کرد و به جنبه ٔ فیزیولوژیائی آن پرداخت. وی در دانشگاه ابردین سالها مطالعه و تدریس کرد. (دائره المعارف فارسی). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

بین در فرهنگ عمید

  • پیدا و آشکار، هویدا، واضح،
  • میان، وسط،
  • دیدن didan
    بیننده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): باریک‌بین، خرده‌بین، خودبین، دوربین، نزدیک‌بین،. توضیح بیشتر ...
فرهنگ واژه‌های فارسی سره

بین در فرهنگ واژه‌های فارسی سره

کلمات بیگانه به فارسی

بین در کلمات بیگانه به فارسی

فارسی به انگلیسی

بین در فارسی به انگلیسی

عربی به فارسی

بین در عربی به فارسی

  • میان , درمیان , درزمره ء , ازجمله , مابین , دربین , درمقام مقایسه , دلا لت کردن بر , حاکی بودن از , باشاره فهماندن , معنی دادن , معنی بخشیدن. توضیح بیشتر ...
ترکی به فارسی

بین در ترکی به فارسی

گویش مازندرانی

بین در گویش مازندرانی

  • پایان یافتن فصل صیفی جات، بهره برداری از جالیز در پایان...
  • از روستاهای دهستان چلندر شهرستان نوشهر
  • شدن بودن
  • دیدن
  • شدن
فرهنگ فارسی هوشیار

بین در فرهنگ فارسی هوشیار

فرهنگ فارسی آزاد

بین در فرهنگ فارسی آزاد

  • بَین، بَینَ، وسط، میان و فاصله دو شیئی،
  • بِین، ناحیه، مسافتی بقـدر دیـد چشـم (جمع: بٌیٌون)،
  • بَیّن، واضح، آشکار، فصیح، شخص فصیح (جمع: اَبیان، اَبیِناء، بٌیَناء)،. توضیح بیشتر ...
  • بَین، جدائی و فراق، وصال، فساد، دشمنی،
  • بَین، ظرفِ مکان که معمولاً قبل از دو یا چند شیئی می‌آید،
فارسی به ایتالیایی

بین در فارسی به ایتالیایی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
قافیه