معنی تن

تن
معادل ابجد

تن در معادل ابجد

تن
  • 450
حل جدول

تن در حل جدول

  • هزار کیلو، کالبد و بدن
  • هزارکیلو، کنسروماهی، کالبد وبدن
  • کنسروماهی
  • هزار کیلو
  • هزار کیلو، کنسرو ماهی، کالبد و بدن
فرهنگ معین

تن در فرهنگ معین

  • (تُ) [فر. ] (اِ. ) مقیاس وزن برابر 1000 کیلوگرم. [خوانش: (تَ) [ع. ] (ص. )]. توضیح بیشتر ...
  • (~. ) [فر. ] (اِ. ) درجه بلندی و کوتاهی صدا و آوازها، صدا، صوت، پرده (فره). توضیح بیشتر ...
  • گوشت ماهی که به صورت فشرده کنسرو شود، نوعی ماهی. [خوانش: (~. ) [فر. ] (اِ. )]. توضیح بیشتر ...
  • بدن، جسم، نفر، شخص. [خوانش: (تَ) [په.] (اِ.)]
لغت نامه دهخدا

تن در لغت نامه دهخدا

  • تن. [ت َ] (اِ) بدن. (برهان) (فرهنگ فارسی معین) (انجمن آرا). جثه و اندام. (آنندراج). بدن و توش و جسد و اندام و قد و قامت. (ناظم الاطباء). اوستا، تنو (جسم، بدن). پهلوی، تن. هندی باستان، تنو. افغانی، تن. شغنی، تنا. گیلکی ویرنی و نطنزی، تان. سمنانی، تون. سنگسری و لاسگردی، تان. سرخه ای، تن. شهمیرزادی، تن. اشکاشمی و وخی، تانه. یودغا، تُنُه. (حاشیه ٔ برهان چ معین). لطیف، نازپرور، سیمین، آزاده، لاغر، زار، فرسوده، افسرده، خاکی، خوابناک از صفات و حصار، حریر، خار، رشته از تشبیهات اوست. توضیح بیشتر ...
  • تن. [ت َ] (نف) ریشه ٔ اسم فاعل در بعض کلمات مرکب به معنی تننده آید: تارتن. کارتن. (فرهنگ فارسی معین):
    من ندیدم گنده پیری این چنین
    مرگ ریس و شرباف و مکرتن.
    ناصرخسرو (دیوان ص 333).
    تن چرای گور خواهد شد بتن تا کی چری
    جانت عریانست و تو برگرد تن کرباس تن.
    ناصرخسرو (دیوان ص 339). توضیح بیشتر ...
  • تن. [ت َ] (پسوند) یکی از علامات مصدر فارسی است که به ریشه ٔ دستوری پیوندد. (از فرهنگ فارسی معین). توضیح بیشتر ...
  • تن. [ت ُ] (اِ). تون و کوره ٔ حمام. (ناظم الاطباء). رجوع به تون و گلخن شود. || کوره ٔ شیشه گری. (ناظم الاطباء). || گل زردی که در رنگ آمیزی استعمال کنند. (ناظم الاطباء). توضیح بیشتر ...
  • تن. [ت ُ] (فرانسوی، اِ) مقیاس وزن که معادل 1000 کیلوگرم یا /24 2291 پوند انگلیسی است. (از فرهنگ فارسی معین). توضیح بیشتر ...
  • تن. [ت ُ] (فرانسوی، اِ) درجه ٔ بلندی و پستی صدا و آواز، مایه. (از فرهنگ فارسی معین). توضیح بیشتر ...
  • تن. [ت ُ] (اِ) یک نوعی ماهی که خشک آن را برای تریاق زهر مار بکار برند. (ناظم الاطباء). ماهی بزرگی است که در دریای مظلم و در دریای شام بهم می رسد و نمک سود می نمایند و خوردن نمک سود او جهت سم مار شاخدار و ضمادش جهت گزیدن سگ دیوانه نافع است و خوردن و قی کردن بعد از آن منقی معده و مخرج بلغم غلیظه است. (تحفه ٔ حکیم مؤمن). به یونانی تونن گویند که در آبهای گرم و ملایم فراوان است و بمقدار قابل توجهی در دریای مدیترانه صید می شود وطول این ماهی یک تا سه متر و وزن آن سی تا پانصد کیلوگرم می رسد. توضیح بیشتر ...
  • تن. [ت ِن ن] (ع اِ) همتا و حریف و همزاد. ج، اتنان. یقال: فلان تن فلان، و هماتنان. (منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). همزاد. (مهذب الاسماء). || مثال. (ذیل اقرب الموارد). || شخص. (ذیل اقرب الموارد). توضیح بیشتر ...
  • تن. [ت ِن ن] (اِخ) پادشاه صیدا که در نبرد با اردشیر سوم تسلیم شد و بدستور اردشیر پس از تسلیم مردم صیدا به قتل رسید. ورجوع به تاریخ ایران باستان ج 2 ص 1167 و 1171 شود. توضیح بیشتر ...
  • تن. [ت ِ] (اِخ) هیپولیت. فیلسوف و مورخ و منقد فرانسوی (1828-1893م. ) است. وی کوشیده است که آثار هنری و ادبی را مانند وقایع تاریخی با سه عامل نژاد و مکان و زمان تشریح کند و به عضویت فرهنگستان فرانسه نایل شد. او راست: هوش. تاریخ ادبیات انگلیس. فلسفه ٔ هنر. مبانی فرانسه ٔ معاصر. لافونتن و داستانهایش. (از لاروس). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

تن در فرهنگ عمید

  • تمام اندام و قدوقامت شخص، بدن، جسم،
    [مجاز] واحد شمارش انسان،. توضیح بیشتر ...
  • تنیدن
    تننده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): تارتن،
    * تن دادن: (مصدر لازم) [مجاز] = * تن دردادن
    * تن دردادن: (مصدر لازم) [مجاز] راضی شدن به امری، حاضر شدن برای کاری،
    * تن زدن: (مصدر لازم) [مجاز]
    ١. خودداری کردن،
    شانه خالی کردن، زیر بار نرفتن،
    ٣. به روی خود نیاوردن،
    [قدیمی] صبر، شکیب، و خاموشی گزیدن: چو گردن کشد خصم گردن زنم / چو در دشمنی تن زند تن زنم (نظامی۵: ۸۶۸)، بر دل و دستت همه خاری بزن / تن مزن و دست به کاری بزن (نظامی۱: ۵۱)، تن زن ای ناصح پرگو که دل بازیگوش / جز به هنگامهٴ طفلانه نگیرد آرام (صائب: ۱۰۸۰)،
    * تن‌وتوش: [قدیمی]
    تاب‌وتوان،
    اندام و هیکل،. توضیح بیشتر ...
  • همتا،

    همزاد
  • واحد اندازه‌گیری وزن، برابر با هزار کیلوگرم،
  • [مجاز] کنسرو،
    (زیست‌شناسی) نوعی ماهی بزرگ دریایی دوکی‌شکل، دارای استخوان و فلس، که بیشتر به‌صورت کنسرو مصرف می‌شود،. توضیح بیشتر ...
  • درجۀ بلندی و کوتاهی صدا و آواز، طرز، گفتار، لحن،
فارسی به انگلیسی

تن در فارسی به انگلیسی

  • Body, Metric Ton, Person, Physio-, Some _
فارسی به ترکی

تن در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

تن در فارسی به عربی

تعبیر خواب

تن در تعبیر خواب

  • تن در خواب دیدن، دلیل بر غم و اندوه است و معیشت مردم و هر زیادت و نقصان که در تن بیند، دلیل بر عیش و معیشت کند. اگر بیند که تنش لاغر و نحیف بود، دلیل است بر درویشی و بستگی کارها. اگر تن را فربه بیند، دلیل کند بر توانگری و گشایش کارها. اگر بیند از تن او رشته بیرون می آمد و دراز می گردید، دلیل که زندگی به عیش و فراخی گذراند و مالش زیاده شود. اگر بیند آن رشته گسسته شد، تاویلش به خلاف این است. اگر بیند که تن او آهنین شده یا مسین، دلیل که عمرش دراز است و روزی و نعمت بر وی فراخ شود. توضیح بیشتر ...
  • اگر بر تن خویش زیادتی بیند، دلیل است بر توانگری و ظفر بر دشمن، اگر بر تن خویش نقصانی بیند، دلیلش به خلاف این است. اگر بیند هممه تن او آماس داشت، دلیل که بیمار شود. - امام جعفر صادق علیه السلام. توضیح بیشتر ...
سخن بزرگان

تن در سخن بزرگان

  • هیچ قانون و مذهب و مرامی بد نیست؛ بسته به اینکه به دست چه کسانی بیفتد.

    بیشتر مردم به اعمالی می بالند که وجود آن را در دیگران نکوهش می کنند.

    اگر وقتی را که تنبلها صرف پایین آوردن مردم می کنند، صرف بالابردن خود می کردند، زودتر به مقصود می رسیدند.

    ریاست باده ای است که هر کس نوشید، نمی تواند از مستی آن در امان باشد.

    دو چیز آسان است: یکی شمردن عیبهای فرد شکست خورده و دیگری شمردن خوبیهای فرد پیروز.

    آدم عاقل، افعی را که کشت، بچه اش را نمی پروراند. توضیح بیشتر ...
گویش مازندرانی

تن در گویش مازندرانی

فرهنگ فارسی هوشیار

تن در فرهنگ فارسی هوشیار

  • بدن، جثه و اندام مقیاس وزن معادل هزار کیلو گرم
فارسی به ایتالیایی

تن در فارسی به ایتالیایی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
نوشته‌های بلاگ جدولیاب