معنی خیر

خیر
معادل ابجد

خیر در معادل ابجد

خیر
  • 810
حل جدول

خیر در حل جدول

  • پاسخ منفی مودبانه
  • نیکوکار، پاسخ منفی مودبانه
فرهنگ معین

خیر در فرهنگ معین

  • (اِ. ) نیکویی، پاداش، پاداش نیک، (ص. ) صواب، بابرکت. [خوانش: (خَ) [ع. ]]. توضیح بیشتر ...
  • (خَ یِّ) [ع.] (ص.) نیکوکار، سخت نیک.
  • خیره، سرگشته، عبث، بیهوده،
لغت نامه دهخدا

خیر در لغت نامه دهخدا

  • خیر. [خ َ/ خی] (ع مص) تفضیل دادن کسی را بر کسی دیگر. (از منتهی الارب) (از لسان العرب) (از تاج العروس). منه: خار الرجل عنی، خیره خِیراً، خَیراً، خِیَر. خَیرَه. || برگزیدن چیزی را؛ منه: خار الشی ٔ. || نیکو شدن و صاحب خیر گردیدن. منه: خار الرجل خیراً. || نیکویی دادن خدا کسی را در کاری. منه: خار اﷲ لک فی هذا الامر. || غلبه در نیکویی کردن و برگزیدن. (از منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). نیک شدن و غلبه کردن کسی را به بهی و بهترین برگزیدن. توضیح بیشتر ...
  • خیر. [خ َ] (ع اِ) نیکوئی. (از منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). خوبی. مقابل شر:
    ز دلها مردمان را خیر باشد.
    فرخی.
    یار تو خیر و خرمی چون پارسای فاطمی
    جفت تو جود و مردی چون جفت حاتم ماویه.
    منوچهری.
    فعالش مایه ٔ خیر و جمالش آیت خوبی
    جلالش نزهت خلق و کمالش زینت دنیی.
    منوچهری.
    کلکش چو مرغکی است دویده بر آب مشک
    وز بهر خیر و شر زبانش دو شاخ تر.
    عسجدی.
    من [التونتاش] رفتم و ندانم که حال شما چون خواهد شد که اینجا هیچ دلیل خیر نیست. توضیح بیشتر ...
  • خیر. (اِ) خیری. گل همیشه بهار که خیری نیزگویند. (از برهان قاطع) (ناظم الاطباء):
    چنان ننگش آمد ز کار هجیر
    که شد لاله برگش بکردار خیر.
    فردوسی.
    || (ص) مردم بی حیا. مردم بی شرم. رند. دلیر. (ناظم الاطباء). خیره:
    ای بخوبی بر بتان کابل و کشمیر میر
    ماندم از بس کاوری در وعده ها تأخیر خیر.
    قطران.
    || سرگشته. حیران. (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). || هرزه. عبث. (ناظم الاطباء). بیهوده. (یادداشت مؤلف).
    - از خیر، بخیره. بیهوده. توضیح بیشتر ...
  • خیر. (ع اِ) کرم. بزرگواری. نجابت. || اصل. شکل. هیئت. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). توضیح بیشتر ...
  • خیر. [خ ِ ی َ] (ع مص) تفضیل دادن کسی را بر دیگری. منه: خار الرجل علی غیره خیره، خیراً و خیره. خیره. || برگزیدن چیزی. منه: خار الشی ٔ خیراً و خیره. خیره. || نیکو و گزیده و صاحب خیر گردیدن. منه: خار الرجل خیراً. || خیر و نیکویی دادن خدا. منه: خار اﷲ لک فی هذا الامر. || غلبه کردن کسی را در نیکی و برگزیدن. منه: خاره. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). توضیح بیشتر ...
  • خیر. [خ َی ْ ی ِ] (ع ص) مرد نیکوکار و دیندار و بسیارخیر. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). ج، خاره. || مشکور در اصطلاح درایه. توضیح بیشتر ...
  • خیر. [] (اِخ) شهرکی است خرد [به حدود ماوراءالنهر] باباره و از گرگانج است. (حدود العالم). توضیح بیشتر ...
  • خیر. [] (اِخ) شهرکی است [بدکان] آبادان و بانعمت. (حدود العالم). توضیح بیشتر ...
  • خیر. [] (اِخ) شهرکی است به ناحیت پارس آبادان و با کشت وبرز بسیار از پسا. (حدود العالم). نام ناحیه ٔ شمالی اصطهبانات است که میانه شمال و مغرب اصطهبانات در او افتاده است. (از فارسنامه ٔ ناصری). نام یکی از دهستانهای بخش اصطهبانات شهرستان فساست. بحدود و مشخصات زیر شمال: دریاچه ٔ بختگان، جنوب: دهستان حومه ٔ اصطهبانات، خاور: دهستان رستاق نی ریز، باختر: دهستان رونیز و جنگل. آب مشروب و زراعی آن از چشمه و قنات است. توضیح بیشتر ...
  • خیر. [خ َ] (اِخ) ابن عبداﷲ. رجوع به ابوالحسن النساج شود.

فرهنگ عمید

خیر در فرهنگ عمید

  • نیکوکار، کریم،
  • [مقابلِ شر] خوبی، نیکویی،
    احسان، نیکی،
    (اسم) صلاح،
    (اسم) اجر اخروی، ثواب،
    (اسم) سود، فایده،
    (صفت) خوب، نیک،
    (شبه جمله، قید) [مقابلِ بلی] نَه،
    (اسم) [قدیمی] مال،. توضیح بیشتر ...
  • خِیری: چنان ننگش آمد ز کار هجیر / که شد لاله برگش به کردار خیر (فردوسی۴: ۴۳۲)،. توضیح بیشتر ...
  • هرزه، بیهوده، عبث،
    * خیرخیر: (قید) [قدیمی]
    بیهوده، بی‌سبب: نخستین از اغریرت اندازه‌ گیر / که بر دست او کشته شد خیرخیر (فردوسی: ۲/۳۳۵)،
    تیره‌وتار: از آوای گردان و باران تیر / همی چشم خورشید شد خیرخیر (فردوسی: ۳/۱۴۹)،
    حیران، سرگردان،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

خیر در فارسی به انگلیسی

  • Beneficent, Benevolent, Charitable, Righteous, Well-Being
فارسی به ترکی

خیر در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

خیر در فارسی به عربی

  • جید، رفاهیه، لا
گویش مازندرانی

خیر در گویش مازندرانی

فرهنگ فارسی هوشیار

خیر در فرهنگ فارسی هوشیار

  • نیکوئی، خوبی کرم، بزرگواری، نجابت
فرهنگ فارسی آزاد

خیر در فرهنگ فارسی آزاد

  • خَیْر، خوب، نیکو، بهتر، آنچه در آن صلاح و نفع باشد، مال زیاد، پُر خیر، نافع (جمع: خِیار، اَخیار، خُیُور)،. توضیح بیشتر ...
  • خِیْر، کرم، شرف، سخاوت، بزرگواری، اصل، هیئت (جمع: اَخْیار)،
  • خَیِّر، نیکوکار، کریم، پر خیر،
فارسی به ایتالیایی

خیر در فارسی به ایتالیایی

فارسی به آلمانی

خیر در فارسی به آلمانی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
قافیه