معنی دانشمند

دانشمند
معادل ابجد

دانشمند در معادل ابجد

دانشمند
  • 449
حل جدول

دانشمند در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

دانشمند در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • حبر، حبل، حکیم، خردمند، دانا، دانشور، عارف، عالم، علامه، فاضل، فرجاد، فرهیخته، فقیه، لبیب، متبحر، محقق، مطلع،
    (متضاد) ناپارسا. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

دانشمند در فرهنگ معین

  • (~. مَ) (ص مر.) = دانشومند: عالم، دانا.
لغت نامه دهخدا

دانشمند در لغت نامه دهخدا

  • دانشمند. [ن ِ م َ] (ص مرکب) عالم. دانشی. صاحب دانش. (انجمن آرا). ساحر. کرسی. داناج. دنوج. شیخ. دانش پژوه. (لغت نامه ٔ اسدی). بسیار دانا. حر. نحریر. (نصاب). دانشور. دانشگر. دانشومند. فاضل. دانا. حامل علم: حملهالعلم فی الاسلام اکثرهم العجم، بیشتر دانشمندان در اسلام ایرانیان بودند. توضیح بیشتر ...
  • دانشمند. [ن ِ م َ] (اِخ) از امرای دانشمندیه. حاکم توقات و قیساریه ونواحی آن بعهد ملکشاه سلجوقی. قیصر روم قصد متصرفات وی کرد اما داودبن سلیمان بن قتلمش بن اسرائیل سلجوقی بر حسب استمداد دانشمند بیاری وی شتافت و بر قیصر ظفر یافت. توضیح بیشتر ...
  • دانشمند. [ن ِ م َ] (اِخ) نام مردی بعهد تیموریان. وی قاصد عمرشیخ فرزند امیرتیمور بوده است به نزد پدر وی برای اعلام آنکه عمرشیخ در کوهی در ولایت اندکان متحصن شده است بسبب حمله ٔ اروس خان وقمرالدین. (حبیب السیر چ کتابخانه ٔ خیام ج 3 ص 425). توضیح بیشتر ...
  • دانشمند. [ن ِ م َ] (اِخ) نام امیری در نواحی شام معاصر غازان خان. (تاریخ مبارک غازانی ص 121). توضیح بیشتر ...
  • دانشمند. [ن ِ م َ] (اِخ) ابوالحسن بن احمد ابیوردی. او راست: حاشیه ٔ بر شرح جلال دوانی بر تهذیب المنطق. توضیح بیشتر ...
  • دانشمند. [ن ِ م َ] (اِخ) ده کوچکیست از بخش اترک شهرستان گنبدقابوس. واقع در 14هزارگزی جنوب داشلی برون، کنار رود اترک و نزدیک مرز ایران و شوروی. دشت است و معتدل و دارای 50 سکنه ٔ ترکمن چادرنشین. آب آنجا از رودخانه ٔ اترک و محصول آن غلات و صیفی و پنبه و کنجد و لبنیات و شغل مردمش زراعت و گله داری و صنایع دستی زنان قالیچه و گلیم بافی و تهیه نمد و راه آن مالروست و درفصل خشکی اتومبیل میتوان برد. توضیح بیشتر ...
  • دانشمند. [ن ِ م َ] (اِخ) عبدالباقی. ازشاعران ایران و از مردم تبریز است و در بغداد عمر میگذارد تا اینکه بسبب حسن خط و خوش نویسی، خاصه در نسخ و ثلث، از جانب شاه عباس کبیر باصفهان فراخوانده شدو کتیبه های جامع کبیر را بنوشت. توضیح بیشتر ...
  • دانشمند. [ن ِ م َ] (اِخ) غازی احمدبن علی بن نصر از امیران ترکمان و مؤسس سلسله ٔ دانشمندیه است. وی مردی عالم و فاضل و مجاهد بوده است و بسبب جنگهائی که در 450 هَ. ق. درحدود آناطولی کرد از جانب خلیفه ٔ عباسی بحکومت نواحی مفتوحه منسوب گردید و سپس ملاطیه و سیواس را فتح کرد و شهر اخیر را مقر حکومت خود قرار داد، آنگاه دامنه ٔ فتوحات خود را به قسطمونیه بسط داد. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

دانشمند در فرهنگ عمید

  • دارای علم‌ودانش در یک رشتۀ علمی، عالِم،

    [قدیمی] فقیه،
فارسی به انگلیسی

دانشمند در فارسی به انگلیسی

  • Authority, Erudite, Literate, Learned, Lettered, Man Of Letters, Pundit, Savant, Scholar, Well-Informed, Wise. توضیح بیشتر ...
فارسی به ترکی

دانشمند در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

دانشمند در فارسی به عربی

فرهنگ فارسی هوشیار

دانشمند در فرهنگ فارسی هوشیار

فارسی به ایتالیایی

دانشمند در فارسی به ایتالیایی

فارسی به آلمانی

دانشمند در فارسی به آلمانی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید