معنی دری

دری
معادل ابجد

دری در معادل ابجد

دری
  • 214
حل جدول

دری در حل جدول

  • زبان فارسی امروزه
  • نوعی کبک
  • نوعی کبک، زبان فارسی امروزه
فرهنگ معین

دری در فرهنگ معین

  • (دُ رِّ) [ع.] (ص نسب.) روشن، درخشنده، درخشان.
  • (~.) (ص نسب.) منسوب به دره (کوه): کبک دری.
  • وری (دَ. وَ) (اِمر.) (عا.) سخنان بیهوده، حرف های بی سر و ته.
  • (ص نسب. ) درباری، منسوب به دربار، زبانی دنباله دری قدیم که در عهد ساسانیان به موازات «پهلوی » رایج بود و پس از اسلام زبان رسمی و متداول ایران گردید. [خوانش: (دَ)]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

دری در لغت نامه دهخدا

  • دری. [دَرْی ْ/ دِرْی ْ / دُ ری ی] (ع مص) دانستن چیزی را یا دانستن به نوعی از حیله. و از آن است «لاأدرِ» به حذف یاء برای تخفیف بجای «لاأدری » به معنی نمیدانم. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). دَریه. درَیان. دِرَیان. دِرایَه. دَرایَه. و رجوع به درایه شود. || فریب دادن صید را. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). فریفتن. (تاج المصادر بیهقی) (دهار). || خاریدن سر را با «مدری » و شانه. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). توضیح بیشتر ...
  • دری. [دَ] (ص نسبی) منسوب به در به معنی باب. || منسوب به در پادشاه یعنی دربار. درباری. (یادداشت مرحوم دهخدا). توضیح بیشتر ...
  • دری. [دَ] (اِخ) (زبان. ) زبان فارسی رسمی معمول امروزه. (یادداشت مرحوم دهخدا). زبان فارسی که نوشتن و سرودن بدان پس از اسلام در ایران رواج و رسمیت یافت.
    در مورد وجه تسمیه ٔ آن اقوال مختلفی نقل شده است که به اهم آنها اشاره می شود، خوارزمی در مفاتیح العلوم آن را زبان مردم شهرهای مدائن داند و می نویسد اهل درخانه ٔ شاه بدان تکلم می کرده اند. ابن الندیم در الفهرست بنقل از ابن المقفع نیز قول بالا را تکرار کرده است. توضیح بیشتر ...
  • دری. [دَ] (ص نسبی) منسوب به دره ٔ کوه چون کبک دری. (یادداشت مرحوم دهخدا). || کبک. کبک دری:
    پری دیدار حوری نارون قد
    دری رفتار حوری یاسمن خد.
    سوزنی (از جهانگیری).
    - کبک دری، نام نوعی از کبک باشد. و در وجه آن بعضی گفته اند که منسوب به دره ٔ کوه باشد و گروهی مرقوم کرده اند که بسبب خوشخوانی دری گویند. (از جهانگیری). نوعی علی حده است از کبک که به جثه از دیگر کبکان کلان تر و به رنگ بهتر باشد و چون این نوع کبک در دره ٔ کوه بسیار یافته می شود آن را دری می خوانند. توضیح بیشتر ...
  • دری. [دَ] (اِخ) دهی است از دهستان بالک بخش مریوان شهرستان سنندج. واقع در 18هزارگزی جنوب خاوری دژ شاهپور و 14هزارگزی جنوب راه اتومبیل رو سنندج به مریوان، با 350 تن سکنه. آب آن از چشمه و قنات و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5). توضیح بیشتر ...
  • دری. [دُرْ ری ی] (ع ص نسبی) منسوب به دُرّ. رجوع به در شود. || درخشان چون در:
    کنم گنجی از سفته ٔ طبع پر
    چو پیروزه پیروز و دری چو در.
    نظامی.
    || (اِ) درخشندگی و روشنی و تلألؤ و تابندگی، گویند: دری السیف، یعنی درخشندگی شمشیر و روشنی آن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
    - کوکب دری، ستاره ٔ روشن و درخشان. (منتهی الارب). ستاره ٔ ثاقب و درخشان، و آن تشبیه به دُرّ است در صفات و حسن و سفیدی. (از اقرب الموارد). ستاره ٔ بزرگ و روشن. توضیح بیشتر ...
  • دری. [دُرْ ری] (اِخ) (ضیاءالدین. ) دانشمند و حکیم ایرانی (متوفی به سال 1334 هَ. ش. در تهران). او در آراء و عقاید ارسطو، افلاطون، ابن سینا و صدرالدین شیرازی مطالعات بسیار داشت و از آثار او کنزالحکمه است که ترجمه و شرح نزههالارواح شهرزوری است، و کنزالمسائل فی اربع رسائل، و فلسفه الاعتماد، و ترجمه و شرح پنج رساله از ابن سینا نیز از آثار اوست. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

دری در فرهنگ عمید

  • مربوط به دره: کبک دری،
  • زبان فارسی که بعد از زبان پهلوی متداول گردیده و با اندک تغییری به‌صورت زبان فارسی کنونی درآمده و پس از اسلام زبان رسمی و ادبی مردم ایران شده است: نظامی که نظم دری کار اوست / دری نظم کردن سزاوار اوست (نظامی۵: ۷۶۵)،. توضیح بیشتر ...
  • روشن و درخشان، تابان مانند دُر،
فارسی به انگلیسی

دری در فارسی به انگلیسی

ترکی به فارسی

دری در ترکی به فارسی

گویش مازندرانی

دری در گویش مازندرانی

فرهنگ فارسی هوشیار

دری در فرهنگ فارسی هوشیار

  • روشن و درخشان زبان فارسی رسمی معمول امروز
فرهنگ فارسی آزاد

دری در فرهنگ فارسی آزاد

  • دُرّیء، ستاره درخشان و متلالی
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
قافیه