معنی دل

دل
معادل ابجد

دل در معادل ابجد

دل
  • 34
حل جدول

دل در حل جدول

  • سرای محبت
  • قلب
  • مخزن اسرار حق
  • جایگاه مهر و محبت
  • مخزن اسرار حق، سرای محبت، قلب
مترادف و متضاد زبان فارسی

دل در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • فواد، قلب، خاطر، ضمیر، شکم، درون، مرکز، میان، وسط، جرات، زهره، شهامت. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

دل در فرهنگ معین

  • از اندام های درونی بدن جانداران که ماهیچه ای بوده و با حرکتی یکنواخت و پیاپی، خون را در بدن به گردش درمی آورد، (عا. ) شکم، خاطر، ضمیر، دلیری، شهامت. ، ~ دادن و قلوه گرفتن کنایه از: گرم گفتگوی دوستانه یا عاشقانه بودن [خوانش: (دِ) [په. ] (اِ. )]. توضیح بیشتر ...
  • (مص ل. ) ناز کردن، (اِ. ) ناز، کرشمه، روش نیکو، سیرت نیک. [خوانش: (دَ لّ) [ع. ]]. توضیح بیشتر ...
  • باختن (دِ. تَ) (مص ل.) شیفته شدن، عاشق شدن.
لغت نامه دهخدا

دل در لغت نامه دهخدا

  • دل. [دَل ل] (ع مص) ناز نمودن زن بر شوهر خود. (از منتهی الارب). ناز کردن. (تاج المصادر بیهقی) (دهار). جرأت نشان دادن زن بر شوهر خویش با غنج و ناز، گویی که با او مخالفت می کند در حالی که قصد مخالفت ندارد. و اسم از آن دَلال است. (از اقرب الموارد). دَلل. دَلال. و رجوع به دلل و دلال شود. توضیح بیشتر ...
  • دل. [دَل ل] (ع اِ) ناز. (منتهی الارب) (دهار). || روش نیکو و سیرت. (منتهی الارب). حالتی که انسان دارد از سکون و وقار و حسن سیرت. (از اقرب الموارد). || (اِخ) از اعلام است. (از منتهی الارب). توضیح بیشتر ...
  • دل. [دَل ل] (ص، ق) دل و دل. دلادل. پر چنانکه ظرفی ازمایع. پر، چنانکه از سر بخواهد شدن [مایع ظرف]. پر تا لبه. مالامال. و رجوع به دلادل و دل و دل شود. توضیح بیشتر ...
  • دل. [دَ] (اِ) در همدان اِشَنَک را گویند، که نوعی صنوبر است. (از یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به اشنک شود. توضیح بیشتر ...
  • دل. [دَ] (اِ) در لهجه ٔ گناباد خراسان، سگ ماده.

  • دل. [دَ] (اِ) به هندی دریا را گویند. (از لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی). توضیح بیشتر ...
  • دل. [دُ] (اِ) گرهی چند که در امعاء و شکم از قبض بعد از بیماری بهم رسد. و بعضی گویند مرضی است مانند گره که در شکم بهم میرسد و مهلک می باشد. (برهان). مرضی است که چون گرهی در درون شکم عارض شود و گویند مهلک است. (آنندراج). گرهی چند که در شکم و روده بواسطه ٔ یبوست و قبض شکم و یا جز آن عارض شود. (ناظم الاطباء). توضیح بیشتر ...
  • دل. [دَ] (اِخ) دهی است از دهستان اورامان بخش رزاب شهرستان سنندج. سکنه ٔ آن 775 تن. راه آن مالرو. آب آن از چشمه و محصول آن غلات و لبنیات است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5). توضیح بیشتر ...
  • دل. [دِ] (اِ) قلب و فؤاد. (آنندراج). قلب که جسمی است گوشتی و واقع در جوف سینه و آلت اصلی و مبداء دَوَران خون است. (ناظم الاطباء). عضو داخلی بدن بشکل صنوبری که ضربانهایش موجب دوران خون می گردد. (از فرهنگ فارسی معین). رباط. نیاط. (منتهی الارب). در تداول امروز فارسی زبانان به این معنی عادهً در مورد حیوانات بکار رود، چون دل گاو، دل بره، دل و قلوه. و رجوع به قلب شود:
    کف یوز پر مغز آهوبره
    همه چنگ شاهین دل گودره. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

دل در فرهنگ عمید

  • (زیست‌شناسی) = قلب
    [مجاز] خاطر و ضمیر،
    [مجاز] شکم،
    [مجاز] درون و میان چیزی،
    * دل ‌آزردن: (مصدر متعدی) [مجاز] کسی را رنجاندن، آزرده ساختن،
    * دل باختن: (مصدر لازم) [مجاز] عاشق کسی یا چیزی شدن، عاشق ‌شدن، فریفته شدن،
    * دل برداشتن: (مصدر لازم) [مجاز] از چیزی صرف‌نظر کردن، دل کندن و قطع علاقه ‌کردن از کسی یا چیزی: نباید بستن اندر چیز و کس دل / که دل برداشتن کاری ست مشکل (سعدی: ۱۴۳)،
    * دل بردن: (مصدر لازم) [مجاز] دل ‌ربودن، دلربایی‌ کردن، مهر و محبت کسی را به خود جلب کردن،
    * دل برکندن: (مصدر لازم) [مجاز] دل‌ کندن، از کسی یا چیزی قطع علاقه ‌کردن،
    * دل بستن: (مصدر لازم) [مجاز] به کسی یا چیزی علاقه‌مند شدن، عشق و محبت پیدا کردن،
    * دل پردرد: دل پرغم‌ورنج، دل بسیار اندوهگین،
    * دل دادن: (مصدر لازم) [مجاز]
    عاشق شدن، فریفته شدن، دل‌بسته به چیزی شدن، علاقه پیدا کردن،
    توجه کردن،
    دقت کردن،
    (مصدر لازم) جرئت دادن، دلیر ساختن: روی خندان طبیبان دل دهد بیمار را / باغبان بگشا ز ابرو چین که بیمار دلم (دانش: لغت‌نامه: دل‌دادن)،
    * دل شب: [مجاز] نیم‌شب،
    * دل شکستن: (مصدر لازم) رنجاندن، آزرده ساختن، ناامید کردن،
    * دل کندن: (مصدر لازم) [مجاز]
    از کسی یا چیزی دست برداشتن، قطع علاقه کردن،
    صرف‌نظر کردن،
    * دل نهادن (مصدر لازم) [مجاز]
    به کسی یا چیزی دل بستن، دل‌بستگی پیدا کردن،
    به کسی یا چیزی علاقه‌مند شدن،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

دل در فارسی به انگلیسی

  • Backbone, Belly, Midriff, Quick, Stomach
فارسی به ترکی

دل در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

دل در فارسی به عربی

تعبیر خواب

دل در تعبیر خواب

  • دل دیدن به خواب، مالی بود که به وی رسیده، یامالک وی گردد. اگر بیند دل بیرون تن او بود، دلیل بود بر صلاح و نیکوئی تن وی. اگر بیند دل او تنگ شد، دلیل که کارهای وی تنگ و دشوار شود. اگردل را شادمان بیند، دلیل که کارها بر وی گشاده گردد. اگر دل فروبسته بیند، از گناه توبه باید کردن. اگر دل را بر دست راست نهاده بیند، دلیل که سخت بیمار شود. اگر دل را به هر دو دست گرفته بیند، دلیل که کارها بر وی برآید. - محمد بن سیرین. توضیح بیشتر ...
  • اگر بیند که دلش درد می کرد، دلیل که مالش زیاده شود. اگر بیند که چشمهای او گشاده شده بود، دلیل که به کارهای هر دو جهان راغب شود. اگر بیند از دل او خون بیرون آمد، دلیل که از کار ناکردنی توبه کند و به حق تعالی بازگردد. اگر بیند از دل او صفرا بیرون آمد، دلیل که بیمار شود. اگر بیند بر دل وی خستگی رسید، دلیل که بی غم شود. اگر بیند از دل او گوهر بیرون آمد و آن گوهر از دهان بیرون افکند، دلیل که کافر شود. اگر بیند که آن گوهر از زمین برداشت و فرو خورد، دلیل که باز مسلمان شود. توضیح بیشتر ...
  • اگر بیند دل او پاره پاره شد، دلیل که دل را به هوس محال و شغلهای ناکردنی مشغول کند. اگر بیند دل او روشن و منور است، دلیل بر صلاح دین او کند. اگر بیند دلش تاریک و تیره است، تاویلش به خلاف این است. - جابر مغربی. توضیح بیشتر ...
  • دل به خواب دیدن به ده وجه است. اول: مال. دوم: ریاست. سوم: فرزند. چهارم: شجاعت. پنجم: جوانمردی. ششم: حرص و آز. هفتم: دین. هشتم: قوت. نهم: شهوت. دهم: نهان داشتن احوال خویش. - امام جعفر صادق علیه السلام. توضیح بیشتر ...
گویش مازندرانی

دل در گویش مازندرانی

  • شکم پرست، دله، تنبل
فرهنگ فارسی هوشیار

دل در فرهنگ فارسی هوشیار

  • ناز کردن، کرشمه قلب، عضو درونی بدن که مبدا دوران خون است
فارسی به ایتالیایی

دل در فارسی به ایتالیایی

فارسی به آلمانی

دل در فارسی به آلمانی

واژه پیشنهادی

دل در واژه پیشنهادی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
نوشته‌های بلاگ جدولیاب