معنی دن

دن
معادل ابجد

دن در معادل ابجد

دن
  • 54
حل جدول

دن در حل جدول

  • آقای اسپانیولی
  • خُم قیراندود
  • رود آرام
  • رود شولوخف
  • رود آرام، رود روسیه، آقای اسپانیولی
فرهنگ معین

دن در فرهنگ معین

  • (~.) (اِ.) فریاد و غوغای توأم با نشاط.
  • (دَ) [ع.] (اِ.) خم قیراندود که بزرگتر از سبو باشد.
لغت نامه دهخدا

دن در لغت نامه دهخدا

  • دن. [دَ] (اِ) اسم از مصدر دنیدن. فریاد و غوغای به نشاط. (ناظم الاطباء) (آنندراج). فریاد گویند. (فرهنگ جهانگیری). دنه. نشاط:
    روز جستن تازیان همچون نوند
    روز دن چون شصت ساله سودمند.
    رودکی.
    گاه نظم و گاه نثر و گاه مدح و گاه هجو
    روز جِدّ و روز هزل و روز کلک و روز دن.
    منوچهری.
    || (نف مرخم) دننده. به نشاط رونده. (ناظم الاطباء) (برهان) (آنندراج) (لغت محلی شوشتر). کسی باشد که به نشاط برود. (فرهنگ اوبهی).
    - گوردن، که همچون گورخر به نشاط راه رود:
    یوزجست و رنگ خیز و گرگ پوی و غرم تک
    ببرجه آهودو و روباه حیله گوردن. توضیح بیشتر ...
  • دن. [دَن ن / دَ] (از ع، اِ) خُم بزرگ قاراندود و یا درازتر از سبو یا کوچکتر از آن، و بر زمین ایستادن نتواند مگر جایی برای آن بکنند. ج، دنان. (ازمنتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). به عربی خم سرکه و شراب و روغن و امثال آن را گویند. (برهان). خم. (شرفنامه ٔ منیری). ج، دِنان. (دهار) (از مهذب الاسماء). در فارسی به تخفیف نون به معنی خم بزرگ و خم دراز که بر زمین نتواند ایستاد تا در زمین گو نکنند. (از غیاث). خم قیراندود دراز ولی باریکتر از خم معمولی و در بن آن برآمدگی تیزی است شبیه ناوک که بر زمین نتواند ایستاد تا در زمین حفره میکنند، پس بنابراین اضافه ٔ خم به دن از قبیل اضافه ٔ عام است به خاص، مثل روز جمعه و ماه رمضان و شهر تهران و امثالها. توضیح بیشتر ...
  • دن. [دَ] (پسوند) علامت مصدر است در فارسی، چون: کردن، بردن، آوردن وغیره، و در برخی از مصادر به جای دال، تاء آید، چون: نوشتن، گرفتن و غیره. (یادداشت مؤلف). این پسوند در پهلوی تَن بوده است. (از حاشیه ٔ برهان چ معین). توضیح بیشتر ...
  • دن. [دُ] (آسی، اِ) در زبان آسیان به معنی رود است و نام دن رود معروف همین کلمه است و شاید دُنیپِر ودُنیسِر نیز از همین کلمه باشد. (یادداشت مؤلف). توضیح بیشتر ...
  • دن. [دِ] (اِ) مخفف دین:
    هرکه آخربین بود او مؤمن است
    هرکه آخوربین بود او بی دن است.
    مولوی. توضیح بیشتر ...
  • دن. [دَن ن] (اِخ) (نهر. ) در نزدیکی بغداد نزدیک ایوان کسری واقع شده و حفر آن یکی از کارهای سودمند خسرو انوشیروان بوده است. (از معجم البلدان). توضیح بیشتر ...
  • دن. [دُ] (اِخ) رود تانامیش قدما، در جنوب روسیه که به بحر آزف می ریزد. (یادداشت مؤلف). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

دن در فرهنگ عمید

  • =دنیدن
  • خم بزرگ که در خمخانه ته آن را در زمین فروکنند: به میخانه در سنگ بر دن زدند / کدو را نشاندند و گردن زدند (سعدی۱: ۱۲۲)،. توضیح بیشتر ...
عربی به فارسی

دن در عربی به فارسی

  • بشکه , خمره چوبی , چلیک
  • بدهکاربودن , مدیون بودن , مرهون بودن , دارا بودن
گویش مازندرانی

دن در گویش مازندرانی

  • دانه، بدان، آگاه باش
  • از مراتع نشتای عباس آباد
فرهنگ فارسی هوشیار

دن در فرهنگ فارسی هوشیار

  • ‎ خم بزرگ، سبوی دراز
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
نوشته‌های بلاگ جدولیاب