معنی دید

دید
معادل ابجد

دید در معادل ابجد

دید
  • 18
حل جدول

دید در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

دید در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • آگاهی، بینش، رویت، نظر، نگرش، باصره، بینایی، دیدار، مشاهده، ملاحظه، نظاره، نگاه، لحاظ، منظر. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

دید در فرهنگ معین

  • (مص مر.) دیدن، رؤیت کردن.
  • بینایی، نظر، تخمین، حدس. [خوانش: (اِ.)]
لغت نامه دهخدا

دید در لغت نامه دهخدا

  • دید. (مص مرخم) اسم از دیدن. نظاره و تماشا. (آنندراج). دیدن. رؤیت کردن و با کلماتی مانند بازدید. روادید. دیودید. صلاحدید. صوابدید. مصلحت دید ترکیب شود. (یادداشت مؤلف):
    تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
    لیک کس را دید جان دستور نیست.
    مولوی.
    مانع آید او ز دید آفتاب
    چونکه گردش رفت شد صافی و ناب.
    مولوی.
    چون تو جبر او نمی بینی مگو
    ور همی بینی نشان دید کو.
    مولوی.
    سایه ٔ او را نبود امکان دید
    همچو عنقا وصف اورا می شنید. توضیح بیشتر ...
  • دید. [دَ] (ع اِ) بازی. (منتهی الارب). دَدَن. دَدُن. دَیَدان. (منتهی الارب). و رجوع به ددن و دیدان و اقرب الموارد ذیل دَدْ شود. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

دید در فرهنگ عمید

  • دیدن didan
    [مجاز] نگاه، نظر،
    [مجاز] قوۀ بینایی،
    * دید زدن: (مصدر متعدی) [عامیانه، مجاز]
    برآورد کردن حاصل زراعت یا چیز دیگر،
    تعیین بها و ارزش چیزی به تخمین،
    * دید‌و‌بازدید: ‹دیدووادید› به خانۀ همدیگر رفتن و یکدیگر را ملاقات کردن،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

دید در فارسی به انگلیسی

فارسی به عربی

دید در فارسی به عربی

  • رویه، مراقبه، منشار، منظور، نظر، وجهه النظر، اِرتَأی
فرهنگ فارسی هوشیار

دید در فرهنگ فارسی هوشیار

  • نظاره، تماشا، دیدن، رویت کردن
فارسی به آلمانی

دید در فارسی به آلمانی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید