معنی دیده

دیده
معادل ابجد

دیده در معادل ابجد

دیده
  • 23
حل جدول

دیده در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

دیده در مترادف و متضاد زبان فارسی

فرهنگ معین

دیده در فرهنگ معین

  • چشم، عین، جمع دیدگان، رؤیت شده، منظور، نگاه، نظر، مردمک چشم، سپید کردن کنایه از: کور شدن از شدت چشم به راهی،. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

دیده در لغت نامه دهخدا

  • دیده. [دی دَ / دِ] (ن مف) نعت یا صفت مفعولی از مصدر دیدن. مرئی و مشاهده شده. (برهان) (از جهانگیری). رؤیت شده. بمنظور. نگاه کرده شده. مشهود:
    بپرداخت و بگشاد راز از نهفت
    همه دیده با شهریاران بگفت.
    فردوسی.
    این طبیبان را نیز داروهاست. و تجارب پسندیده چه دیده و چه از کتب خوانده. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 100).
    از دیده بر شنوده گوا باید
    ورنه همینت رنجه کند سودا.
    ناصرخسرو.
    مکن باور سخنهای شنیده
    شنیده کی بود مانند دیده. توضیح بیشتر ...
  • دیده. [دی دَ / دِ] (اِ) چشم. (برهان) (جهانگیری). قسمتی از چشم که بدان بینند یا جزئی از جهاز بینائی که پلک و مژه از آن مستثناست. (یادداشت مؤلف). ج، دیدگان. صاحب آنندراج گوید گستاخ، پریشان نظر، دیدارجوی، خونخوار، جویبار، خونابه چکان، آتش چکان، خون فشان، خونابه فشان، گریبان، زاری، انجم فشان، حسرت فشان، حسرت کش، پرحسرت، گوهرفشان، دریانژاد، دولابی، نمناک، حیران، حیرت زده، حیرت خیز، شرربار، غلطبین، گرم، شرم گین، شرم ناک، پوشیده، بینا، گشاده، روشن، جوهرشناس، عبرت پذیر، پاک بیدار، شب بیدار، شب زنده دار، سودار، از صفات و کره ٔ عنبر، لوح ورق، جوی، حباب، مرغ و زاغ از تشبیهات اوست. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

دیده در فرهنگ عمید

  • نگاه‌کرده‌شده، مشاهده‌شده،
    (اسم) [قدیمی، مجاز] مردمک چشم،
    (اسم) [قدیمی، مجاز] چشم،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

دیده در فارسی به انگلیسی

فارسی به عربی

دیده در فارسی به عربی

فرهنگ فارسی هوشیار

دیده در فرهنگ فارسی هوشیار

فرهنگ پهلوی

دیده در فرهنگ پهلوی

  • چشم نرگس، بینایی چشم و دل
فارسی به آلمانی

دیده در فارسی به آلمانی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید