معنی دیلم

دیلم
معادل ابجد

دیلم در معادل ابجد

دیلم
  • 84
حل جدول

دیلم در حل جدول

فرهنگ معین

دیلم در فرهنگ معین

  • دربان، زندانبان، غلام، نام ناحیه و قومی در گیلان. [خوانش: (دِ لَ) (اِ. )]. توضیح بیشتر ...
  • (~. ) (اِ. ) میله ای آهنی برای سوراخ کردن دیوار یا حرکت دادن اجسام سنگین. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

دیلم در لغت نامه دهخدا

  • دیلم. [دِ ل َ] (اِخ) دیلمان. نام شهری است از گیلان و موی مردم آنجا پیچیده و مجعدمی باشد و بیشتر حربه ٔ ایشان تبر هیزم شکنی و زوبین است که نیزه ٔ کوچک باشد. (برهان). بمعنی دیلمان. (جهانگیری). شهری است از ولایت گیلان که موی مردم آنجا اغلب مجعد است و بیشتر حربه ٔ آنها تیر و زوبین است. (آنندراج). نام ملکی است که موی مردم آنجا مجعد باشد. (غیاث اللغات). دیلم یا دیلمان، نامی که اصلاً به قسمت کوهستانی ولایت گیلان بین قسمت ساحل بحر خزر و قزوین اطلاق می شده است ولی با فتوحات دیلمیان بعضی از نواحی مجاور را نیز در برگرفته است، چنانکه در دوره ٔ اقتدار آل بویه در قرن چهارم هجری ولایت دیلم همه ٔ گیلان ونیز طبرستان و جرجان و قومس را شامل میشده است. توضیح بیشتر ...
  • دیلم. [دِ ل َ] (اِخ) دهی است از دهستان میان آب بخش مرکزی شهرستان شوشتر با 400 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6). توضیح بیشتر ...
  • دیلم. [دِ ل َ] (اِخ) (نام یکی از بخشهای هفتگانه ٔ شهرستان بوشهر درشمال باختر شهرستان واقع و محدود است از شمال باختر به شهرستان بهبهان از خاور به بخش خشت شهرستان کازرون و از جنوب خاوری به بخش گناوه، از باختر و جنوب به خلیج فارس، هوای بخش گرم مرطوب و شغل اهالی بخش زراعت و باغبانی و صید ماهی و باربری دریائی است. این بخش از یک دهستان بنام لیراوی تشکیل شده مجموع قراء و قصاب آن 36 و نفوس در حدود 12900 تن و قراء مهم آن عبارتند از: بابا حسن شمالی و جنوبی، حصار گربه، عامری گزلوری، گاوزر، داحمد حسین میال سنان و بویر است مرکز بخش و دهستان بندر دیلم است. توضیح بیشتر ...
  • دیلم. [دِی ْ ل َ] (اِخ) قصبه و بندر مرکز بخش دیلم شهرستان بوشهر مختصات جغرافیائی آن عبارتند از: طول 50 درجه و 10 دقیقه عرض 30 درجه و 4 دقیقه و ارتفاع از سطح دریا بطورمتوسط 8 متر. این قصبه در 232 هزارگزی شمال باختر بوشهر (از راه برازجان) واقع و بوسیله ٔ یک راه فرعی به بوشهر مربوط است. هوای آن گرم و مرطوب، آب مشروب آن از باران تأمین میشود. سکنه ٔ قصبه مطابق آخرین آمار 3500 تن است. شغل اهالی آن کسب و صید ماهی و باربری دریائی است در حدود 119 باب دکان، یک دبستان، شعبه ٔ بانک ملی و از ادارات دولتی بخشداری، ژاندارمری، گمرک، گارد مسلح گمرکی، ثبت و آمار، دارائی، شهربانی، پست و تلگراف و تلفن در قصبه وجود دارد و بواسطه ٔ کمی عمق کشتیهای بزرگ نمیتوانند تا 1000 متری ساحل بیایند و لنگرگاه کشتیهای بزرگ به تناسب از 5 الی 10 هزارگزی ساحل است. توضیح بیشتر ...
  • دیلم. [دَ ل َ] (اِخ) آبی است معروف در اقصای بدو و یا آبی است مر بنی عبس را و یا گودالهای آبی است در غور. (از لسان العرب) (از تاج العروس). توضیح بیشتر ...
  • دیلم. [دَل َ] (اِخ) نام قومی از اعاجم از بلاد شرق و بعضی گویند که از ترک باشند. (ازتاج العروس). طایفه ای معروف. (غیاث اللغات). گروهی است. (منتهی الارب). نام طایفه ای از مردم و بعضی گویند که از نسل «ضبهبن اد» هستند و یکی از شاهان عجم آنان را در کوههای دیلم گذارده و در آنجا زیاد شدند. (از لسان العرب). و بعضی گویند مراد از دیلم بنی ضبهاند جهت سیاهی رنگ ایشان. (از لسان العرب). از رجال و مردان دیلم در جاهلیت زیدالفوارس بن حصین و در اسلام ابن شبرمه ٔ قاضی اند. توضیح بیشتر ...
  • دیلم. [دَ ل َ] (اِ) آهنی بقطر معلوم و درازی حدود یک گز یا کمی بیشتر که بدان دیوار و زمین و کوه سوراخ کنند و سنگ سنبند. (یادداشت دهخدا). میتین. طیل. اهرم. پشنگ. بارخیز. توضیح بیشتر ...
  • دیلم. [دَ ل َ] (اِخ) ابن صعنه جد بویه که آل بویه بدو منسوبند. (حبیب السیر چ طهران 348). توضیح بیشتر ...
  • دیلم. [دَ ل َ] (اِخ) ابن فیروز یا فیروزبن دیلم صحابی و آن غیرفیروز دیلمی قائل اسود عنسی است. (منتهی الارب). گویند او دیلم بن هوشع صحابی ساکن مصر و فقط یک حدیث در اشربه روایت کرده است. (از تاج العروس). توضیح بیشتر ...
  • دیلم. [دَ ل َ] (اِخ) لقب بنی ضبه معروف به بنوالدیلم ابن باسل بن ضبهبن أدابن طابخهبن الیاس بن مضر بعلت سوادی چهره ٔ آنان. (از تاج العروس). توضیح بیشتر ...
  • دیلم. [دَ ل َ] (اِخ) مردی از بنی ضبه و او دیلم بن ناسک بن ضبه است، چون ناسک به عراق و پارس آمد پسر را جانشین خود در حجاز کرد و او آبشخورها بساخت. (از لسان العرب). توضیح بیشتر ...
  • دیلم. [دَ ل َ] (اِخ) نام لبؤبن عبدالقیس بن اقصی که عقب وی معاویهبن دیلم است. (از تاج العروس). توضیح بیشتر ...
  • دیلم. [دَ ل َ] (اِخ) از پزشکان معروف و ماهر شهر بغداد بوده است و نزد حسن بن مخلد وزیر المعتمد علی اﷲ احمدبن متوکل رفت و آمد میکرده است. (عیون الانباء ج 1 ص 233). توضیح بیشتر ...
  • دیلم. [دَ ل َ] (ع اِ) سختی و بلا. (منتهی الارب). داهیه. (از تاج العروس) (لسان العرب). || مرگ. (از لسان العرب). || دشمنان. (منتهی الارب). اعداء، یقال: هو دیلم من الدیالمه، یعنی دشمنی از دشمنان است بعلت شهرت این طایفه به شرارت و عداوت. (از تاج العروس). || جماعت مردم. (منتهی الارب). جماعت و گروه بسیار از مردم و از هر چیز دیگر. (از تاج العروس) (از لسان العرب). || سپاه بسیار. (از لسان العرب). || جماعت مورچگان و کنه بر کناره ٔ حوض و آبخور ستوران و در خوابگاه شتران نزدیک آب. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

دیلم در فرهنگ عمید

  • میلۀ آهنی ضخیم برای سوراخ کردن یا حرکت دادن چیزهای سنگین،
  • از اقوام قدیمیِ ساکن در گیلان،
    [مجاز] سپاهی دلیر و جنگجو،
    [مجاز] بنده، غلام،
    (اسم، صفت) [مجاز] دربان، نگهبان: هست همان درگه کاو را ز شهان بودی / دیلم ملک بابل، هندو شه ترکستان (خاقانی: ۳۵۹)،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

دیلم در فارسی به انگلیسی

فارسی به عربی

دیلم در فارسی به عربی

فرهنگ فارسی هوشیار

دیلم در فرهنگ فارسی هوشیار

  • آهنی بقطر معلوم و درازای حدود یک گز یا کمی بیشتر که بدان دیوار و زمین و کوه سوراخ کنند. توضیح بیشتر ...
فارسی به آلمانی

دیلم در فارسی به آلمانی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
قافیه