معنی رای

رای
معادل ابجد

رای در معادل ابجد

رای
  • 211
حل جدول

رای در حل جدول

  • عقیده
  • همنشین برهمن
  • عقیده، همنشین برهمن، اعتقاد
فرهنگ معین

رای در فرهنگ معین

  • (اِ.) راه، طریق.
  • [هند.] (اِ.) نک راجه.
  • اندیشه، فکر، تدبیر، عقیده، اعتقاد، شور، مشورت، قصد، عزم. [خوانش: [ع. رأی] (اِ. )]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

رای در لغت نامه دهخدا

  • رای. (اِ) رأی. (ناظم الاطباء). فکر. (آنندراج) (غیاث اللغات) (بهار عجم) (ارمغان آصفی) (ناظم الاطباء) (از شعوری ج 2ورق 16) (مجموعه ٔ مترادفات). اندیشه. (آنندراج) (فرهنگ نظام) (ناظم الاطباء) (ارمغان آصفی) (بهار عجم) (مجموعه ٔ مترادفات). در عربی بمعنای تدبیر و مقتضای عقل. (برهان). پنداشتی. تأمل. (ناظم الاطباء). نقشه. طرح. (ولف). تدبیر. (فرهنگ نظام) (ناظم الاطباء) (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی متعلق بکتابخانه ٔ مؤلف) (از شعوری ج 2ورق 16) (از برهان). توضیح بیشتر ...
  • رای. (اِ) نوعی ماهی است. (از تذکره ٔ داود ضریر انطاکی ص 170). توضیح بیشتر ...
  • رای. (هندی، اِ) نامی که بدان حکمرانان نواحی هند را بازخوانند. راجه ٔ هند. (غیاث اللغات). راجه و پادشاه هند. ج، رایان. (ناظم الاطباء). پادشاه هند. (شرفنامه ٔ منیری). نام پادشاه هندوان. (از فرهنگ سروری). لقب شاهان هند. (از فرهنگ شعوری ج 2 ورق 16). پادشاه هندرا رای گویند. (مجمل التواریخ و القصص). لقب امیر قنوج. (از حدود العالم). در سنسکریت رای بمعنی راجه و پادشاه است از ریشه ٔ رج، رنج، رینج بمعنی سلطنت کردن، حکومت کردن. توضیح بیشتر ...
  • رای. (ع اِ) ج ِ رایت. (اقرب الموارد) (المنجد) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). رجوع به رایت شود. توضیح بیشتر ...
  • رای. (اِخ) دهی است از دهستان نهبندان بخش شوسف شهرستان بیرجند، واقع در شش هزارگزی شمال باختری شوسف و 4هزارگزی باختر شوسه ٔ عمومی مشهد - زاهدان. این ده در دامنه ٔ کوه قرار گرفته است و هوای آن معتدل و سکنه ٔ آن 117 تن میباشد. آب ده از قنات تأمین میشودو محصول عمده ٔ آن غلات و لبنیات و پیشه ٔ مردم کشاورزی و دامپروری است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

رای در فرهنگ عمید

  • عقیده، نظر، اندیشه،
    عقیدۀ کسی یا کسانی دربارۀ چیزی یا کسی،
    (سیاسی) برگه‌ای که نشان‌دهندۀ نظر فرد در مورد یک امر سیاسی، به‌ویژه انتخابات است: رٲیش را در صندوق انداخت،
    حکم دادگاه،
    (اسم مصدر) [عامیانه] قضاوت، اظهارنظر،
    * رٲی ثاقب:
    رٲی نافذ،
    رٲی روشن،. توضیح بیشتر ...
  • اندیشه، فکر،

    عقل،

    عقیده،

    تدبیر،

    عزم،
  • لقب و عنوان برای پادشاهان و فرمانروایان هند، راج، راجه: همی نگون شود از بٲس و از مهابت شاه / به ترک خانهٴ خان و به‌ هند رایت رای (عنصری: ۲۹۱)،
    [قدیمی] پادشاه، حاکم،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

رای در فارسی به انگلیسی

فارسی به ترکی

رای در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

رای در فارسی به عربی

  • استطلاع الرای، تصویه، تقدیر، جائزه، جمله، حکم، رای، صوت، قرار. توضیح بیشتر ...
عربی به فارسی

رای در عربی به فارسی

  • نظریه , عقیده , نظر , رای , اندیشه , فکر , گمان
فرهنگ فارسی هوشیار

رای در فرهنگ فارسی هوشیار

  • فکر، اندیشه، تدبیر، طرح، نقشه اندیشه و تدبیر، پنداشتن، تدبیر خردمندانه، دیدن، دانستن. توضیح بیشتر ...
فارسی به آلمانی

رای در فارسی به آلمانی

  • Abstimmen, Abstimmung (f), Stimmabgabe (f), Stimme (f), Stimmen, Meinung [noun], Satz (m), Urteil (n), Verurteilen, Verurteilung (f). توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید