معنی زیاد

زیاد
معادل ابجد

زیاد در معادل ابجد

زیاد
  • 22
حل جدول

زیاد در حل جدول

  • دامپر
  • بیش، بسیار، بس، بی شمار، جزیل، بی نهایت، فراوان، وافر، مفرط، هنگفت، کثیر. توضیح بیشتر ...
مترادف و متضاد زبان فارسی

زیاد در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • بابرکت، بس، بسیار، بی‌شمار، بی‌نهایت، جزیل، خیلی، عدیده، فراوان، کثیر، معتنابه، مفرط، وافر، هنگفت. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

زیاد در فرهنگ معین

  • [ع.] (ص. ق.) بسیار، فراوان.
لغت نامه دهخدا

زیاد در لغت نامه دهخدا

  • زیاد. (از ع، ص، ق) بمعنی افزونی و زیادتی باشد. (برهان). افزون و افزون شدن. (غیاث). از «زیاده» عربی بمعنی افزونی و در فارسی فصیح نیز زیادت و زیاده آورند. (از حاشیه ٔ برهان چ معین). افزون. فراوان. بسیار. بیش. (فرهنگ فارسی معین). افزون و فراوان و بسیار. (ناظم الاطباء). بمعنی زیاده در عربی نیامده و فصحای عجم نیزاستعمال نکرده اند و صحیح زیاده یا زیادت است. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): گفت پنج و شش ماه شد تا این نامه نبشتند، کجا مانده بودی و سبب آمدن توچه بود؟ گفت زندگانی خداوند زیاد و دراز باد. توضیح بیشتر ...
  • زیاد. (اِخ) نام مردی کافر که رسول اکرم (ص) را به فحشاء متهم کرد و او را زیاد منکر خواندند. (از آنندراج) (از غیاث) (از شرفنامه ٔ منیری):
    زین خامه ٔ دوشاخی اندر سه تا انامل
    من فارد زمانم ایشان زیاد منکر.
    خاقانی. توضیح بیشتر ...
  • زیاد. (اِخ) ابراهیم بن سفیان بن سلیمان بن ابی بکربن عبدالرحمن بن زیادبن ابیه، مکنی به ابواسحاق. از شاگردان اصمعی و جز او. اوراست: کتاب شرح کتاب سیبویه. کتاب الامثال. کتاب النقط و الشکل. کتاب الاخبار. کتاب اسماء السحاب و الریاح و الامطار. (ابن ندیم، یادداشت بخط مرحوم دهخدا). توضیح بیشتر ...
  • زیاد. (اِخ) ابن ابراهیم بن محمد. از فرزندان زیادبن ابیه. ازجانب بنی عباس بسال 289 هَ. ق. ولایت یمن یافت. (از اعلام زرکلی). رجوع به تاریخ طبقات سلاطین اسلام شود. توضیح بیشتر ...
  • زیاد. (اِخ) ابن ابی سفیان. رجوع به زیادبن ابیه شود.

  • زیاد. (اِخ) ابن ابیه. بسال نخستین از هجرت متولد شدو بسال 53 هَ. ق. درگذشت. پدر او معلوم نیست، او را به عبید ثقفی نسبت داده اند. در سال 44 هَ. ق. معاویه او را به پدر خویش نسبت داد و زیادبن ابی سفیان خواند. نخست کاتب مغیرهبن شعبه بود، سپس کتابت ابوموسی اشعری را هنگام امارت وی بر بصره بعهده گرفت. علی (ع) او را امارت فارس داد. بعد از شهادت علی (ع) معاویه پس از آنکه وی را برادر خود خواند به امارت بصره و کوفه و دیگر شهرهای عراق معین کرد. توضیح بیشتر ...
  • زیاد. (اِخ) ابن احمد الکاملی، فخرالدین. از امراء دولتهای مجاهدیه و افضلیه ٔ یمن بود. همراه مجاهد به مصر رفت. خزرجی گوید وی در زمان خود سیدالامراء بود و نمی توان کسی را با وی برابر دانست و یاقیاس کرد. وی در مقابل پیش آمد سریعالنهضه و دلیر و جوانمرد و عادل و نسبت به مردم مهربان بود و کافه ٔ مردم او را دوست میداشتند. در سال 775 هَ. ق. بطور ناگهانی و پنهانی در یمن کشته شد. (از اعلام زرکلی). توضیح بیشتر ...
  • زیاد. (اِخ) ابن اَفْلَح. از وزراء دولت عامریه ٔ اندلس و از بزرگان رجال آنان بود و پدرش از موالی ناصر عبدالرحمن بن محمد بود. او در سال 368 هَ. ق. درگذشت. (از اعلام زرکلی). توضیح بیشتر ...
  • زیاد. (اِخ) ابن الاصفر. رئیس صفریه، فرقه ای از خوارج. (مفاتیح، یادداشت بخط مرحوم دهخدا). مؤسس صفریه از فرقه های خوارج است. (فرهنگ فارسی معین). پیشوای یکی از پانزده فرقه ٔ خوارج موسوم به صُفْریّه. (بیان الادیان، یادداشت بخط مرحوم دهخدا). رجوع به صفریه شود. توضیح بیشتر ...
  • زیاد. (اِخ) ابن المغیرهبن زیادبن عمرو العَتَکی. یکی از سخاوتمندان و اعیان بود و جامعی به دروط بلهاسه (از نواحی بهنسا در صعید مصر) ساخت و بعضی ازشعراء او و برادرانش را مدح گفته اند. او در سال 198هَ. ق. در دروط بلهاسه درگذشت. (از اعلام زرکلی). توضیح بیشتر ...
  • زیاد. (اِخ) ابن حُناطه التجیبی. یکی از دانشمندان و برگزیدگانی بود که پس از فتح مصر در آن دیار میزیست و عبدالعزیزبن مروان هنگامی که به دیدار برادرش عبدالملک به شام می رفت او را بجای خود به امارت مصر برگزید ولی دیری نپائید که او بسال 75 هَ. ق. درگذشت. (از اعلام زرکلی). توضیح بیشتر ...
  • زیاد. (اِخ) ابن خراش عِجْلی. مردی دلیر و کینه جو بود و با سیصد سوار بر معاویه شورید و به سرزمین مسکن رسید و زیادبن ابیه با سپاهی بسوی او گسیل شد و با وی جنگید و سرانجام صاحب ترجمه در شدت جنگ به قتل رسید (بسال 52 هَ. ق. ). (از اعلام زرکلی). توضیح بیشتر ...
  • زیاد. (اِخ) ابن سلیمان الاعجم. از موالی بنی عبدالقیس بود. او شاعری بود که شعرش دارای استحکام و فصاحت بود و چون لکنت زبان داشت به اعجم ملقب گردید. در اصفهان متولد شد ودر همانجا بالید آنگاه به خراسان رفت و در آنجا در حدود 85 هَ. ق. درگذشت. وی معاصر مهلب بن ابی صفره بود و برای او مدایح و مراثی سرود. بیشتر اشعارش در مدح امراء عصر و هجو بخیلان از آنان بود و فرزدق از بیم زیاد، بنی عبدالقیس را هجو نکرد. (از اعلام زرکلی). توضیح بیشتر ...
  • زیاد. (اِخ) ابن سمیه. رجوع به زیادبن ابیه شود.

  • زیاد. (اِخ) ابن صالح الحارثی. از امراء دولت مروانیه و یکی از سران سپاه بسیار دلیر بود. در هنگام قیام عباسیان در خراسان و عراق، او والی کوفه بود و چون کار بنی عباس بالا گرفت در سال 132 هَ. ق. با مردان خود به شام رفت و در آنجا اقامت گزید تا آن زمان که کار بنی عباس بسامان رسید. پس در ماوراءالنهر بر آنان خروج کرد و جمع کثیری از یاران امویان و مروانیان بدو پیوستند. ابومسلم خراسانی خواست تا با وی بجنگد. طولی نکشید که جمعی از سرداران زیاد او را بر کنار کردند و جز عده ٔ کمی نزد اونماندند و ابومسلم در جستجوی او بود و زیاد بناچار بدهقانی پناه برد و دهقان او را بکشت (135 هَ. توضیح بیشتر ...
  • زیاد. (اِخ) ابن عبداﷲبن طفیل القیسی العامری البَکائی، مکنی به ابومحمد. او سیره ٔ نبوی را از محمدبن اسحاق روایت کرد و عبدالملک بن هشام همان سیره را از وی روایت کرد و مرتب ساخت. او از مردم کوفه و از ثقات حدیث بود. نسبت بَکائی را از ربیعهبن عامربن صعصعه دارد. بسال 183 هَ. ق. درگذشت. (از اعلام زرکلی). توضیح بیشتر ...
  • زیاد. (اِخ) ابن عیسی حذاء کوفی، مکنی به ابوعبیده و معروف به ابوعبیده ٔ حذاء. از ثقات محدثین امامیه که در حضور آل محمد (ص) جلیل القدر و در سفر مکه با حضرت باقر (ع) هم کجاوه بوده و از آن حضرت و حضرت صادق روایت نموده و در عهد حضرت صادق (ع) در مدینه وفات یافت. (از ریحانه الادب ج 5 ص 126). توضیح بیشتر ...
  • زیاد. (اِخ) ابن غُنْم القینی. از سرداران سپاه و مردی شجاع و از یاران حجاج در عراق بود و در جنگهای متعددی با وی همراه بودتا آنکه در جنگ حجاج و ابن اشعث که در مسکن روی دادحجاج او را مأمور پاسداری مرزها نمود و یاران اشعث او را در سال 83 هَ. ق. کشتند. (از اعلام زرکلی). توضیح بیشتر ...
  • زیاد. (اِخ) ابن محمد قمر گرگانی، مکنی به ابوالقاسم و متخلص به قمری. شاعر و مادح شمس المعالی قابوس. رجوع به قمری شود. (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). توضیح بیشتر ...
  • زیاد. (اِخ) ابن معاویهبن ضباب الذبیانی. رجوع به نابغه ٔ ذبیانی و اعلام زرکلی ج 1 ص 342 و الموشح شود. توضیح بیشتر ...
  • زیاد. (اِخ) ابن منذر، مکنی به ابوالجارود. رئیس فرقه ٔ جارودیه. رجوع به ابوالجارود شود. توضیح بیشتر ...
  • زیاد. (اِخ) ابن یونس بن سعیدبن سلامه، مکنی به ابوسلامه الاسکندرانی. او یکی از حضارمه ٔ مصر بود. بر نافع قرائت کرده و از ابوالغصن ثابت و مالک و لیث روایت دارد و از او یونس بن عبدالاعلی و محمدبن داودبن ابی ناهیه روایت کند و ثقه است. وفات او بسال 211 هَ. ق. بود. (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). توضیح بیشتر ...
  • زیاد. (اِخ) ابوالسکن. تابعی است. رجوع به ابوالسکن شود.

  • زیاد. (اِخ) ابوالعلاء. مولی بنی کلاب. تابعی است. رجوع به ابوالعلاء شود. توضیح بیشتر ...
  • زیاد. (اِخ) ابورشدین. رجوع به ابورشدین شود.

  • زیاد. (اِخ) ابوعمرو. رجوع به ابوعمرو شود.

  • زیاد. (اِخ) ابولاس الخزاعی. رجوع به ابولاس شود.

فرهنگ عمید

زیاد در فرهنگ عمید

  • افزون، فراوان، بسیار،
فرهنگ واژه‌های فارسی سره

زیاد در فرهنگ واژه‌های فارسی سره

  • افزون، بسیار، سرشار، فراوان، گسترده، وشناد
کلمات بیگانه به فارسی

زیاد در کلمات بیگانه به فارسی

فارسی به انگلیسی

زیاد در فارسی به انگلیسی

  • All, Amply, Darned, Copious, Copiously, Free, Dearly, Heavy, High, Drastically, Excessively, Extensive, Fat, Multitude, Generous, Generously, Goodly, Great, Greatly, Heavily, Highly, Intensely, Scores, Lavish, Lavishly, Legion, Liberal, Long-Winded, Many, Mighty, Wide, Much, Numerous, Ov. توضیح بیشتر ...
فارسی به ترکی

زیاد در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

زیاد در فارسی به عربی

  • انبوب متفرع، ایضا، بعیدا، تحرری، ثقیل، جدا، حاد، سمیک، عدید، عریض، عظیم، کثیر، کثیر السکان، کریم، متاخرا، مستوی عالی، مفرط، مقیه، واسع. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی هوشیار

زیاد در فرهنگ فارسی هوشیار

  • افزونی و زیادتی، فراوان، بسیار
فارسی به ایتالیایی

زیاد در فارسی به ایتالیایی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید