معنی زین

زین
معادل ابجد

زین در معادل ابجد

زین
  • 67
حل جدول

زین در حل جدول

  • صندلی اسب
  • صندلی دوچرخه
  • صندلی راکب
  • صندلی راکب، صندلی اسب، صندلی دوچرخه
مترادف و متضاد زبان فارسی

زین در مترادف و متضاد زبان فارسی

فرهنگ معین

زین در فرهنگ معین

  • (مص ل.) آراستن، (اِمص.) نیکویی. [خوانش: (زَ یا زِ یْ) [ع.]]
  • [په. ] (اِ. ) نشیمنی ساخته شده از چرم و چوب که به هنگام سواری بر پشت اسب می نهند. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

زین در لغت نامه دهخدا

  • زین. (اِ) ترجمه ٔ سَرج. و خانه، ساغر، قدح و هلال از تشبیهات اوست. (از آنندراج). سرج و قسمی از نشیمن که بر پشت اسب و استر جهت سواری می گذارند. (ناظم الاطباء). در فارسی بمعنی سرج عربی آمده. (حاشیه ٔ برهان چ معین). آنچه از چرم سازند و بر پشت اسب نهند و بهنگام سواری روی آن نشینند. سرج. (فرهنگ فارسی معین):
    بشوی نرم هم به صبر و درم
    چون بزین و لگام تند ستاغ.
    شهید (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
    به گه رفتن کان ترک من اندر زین شد
    دل من زان زین آتشکده ٔ برزین شد. توضیح بیشتر ...
  • زین. [زَ ی َ] (اوستایی، اِ) واژه ٔ اوستائی بمعنی زمستان. (از فرهنگ ایران باستان ص 72). رجوع به دی شود. توضیح بیشتر ...
  • زین. (حرف اضافه + صفت / ضمیر) مخفف از این. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). کلمه ٔ موصول یعنی از این. (ناظم الاطباء):
    چو گشت آن پریچهره بیمارغنج
    ببرید دل زین سرای سپنج.
    رودکی.
    نباشد زین زمانه بس شگفتی
    اگر بر ما ببارد آذرخشا.
    رودکی.
    کجا گوهری چیره شد زین چهار
    یکی آخشیجش بر او برگمار.
    ابوشکور.
    نه آن زین بیازرد روزی بنیز
    نه او را از این اندهی بود نیز.
    ابوشکور (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
    تا روز پدید آید و آسایش گیرم
    زین علت مکروه و ستمکار و ژکاره. توضیح بیشتر ...
  • زین. [زَ] (ع مص) آراستن. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (دهار) (غیاث) (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). || (اِمص) آرایش و خوبی. ضد شین. ج، ازیان. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). آرایش و خوبی و زیب. (غیاث): هم یفخرون بالزین و الزخارف. (از اقرب الموارد):
    ای میر، فخر ملکت و شاه اجل توئی
    زین زمان توئی و چراغ دول توئی.
    منوچهری.
    خدایگانا آنی که ملک و عدل وسخا
    ز رای و طبع و کفت زین و زیب و فر دارد. توضیح بیشتر ...
  • زین. [زی / زَ] (ع اِ) بال خروس. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). توضیح بیشتر ...
  • زین. [] (اِ) این کلمه در تحفه ٔ حکیم مؤمن آمده و کتان معنی شده و در کتب دیگر دیده نشد و در کتان هم بدان اشاره ای نرفته است. توضیح بیشتر ...
  • زین. [زَ] (اِخ) مزرعه ای است در جُرف که پیغمبر صلی اﷲ علیه و سلم در آنجا زراعت فرمود. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). توضیح بیشتر ...
  • زین. (اِخ) حاکم یمن و یکی از اسواران کسرای اول. او جانشین وهریز بود، ولی پس از مرگ کسری (579 م. ) هرمزچهارم او را معزول کرد و بجایش مزوران نامی را تعیین نمود. (از ایران در زمان ساسانیان ص 392 و 397). توضیح بیشتر ...
  • زین. [] (اِخ) کیسه دوزبوده و از جمله ٔ خوش طبعان زمان و این مقطع ازوست:
    با زین که منعت کند از صحبت ناجنس
    بیگانه چنانی که غم خویش نداری.
    (مجالس النفائس، در ذکر کسانی که در آخر زمان علیشیر نوائی بوده اما بملازمت ایشان مشرف نشده اند). رجوع به مجالس النفائس چ حکمت ص 23 و 197 شود. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

زین در فرهنگ عمید

  • آراستن، نیکو کردن،

    [مقابلِ شین] خوبی، نیکویی،
  • وسیله‌ای از جنس چرم دارای بند و مهمیز که بر پشت اسب، خر، یا استر می‌بندند و بر آن می‌نشینند،
    * زین‌وبرگ: مجموع زین، نمدزین، تنگ، دهانه، و آنچه اسب را با آن می‌آرایند. زین‌افزار،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

زین در فارسی به انگلیسی

فارسی به عربی

زین در فارسی به عربی

تعبیر خواب

زین در تعبیر خواب

  • زین درخواب دیدن، چون بر پشت چهارپایان نباشد بد بود، اما چون بر پشت چهارپائی باشد، حکم نیک و بد آن بر راکب زین باشد، زیرا که زین، آلت چهارپایان است. اگر بیند که زینی بخرید، دلیل است کنیزک بخرد یا زن بخواهد و خداوندِ نعمت بسیار شود و باشد که مال و میراث یابد. اگر بیند زین او بشکست، یا ضایع شد، دلیل که زن او بمیرد، یا بیمار شود. اگر بیند زین او به زر و سیم آراسته بود، دلیل است زن او خویشتن بین و متکبر باشد و در راه دین ضعیف بود. توضیح بیشتر ...
عربی به فارسی

زین در عربی به فارسی

  • زیبا کردن , قشنگ کردن , ارایش دادن , زینت دادن , با زر و زیور اراستن , اذین کردن , پیراستن , زینت کردن , نشان یا مدال دادن به , ارایش کردن. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی هوشیار

زین در فرهنگ فارسی هوشیار

  • آنچه از چرم سازند و بر پشت اسب نهند و بهنگام سواری روی آن نشینند. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی آزاد

زین در فرهنگ فارسی آزاد

  • زَیْن، زینت- زینت یافته- خوب و نیکو- علّو صفات- بلندی مقام- (جمع: اَزْیان). توضیح بیشتر ...
فارسی به ایتالیایی

زین در فارسی به ایتالیایی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید