معنی سامان

سامان
معادل ابجد

سامان در معادل ابجد

سامان
  • 152
حل جدول

سامان در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

سامان در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • خطه، سو، قلمرو، کران، مرز، حد، سرحد، ناحیه، منطقه، ابزار، اثاث، اسباب، وسایل، انتظام، ترتیب، نظام، نظم، خانمان، ماوا، محل، مقام، مکان، منزل، کالا، متاع، ثروت، دولت، مکنت، رواج، رونق، آرام، راحت، قرار، منطقه، مکا. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

سامان در فرهنگ معین

  • اسباب، لوازم، وسایل زندگی، باروبنه، متاع، کالا، آراستگی، نظم، رواج و رونق، آرام، قرار، مکان، محل، تدارک. [خوانش: [په. ] (اِ. )]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

سامان در لغت نامه دهخدا

  • سامان. (اِ) پهلوی سامان، ارمنی سَهْمَن از شکل قدیمی پهلوی ساهمان ؟ اشتقاق آن از ریشه ٔ سانسکریت سد (بمعنی اعتناکردن، نزول) قطعی نیست:
    بوقت دولت سامانیان و بلعمیان
    چنین نبود جهان با نهادو سامان بود.
    کسائی (از حاشیه ٔبرهان قاطع چ معین). توضیح بیشتر ...
  • سامان. (اِخ) نام شخصی است که آل سامان که پادشاهان سامانیه اند به او منسوب اند. (برهان) (رشیدی). نام جد اعلی آل سامان که شهریاری داشته اند. (آنندراج). نام مردی که فرزندان پادشاهان بودند و ایشان را سامانیان گفتندی. توضیح بیشتر ...
  • سامان. (اِخ) دیهی بزرگ است در حوالی خرقانین. هوایش بسردی مایل است و آبش هم از آن کوه و با آب مزدقان پیوسته بساوه رود. حاصلش غله و انگور و اندکی میوه بود حقوق دیوانیش یک هزار و دویست دینار است. (نزهه القلوب ص 73). توضیح بیشتر ...
  • سامان. (اِخ) نام قصبه ای است به هرات. (دمشقی). قریه ای است بنواحی سمرقند. (معجم البلدان). رجوع به احوال و اشعار رودکی سعید نفیسی ص 313، 314، 315 شود. توضیح بیشتر ...
  • سامان. (اِخ) قریه ای از توابع بلخ. (معجم البلدان) (احوال و اشعار رودکی سعید نفیسی ص 314). توضیح بیشتر ...
  • سامان. (اِخ) محله ای است به اصفهان از آن محله است احمدبن علی صحاف. (معجم البلدان) (منتهی الارب). و در تقسیمات جغرافیایی امروز جزو چهار محال خاک بختیاری است و هنوز قریه ای آبادان است و عمان سامانی و دهقان سامانی از شعرای معروف قرن اخیر از آن دیار بوده اند. توضیح بیشتر ...
  • سامان. (اِخ) دهی است از دهستان هلیلان بخش مرکزی شهرستان شاه آباد. واقع در 31 هزارگزی جنوب خاوری هرسم و 13 هزارگزی شاه بداغ. هوای آن معتدل و دارای 365 تن سکنه است. آب آنجا از چشمه سار تأمین میشود. محصول آن غلات، لوبیا، لبنیات، و شغل اهالی زراعت و گله داری، راه آن مالرو است. توضیح بیشتر ...
  • سامان. (اِخ) قصبه ای است از دهستان لار بخش حومه ٔ شهرستان شهرکرد. واقع در 12 هزارگزی شمال شهرکرد متصل به راه فرعی نجف آباد به شهرکرد. هوای آن معتدل و دارای 5200 تن سکنه است. آب آنجا از چشمه و قنات تأمین میشودو محصول آن غلات، حبوب، برنج، باغات، اقسام میوه و مزارع انگور. توضیح بیشتر ...
  • سامان. (اِخ) ده کوچکی است از دهستان کشیت بخش شهداد شهرستان کرمان واقع در 57هزارگزی جنوب خاوری شهداد سر راه مالرو کشیت به شهداد دارای 10تن سکنه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8). توضیح بیشتر ...
  • سامان. (اِخ) ابن عبدالملک سامانی. محدث است. (منتهی الارب).

  • سامان. (اِخ) ابن لافخ بن منوشائیل بن متوخائیل بن عیرازبن قابیل بن آدم و برادر یافال برقال اول کسی بعلم طب شروع کرده. (تاریخ گزیده ص 86). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

سامان در فرهنگ عمید

  • اسباب خانه، لوازم زندگانی،
    افزار کار،
    باروبنۀ سفر،
    کالا،
    آراستگی و نظم: گهی بر درد بی‌درمان بگریم / گهی بر حال بی‌سامان بخندم (سعدی۲: ۴۹۲)،
    [قدیمی] آرام‌وقرار: کسی که سایهٴ جبار آسمان شکند / چگونه باشد در روز محشرش سامان (کسائی: مجمع‌الفرس: سامان)،
    [قدیمی] اندازه ‌و نشانه: میان بربسته بر شکل غلامان / همی‌شد ده به ده سامان به سامان (نظامی: مجمع‌الفرس: سامان)،
    * سامان دادن: (مصدر متعدی) نظم و ترتیب دادن و آراستن، سروصورت دادن،
    * سامان گرفتن: (مصدر لازم)
    سامان یافتن، سروسامان یافتن،
    نظم و ترتیب پیدا کردن، سرو صورت به خود گرفتن،
    صاحب خانه و زندگانی شدن،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

سامان در فارسی به انگلیسی

فارسی به ترکی

سامان در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

سامان در فارسی به عربی

نام های ایرانی

سامان در نام های ایرانی

  • پسرانه، ترتیب، نظام، زندگی، سرزمین، ناحیه، ترتیب و روش کاری، نظام، صبر، آرام و قرار، نام مؤسس سلسله سامانیان. توضیح بیشتر ...
ترکی به فارسی

سامان در ترکی به فارسی

گویش مازندرانی

سامان در گویش مازندرانی

  • قلعه ای تاریخی در چلاو آملاز این قلعه و جای آن آگاهی چندانی. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی هوشیار

سامان در فرهنگ فارسی هوشیار

  • لوازم زندگی، آراستگی و نظم داشتن
فارسی به آلمانی

سامان در فارسی به آلمانی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید