معنی سفید

سفید
معادل ابجد

سفید در معادل ابجد

سفید
  • 154
حل جدول

سفید در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

سفید در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • آق، بیاض، سپید، سیمگون، شیری‌رنگ، نقره‌فام، نقره‌گون،
    (متضاد) اسود، سیاه، سفیدپوست،
    (متضاد) رنگین‌پوست. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

سفید در فرهنگ معین

  • آن چه که به رنگ برف یا شیر باشد، ابیض. مق. سیاه. اسود، (کن. ) ظاهر، نمایان. سفید و اسپید و سپی نیز گویند. [خوانش: (س یا سَ) [په. ] (ص. ) = سپید: ]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

سفید در لغت نامه دهخدا

  • سفید. [س َ / س ِ] (ص) سپید که نقیض سیاه باشد و به عربی ابیض خوانند. (برهان). ابیض. (غیاث) (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی). رنگی است روشن ترین رنگها و رنگی است خارج از رسته ٔ اصلی و فرعی. این رنگ را بهر رنگ دیگر اضافه کنندروشن تر سازد. (فرهنگ فارسی معین):
    بچهره چنان بود برسان شید
    ولیکن همه موی بودش سفید.
    فردوسی.
    || روشن:
    شما را سوی من گشاده ست راه
    بروز سفید و شبان سیاه.
    فردوسی.
    گذشت آن کز آن چرخ با اعتمید
    چو شب دورباشی ز روز سفید. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

سفید در فرهنگ عمید

  • از رنگ‌های ترکیبی شبیه رنگ برف یا شیر تازه،
    (صفت) هر چیزی که دارای این رنگ باشد،
    (صفت) [مجاز] روشن،
    (صفت) [مجاز] کسی که پوست سفید دارد،
    [مجاز] فاقد رنگ، نوشته یا نقش: کاغذ سفید،
    (موسیقی) نتی که از نظر زمانی برابر نصف نت گرد است،. توضیح بیشتر ...
فرهنگ واژه‌های فارسی سره

سفید در فرهنگ واژه‌های فارسی سره

فارسی به انگلیسی

سفید در فارسی به انگلیسی

  • Blank, Blankly, Light, White, Silver, Snowy
فارسی به ترکی

سفید در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

سفید در فارسی به عربی

  • ابیض، قدیم، مثلج
فرهنگ فارسی هوشیار

سفید در فرهنگ فارسی هوشیار

  • روشن، هر چیزی که برنگ برف باشد
فارسی به ایتالیایی

سفید در فارسی به ایتالیایی

فارسی به آلمانی

سفید در فارسی به آلمانی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
قافیه