معنی سلم

سلم
معادل ابجد

سلم در معادل ابجد

سلم
  • 130
حل جدول

سلم در حل جدول

  • نام پسر فریدون
  • آشتی
  • پسر فریدون در شاهنامه
  • مغز حرام
  • مغز حرام، نام پسر فریدون
فرهنگ معین

سلم در فرهنگ معین

  • (س) [ع.] (اِ.) آشتی.
  • (سُ لَّ) [ع.] (اِ.) نردبان، پلکان، ج. سلالم، سلالیم
  • (مص ل. ) گردن نهادن، تحت اختیار درآمدن. 2- پرداختن بهای جنس بیش از تحویل گرفتن آن. [خوانش: (سَ لَ) [ع. ]]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

سلم در لغت نامه دهخدا

  • سلم. [س َ] (ع اِ) دلو یک گوشه. ج، اَسْلُم و سِلام. (آنندراج) (منتهی الارب). دلو که یکطرف حلقه دارد، چنانکه دلو سقایان. (ناظم الاطباء) (آنندراج). دول یک گوشه که آب کشان را بود. (مهذب الاسماء). || (مص) اسلام گردن نهادن و اسلام آوردن. (منتهی الارب) (ازآنندراج). || پیراستن پوست را به درخت سلم. (آنندراج) (منتهی الارب). || فارغ شدن از کار دلو و محکم و نیکو ساختن آن را. (آنندراج) (منتهی الارب). || گزیدن مار. (منتهی الارب). توضیح بیشتر ...
  • سلم. [س َ ل َ] (ع اِ) نام درختی است. (غیاث). نوعی درخت در بندرعباس و نام دیگر آن کرت است. (یادداشت مؤلف). درخت خارآور. (مهذب الاسماء). درخت مغیلان. (الفاظ الادویه). درخت عضاه، یا عام است. || پیش دادن بها و منه بیع سلم. (منتهی الارب). پیشی فروختن و خریدن غله است که هنوز نرسیده باشد و بیع سلم همان است. (برهان). پیشی دادن بها بود چنانکه غله هنوز خام باشد و او را ارزانتر بها کنند و زرش بصاحب غله دهند و هرگاه برسد و هرگاه نرسد بگیرند و آن را بیع سلم خوانند. توضیح بیشتر ...
  • سلم. [س ِ] (ع اِ) آشتی و صلح که در مقابل جنگ است. (برهان). آشتی. (جهانگیری). صلح و آشتی. (غیاث) (منتهی الارب) (مهذب الاسماء). سَلم. (منتهی الارب):
    چون بدیدم لطف و اکرام ترا
    وآن سلام و سلم و پیغام ترا.
    مولوی.
    از کجا گوئیم علم از ترک علم
    از کجا جوئیم سلم از ترک سلم.
    مولوی.
    || مسلمانی. (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ص 59) (دهار). توضیح بیشتر ...
  • سلم. [س ُل ْ ل َ] (ع اِ) زینه پایه و نردبان. (برهان). نردبان. (جهانگیری) (دهار). نردبان چوبین. (غیاث):
    در وصف تو کی رسم بخاطر
    بر عرش که برشود بسلم.
    خاقانی.
    صبر را سلم کنم پیش درج
    تا برایم بر سر بام فرج.
    مولوی.
    بسازیم بر آسمان سلمی
    اگر شاهدان بر ثریا روند.
    سعدی.
    نکونامی و مردمی برگزین
    که این بام را نیست سلم جز این.
    سعدی.
    || آنچه بدان به دیگری پیوندند. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || (اِخ) کواکب اند اسفل از کواکب عانه جانب راست آن. توضیح بیشتر ...
  • سلم. [س ِ ل َ] (اِ) تخته و لوحی باشد که کودکان بر آن چیز نویسند و از آن چیزی خوانند. (برهان). تخته ٔ رنگین که کودکان بر آن چیزی نویسند و به عربی لوح گویند. (فرهنگ رشیدی). لوحی که کودکان بر آن چیزی نویسند و از آن چیزی خوانند و بر آن مشق خط کنند و بفتح سین و سکون لام نیز بهمین معنی است. (ناظم الاطباء):
    ای من رهی دست خط و کلکت
    از پوست رهی سلم کنی شاید.
    فرالاوی. توضیح بیشتر ...
  • سلم. [س َ] (اِخ) نام پسر فریدون است. (برهان). در اوستا (فروردین یشت بندهای 143- 144) از ممالک ایران و توران و سلم و سائینی و داهی اسم برده شده است. سه مملکت اول یادآور داستان معروف فریدون است که جهان را در میان سه پسر خود سلم و تور و ایرج تقسیم کرد. مملکت سرم یا سلم در اوستا «سائیریما» آمده و در تعیین محل آن اشکال است. مورخان این مملکت را روم و روس و آلان و مغرب و خاورزمین و بلاد فرنگستان و اروپا ذکر کرده اند و خاورشناسان نیز به حدس و احتمال پرداخته، برخی به قوم سامی نژاد «سلیم » که در آسیای صغیر در مملکت «لیکیه » ساکن بوده اند متوجه شده اند، ولی غالب آنان گمان برده اند که قوم سلم همان طوایف معروف «سارمات یا سرومات » باشند. توضیح بیشتر ...
  • سلم. [] (اِخ) نام محله ای به اصفهان که از دروازه های شهر یکی به آن منسوب است. (معجم البلدان). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

سلم در فرهنگ عمید

  • بیع * بیع سَلَف
  • آشتی، صلح،

    کسی که در صلح و آشتی باشد،
  • لوح یا تختۀ سیاه که دانش‌آموزان بر آن چیزی بنویسند،
  • نردبان، پلکان،
نام های ایرانی

سلم در نام های ایرانی

  • پسرانه، از شخصیتهای شاهنامه، نام بزرگترین پسر پیشدادی
عربی به فارسی

سلم در عربی به فارسی

  • نردبان , نردبان بکار بردن , نردبان ساختن , پله کان , پله کان نردبانی , راه پله , پلکان , راهرو پله. توضیح بیشتر ...
  • ازادکردن , نجات دادن , تحویل دادن , ایراد کردن (نطق وغیره) , رستگار کردن , مقصرین را پس دادن , مجرمین مقیم کشور بیگانه را به کشور اصلیشان تسلیم کردن. توضیح بیشتر ...
گویش مازندرانی

سلم در گویش مازندرانی

  • گیرم که – به فرض اینکه
فرهنگ فارسی هوشیار

سلم در فرهنگ فارسی هوشیار

  • آشتی و صلح پایه و نردبان تسلیم شدن، باختیار کسی در آمدن پایه و نردبان. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی آزاد

سلم در فرهنگ فارسی آزاد

  • سُلَّم، نزدبان- پلکان (جمع: سَلالِم- سَلالیم)
  • سِلْم، صلح و آشتی- سلام- اسلام- اهل صلح و سلام (برای مفرد و جمع و مؤنث و مذکر یکسان است). توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید