معنی شق
لغت نامه دهخدا
فرهنگ معین
(شَ) [ع.] (اِ.) شکاف، چاک.
ناحیه، کرانه، سو، نیمه چیزی، یک طرف بدن یا بار. [خوانش: (ش) [ع.] (اِ.)]
فرهنگ عمید
نیمۀ بدن، یک طرف بدن،
نیمۀ برابر و مساوی از چیزی، نیمۀ چیزی،
ناحیه،
کرانه، سو،
پاره کردن، شکافتن، دریدن،
متفرق ساختن،
(اسم) [جمع: شُقُوق] چاک، شکاف،
(صفت) جای شکافته و دریده،
(اسم) نصف از هر چیز،
(اسم) صبحدم،
حل جدول
فارسی به انگلیسی
Erect, Half, Straight, Tall, Upright, Option, Stand-Up, Unbending, Unbowed
فارسی به عربی
بدیل، خشبی، شخص، غیر مرن، قاسی، منشد جدا، وخز
عربی به فارسی
رخ , عمل شکافتن , ورقه ورقه شدگی , شکافتگی , تقسیم , شکاف , ترک , چنگال , شکاف دار , ترک خورده , کاف , رخنه , ضربت , ترق تروق , ترکانیدن , را بصدا دراوردن , تولید صدای ناگهانی وبلند کردن , شکاف برداشتن , ترکیدن , تق کردن , درز , زمین یامزرعه شخم زده , شیار , خط گود , شیاردار کردن , شیار زدن , شخم زدن , برش , چاک , بریدگی , شکاف چوبخط , سوراخ کردن , شکاف ایجاد کردن , چوبخط زدن , فرورفتگی , شکاف کوچک
شکافتن , جدا کردن , شکستن , ورامدن , چسبیدن , پیوستن , تقسیم شدن , شکافتن سلول
گویش مازندرانی
سفت راست و محکم
فرهنگ فارسی هوشیار
شکاف و چاک و رخنه و درز ایستاده و سخت
فرهنگ فارسی آزاد
شَقّ، محل شکافته شدن- تَرَک و شکاف- نیمه هر چیز- سختی، صبح (جمع: شُقُوقْ)
شِقّ، نیمه و نصف- یکطرف- طرف- ناحیه- سختی و مشقت (جمع: شُقُوق)،
شَقّ، (شَقَّ- یَشُقُّ) پاره کردن- شکافتن- متفرق ساختن- روئیدن (گیاه از زمین)، طالع شدن صبح- حفر کردن- جوانه زدن و سر بر آوردن گیاه از خاک،
فارسی به آلمانی
Rabauke, Widerstandsfähig, Zäh
معادل ابجد
400