معنی شم

شم
معادل ابجد

شم در معادل ابجد

شم
  • 340
حل جدول

شم در حل جدول

  • حس بویایی
مترادف و متضاد زبان فارسی

شم در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • بویایی، بوییدن، مشام، بو، رایحه، ادراک، بینش
فرهنگ معین

شم در فرهنگ معین

  • رمیدن، آشفته شدن. [خوانش: (شَ) (مص ل.)]
  • (مص م. ) بوییدن، (اِ. ) یکی از حواس پنجگانه که وظیفه اش درک بوی هاست، بو، ادراک. [خوانش: (شَ مّ) [ع. ]]. توضیح بیشتر ...
  • (~.) (اِ.) چارق.
  • (شَ) (اِ.) ناخن.
لغت نامه دهخدا

شم در لغت نامه دهخدا

  • شم. [ش َ] (اِ) خوف. ترس. بیم. || دُم. ذنب. دنبال. || فریب. مکر. حیله. نیرنگ. دغا. || دوری. (ناظم الاطباء). نفرت و دوری. (فرهنگ جهانگیری). || مسافت. || کاروانسرا. خانه ای که در آن از مسافران پذیرایی می کنند. (ناظم الاطباء). || خانه ٔ زیرزمینی. (ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف). || جای باش ستور. (ناظم الاطباء). || ناخن. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جهانگیری) (فرهنگ فارسی معین):
    چون شاه بگیرد به کف اندر شمشیر
    از بیم بیفکند ز کفها شم شیر. توضیح بیشتر ...
  • شم. [ش ُ] (اِ) چاروق و پای افزاری که زیر آن از چرم و بالای آن از ریسمان بود. (ناظم الاطباء) (از برهان) (از فرهنگ جهانگیری):
    که را بنده کو بار مردم کشد
    گهی شم کشد گه بریشم کشد.
    نظامی. توضیح بیشتر ...
  • شم. [ش ُ] (ص) مخفف شوم. شوم. بدیمن. منحوس. (ناظم الاطباء).

  • شم. [ش َم م] (ع اِمص، اِ) حس بینی که درک بویها بدان است. (از اقرب الموارد). یکی از حواس پنجگانه که عمل درک بوها از آن صادر میشود. (ناظم الاطباء). حس شامه و آن در فارسی غالباً به تخفیف میم تلفظ شود مگر در حال اضافه، مانند شر و سل و بر و جز آن. (یادداشت مؤلف):
    گفتم که نفس حسیه را پنج حاسه چیست
    گفتا که لمس و ذوق و شم و سمع با بصر.
    ناصرخسرو.
    ورنه مشک و پشک پیش اخشمی
    هر دو یکسان است چون نبود شمی.
    مولوی.
    || ادراک. توضیح بیشتر ...
  • شم. [ش َم م] (ع مص) بوییدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). شَمیم. شِمّیمی ̍. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). شم ریحان و جز آن، گرفت بوی آن به حاسه و شم. (از اقرب الموارد). رجوع بهمین مصادرکلمه شود. || تکبر کردن. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (منتهی الارب). || آزموده شدن و فعل آن مجهول آید. (از اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). توضیح بیشتر ...
  • شم. [ش ُم م] (ع ص، اِ) ج ِ اَشَم ّ و شَمّاء. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). رجوع به اشم و شماء شود. توضیح بیشتر ...
  • شم. [ش َ] (اِخ) نام پادشاه کابل جد گرشاسب. (مزدیسنا و ادب پارسی ص 417):
    ز شم زآن سپس اثرط آمد پدید
    و زین هر دو شاهی به اثرط رسید.
    اسدی (ایضاً). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

شم در فرهنگ عمید

  • شمیدن۱
  • ناخن: چون شاه بگیرد به ‌کف خود شمشیر / از بیم بیفکند ز کف‌ها شم شیر (عسجدی: مجمع‌الفرس: شَم)،. توضیح بیشتر ...
  • [مجاز] استعداد و توانایی درک و فهم در زمینۀ خاصی بدون یادگیری،
    حس بویایی، شامه،
    (بن مضارعِ شمیدن) = شمیدن۲
    [قدیمی] رایحه، بو،. توضیح بیشتر ...
  • کفش چرمی ساده که با نخ یا تسمه‌های باریک به ‌پا بسته می‌شود، چارق،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

شم در فارسی به انگلیسی

گویش مازندرانی

شم در گویش مازندرانی

  • سنبله ی درخت گردو و توسکا به هنگام رویش برگ های بهاری
  • شمغ، ستونی که مانع ریزش ساختمان شود، اصطلاحی در بنایی...
  • شام
فرهنگ فارسی هوشیار

شم در فرهنگ فارسی هوشیار

  • خوف و بیم و ترس، آشفته شدن حس بینی که درک بویها بدان است
فرهنگ فارسی آزاد

شم در فرهنگ فارسی آزاد

  • شَمّ، حسّ بویایی- شامّه،
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
نوشته‌های بلاگ جدولیاب