معنی شهریار

شهریار
معادل ابجد

شهریار در معادل ابجد

شهریار
  • 716
حل جدول

شهریار در حل جدول

  • غزلسرای معاصر تبریزی
  • سریالی از کمال تبریزی
  • شاعر تبریزی
  • غزل سرای معاصر تبریزی
  • فرمانروای شهر
مترادف و متضاد زبان فارسی

شهریار در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • پادشاه، خدیو، خسرو، سلطان، شاهنشاه، شاه، ملک،

    (متضاد) رعیت
فرهنگ معین

شهریار در فرهنگ معین

  • فرمانروای شهر، پادشاه، از نام های پسران. [خوانش: (شَ) [په. ] (اِمر. )]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

شهریار در لغت نامه دهخدا

  • شهریار. [ش َ] (اِ مرکب) کلانتر و بزرگ شهر. (ناظم الاطباء) (برهان). حاکم. امیر ناحیه ای. فرمانروای شهر یا ناحیه یا کشور:
    شهریاری که خلاف تو کند زود فتد
    از سمن زار به خارستان وز کاخ به کاز.
    فرخی.
    به آیین یکی شهر شامس به نام
    یکی شهریار اندر او شادکام.
    عنصری.
    من گر تو ببلخ شهریاری
    در خانه ٔ خویش شهریارم.
    ناصرخسرو.
    مرا شهری است این دل پر ز حکمت
    مرا بین تا ببینی شهریاری.
    ناصرخسرو.
    بزرگی در آن ناحیت شهریار.
    سعدی. توضیح بیشتر ...
  • شهریار. [ش َ] (اِخ) ابن بادوسبان بن خورزادبن بادوسبان بن کاوباره. از ملوک طبرستان، و مدت حکومت او سی سال بوده است. (از حبیب السیر چ خیام ج 2 ص 405). توضیح بیشتر ...
  • شهریار. [ش َ] (اِخ) ابن تافیل (ودر نسخه ای از بدایع الازمان: تاقیل). امیر عمان بروزگار ملک قاورد، و قاورد به عمان لشکر کشید و پس از غارت عمان امارت باز وی داد و هم شحنه ای از دست خود بدانجا بنشاند. (بدایع الازمان چ طهران ص 8، 9، 10). توضیح بیشتر ...
  • شهریار. [ش َ] (اِخ) ابن جمشیدبن بنداربن شیرزاد. از ملوک رویان بوده است و اوست که داعی صغیر را دستگیر کرد و نزد علی بن وهسودان نماینده ٔ المقتدر باﷲ عباسی فرستاد، و حکومت وی دوازده سال طول کشید. (از حبیب السیر چ خیام ج 2 ص 413). توضیح بیشتر ...
  • شهریار. [ش َ] (اِخ) ابن دارا. آخر طبقه ٔ اولاد باوندبن شاپوربن کیووس بن قباد است و حکومت این سلسله از سال 345 تا 397 هَ. ق. بوده است. (از حبیب السیر چ خیام ج 2 ص 416، 417). رجوع به ترجمه ٔ مازندران و استرآباد رابینو ص 135 شود. توضیح بیشتر ...
  • شهریار. [ش َ] (اِخ) ابن رستم دیلمی. مؤلف حبیب السیربعضی از اخبار مربوط به دیالمه را به استناد روایت از او نقل میکند. (از حبیب السیر چ خیام ج 2 ص 421). توضیح بیشتر ...
  • شهریار. [ش َ] (اِخ) ابن شروین بن سرخاب بن مهرمردان بن سهراب بن باوبن شاپوربن کیووس. هشتمین از اسپهبدان طبرستان. (یادداشت مؤلف). توضیح بیشتر ...
  • شهریار. [ش َ] (اِخ) ابن شروین بن رستم بن سرخاب بن قارن بن شهریاربن شروین بن سرخاب بن مهرمردان بن سهراب، از آل باوند. دوازدهمین از اسپهبدان و پادشاهان طبرستان و نسبت آنان به یزدگرد شهریار پیوندد و این پادشاه همانست که بنابه روایت، فردوسی پس از نومیدی از محمود غزنوی نزد او شد و او هجاء محمود را به صدهزار درم بخرید و بشست. او عمری طویل یافته است. (یادداشت مؤلف). توضیحاً اضافه میشود که در تمام نسخه های خطی چهارمقاله در این فصل [بطبرستان شد بنزدیک سپهبد شهریار که از آل باوند در طبرستان او بود] همه جابه جای شهریار «شهرزاد» دارد و در چاپ طهران در همه ٔ مواضع «شیرزاد» دارد و هر دو خطاست زیرا پادشاهی که از آل باوند در آن عصربود شهریار فوق الذکر است نه شهرزاد یا شیرزاد، وآنگهی در جمیع نسخ تاریخ ابن اسفندیار آنجا که این فصل را از چهارمقاله نقل کرده است در کمال وضوح همه جا شهریار دارد. توضیح بیشتر ...
  • شهریار. [ش َ] (اِخ) ابن علاءالدوله ملقب به حسام الدوله. از امراء مازندران که به دست علاءالدوله حسن بن رستم بقتل رسید. (از حبیب السیر چ خیام ج 2 ص 420). توضیح بیشتر ...
  • شهریار. [ش َ] (اِخ) ابن کیخسرو (نصیرالدوله) (717- 725 هَ. ق. ). حاکم و فرماندار کلارستاق در مازندران. (ترجمه ٔ سفرنامه ٔ رابینو ص 206). توضیح بیشتر ...
  • شهریار. [ش َ] (اِخ) ابن محمدبن احمدبن محمدبن شهریار. محدث است. (ذکر اخبار اصفهان ج 1 ص 346). توضیح بیشتر ...
  • شهریار. [ش َ] (اِخ) نام پدر یزدگرد سوم، آخرین و سی وپنجمین پادشاه ساسانیان است. (از حبیب السیر چ خیام ج 1 ص 253). جمعی از مورخان آورده اند که منجمی با خسرو پرویز گفت که از تو پسری متولد شود که ملک از وی به بیگانگان انتقال یابد، خسرو پرویز تمام اولاد ذکور را در سرائی بازداشته و از آمیزش با زنان منع نمود. در آن ایام شهوت بر شهریاربن خسرو استیلا یافته محرمی نزد شیرین فرستاد که بهر تدبیر شده زنی نزد او فرستد. توضیح بیشتر ...
  • شهریار. [ش َ] (اِخ) بعضی از مورخان از وی به فرخان و بعضی به «شهربراز» تعبیر کرده اند و صاحب شاهنامه نامش را «کراز» گفته. محمدبن جریر طبری «شهر ایران » در قلم آورده و بر هر تقدیر چون از خاندان ملک نبود اکابر اعاجم از خدمتش عار داشتند و سه برادر از سپاه اصطخر بر قتلش اتفاق نموده در حین سواری بزخم سیف و سنان شهریار را از پشت زین بر روی زمین انداختند. مدت سلطنت او به قول اکثر ارباب اخبار چهل روز بود و بعد از او پوراندخت بنت پرویز قدم بر مسند سلطنت نهاد. توضیح بیشتر ...
  • شهریار. [ش َ] (اِخ) نام پسر برزو، پسر سهراب است در روایات ملی ما و شهریارنامه که منظومه ٔ داستانی مختاری در قرن پنجم هجری است. قهرمان آن شهریاربن برزو و آخرین فردمشهور خاندان گرشاسب است. (از فرهنگ فارسی معین). توضیح بیشتر ...
  • شهریار. [ش َ] (اِخ) نام پسری خرد از هرمزد که بهرام چوبینه او را بجای هرمزد [پس از گریختن پرویز به آذربایجان] بپادشاهی نامزد کرد. (یادداشت مؤلف): پس چون ماهی چند برآمد و بهرام بملکت همی بود هرمز را پسری بود خرد، نام وی شهریار، بهرام ملک خویش را دعوی نکرد، گفت من این ملک بر شهریاربن هرمز همی نگاه دارم. (ترجمه ٔ بلعمی از سبک شناسی بهار ج 2 ص 13). توضیح بیشتر ...
  • شهریار. [ش َ] (اِخ) معروف به شیخ شهریار. در سه کیلومتری جنوب شرقی شیراز بقعه ٔ کوچکی قرار دارد که در آن دو سنگ قبر دیده می شود. بر روی یکی از آنها نوشته شده: صاحب النفس القدسیّه و المقامات العالیه شهریاربن علی الفسائی، و تاریخ فوتش هم سنه ٔ 616 هَ. ق. است. (بزرگان شیراز تألیف رحمت اﷲ مهراز ص 488). توضیح بیشتر ...
  • شهریار. [ش َ] (اِخ) از سرداران ایران که اردشیر پور شیرویه را بقتل رسانید. (از حبیب السیر چ طهران ج 1 ص 88). توضیح بیشتر ...
  • شهریار. [ش َ] (اِخ) بخشی از شهر تهران که 17000 تن سکنه دارد و مرکز آن کرشته و دیههای آن «علیشاه عوض » و «رباطکریم » است. (از فرهنگ فارسی معین). در کتابهای جغرافیایی قدیم این نام را به یکی از ولایات مشهور نزدیک ری داده اند، و حمداﷲ مستوفی از قلعه ای بهمین نام که در شمال شهر بوده است یاد میکند و بعداً شرف الدین علی یزدی در شرح جنگهای تیمور اسم شهریار را به ری داده است. (از ترجمه ٔ سرزمین های خلافت شرقی ص 234). توضیح بیشتر ...
  • شهریار. [ش َ] (اِخ) نام ایستگاه شماره ٔ چهار راه آهن جنوب که پیشتر رباطکریم نامیده میشد. این نقطه بمناسبت اینکه مرکز شهریار است بدین نام خوانده شده و این محل در 36هزارگزی تهران واقع است. (یادداشت مؤلف). توضیح بیشتر ...
  • شهریار. [ش َ] (اِخ) دهی ازدهستان بربرود بخش الیگودرز شهرستان بروجرد است و 156 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

شهریار در فرهنگ عمید

  • بزرگ‌تر شهر، فرمانروای شهر، پادشاه،
فارسی به انگلیسی

شهریار در فارسی به انگلیسی

فارسی به عربی

شهریار در فارسی به عربی

نام های ایرانی

شهریار در نام های ایرانی

  • پسرانه، پادشاه، یارشهر، نام پسر برزوپسر سهراب، پادشاه، شاه، فرمانروا، حاکم، از شخصیتهای شاهنامه، نام یکی از چهار پسر شیرین و خسروپرویز پادشاهساسانی. توضیح بیشتر ...
گویش مازندرانی

شهریار در گویش مازندرانی

  • شهریار پسر پادوسبان از شاهان پادوسبانی که مدت سی یک سال (۱۴۵. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی هوشیار

شهریار در فرهنگ فارسی هوشیار

  • کلانتر و بزرگ شهر، حاکم
فارسی به آلمانی

شهریار در فارسی به آلمانی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید