معنی شیر

شیر
معادل ابجد

شیر در معادل ابجد

شیر
  • 510
حل جدول

شیر در حل جدول

  • هژبر
  • سلطان جنگل، از لبنیات پرمصرف، اصل لبنیات
  • حیدر
  • سلطان جنگل
  • اصل لبنیات
  • سلطان جنگل، از لبنیات پر مصرف، اصل لبنیات
مترادف و متضاد زبان فارسی

شیر در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • ارسلان، اسد، حیدر، ضرغام، ضیغم، هژبر، لبن
فرهنگ معین

شیر در فرهنگ معین

  • [په. ] (اِ. ) مایعی سفید رنگ و مغذی با طعم شیرین که از پستان های پستانداران ماده پس از زایمان ترشح می شود. ،~ پاک خورده کنایه از: اصیل و با اصل و نسب، با حسن نیت و خوش عمل. ، از ~ مرغ تا جان آدمیزاد کنایه از: چیزی که یافتنش در حکم محال باشد. توضیح بیشتر ...
  • پستانداری است وحشی و گوشت خوار از راسته گربه سانان که بسیار نیرومند و چابک است. نر آن یال دارد، (عا. ) موفق، پیروز، بچه کنایه از آن که با وجود جوانی بسیار شجاع و دلیر است. ، ~ کردن کسی برانگیختن آن کس، تشجیع و تحریک کردن [خوانش: [په. ] (اِ. )]. توضیح بیشتر ...
  • (اِ. ) ابزاری فلزی که به لوله های گاز یا آب برای باز یا بستن آن وصل می کنند. ، ~فلکه شیر قطع و وصل یا تنظیم جریان سیال با دسته دایره ای شکل. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

شیر در لغت نامه دهخدا

  • شیر. (اِ) حیوانی چارپا و سَبُع و درنده از نوع گربه که به تازی اسد گویند. (ناظم الاطباء). حیوانی است معروف که به عربی اسد گویند. (از آنندراج) (از انجمن آرا). ژیان، شرزه، چیره خران، برق چنگال از صفات اوست. (آنندراج). پستانداری عظیم الجثه و قوی از راسته ٔ گوشت خواران جزو تیره ٔ گربه ها که دارای چنگالهای قوی و قدرت عضلانی بسیار و فکین نیرومند است. این پستاندار مخصوص نواحی گرم قاره ٔ قدیم است ولی امروزه تقریباً منحصر به افریقای مرکزی است. توضیح بیشتر ...
  • شیر. (اِ) مایعی سپید و شیرین که از پستان همه ٔ حیوانات پستاندار ترشح می کند، و به تازی لبن گویند. (ناظم الاطباء) (از برهان). به معنی شیر است که می خورند، و به این معنی به یای معروف است نه مجهول، و این ترجمه ٔ لبن است و استادان شعر این دو را با هم قافیه نمی کنند وفرق می گذارند. (آنندراج) (انجمن آرا). مایع سفید شیرینی که از پستان ماده ٔ پستانداران، تغذیه ٔ بچگان را برآید. دَرّ. لبن. حلیب. از شیر جغرات (ماست) و کشک (ترف) و دوغ و پنیر و مسکه (کره) و فله (آغوز) و رخبین (قره قوروت) و لور و کفی و خامه و سرشیر و ماءالجبن (پنیرآب) و روغن و شیربرنج و فرنی می سازند. توضیح بیشتر ...
  • شیر. (اِ) لوله ٔ پیچداری که به ته ظرف یا لوله ٔ آب اتصال دارد و چون پیچ آنرابپیچانند آب جریان می یابد. (ناظم الاطباء). مبزل. مبزله. نایژه. لوله. لوله ٔ ضامن دار یا مجرای چرمی یا فلزی آب انبار یا خم یا چرخشتی که آب یا مایع درونی آنرا با گشودن و بستن آن بیرون کنند یا از بیرون شدن بازدارند: شیر آب انبار؛ شیر حمام. (یادداشت مؤلف). توضیح بیشتر ...
  • شیر. [ی َ] (ع اِ) شجر ودرخت و هر گیاهی که بر ساق ایستد. (ناظم الاطباء). توضیح بیشتر ...
  • شیر. (ع اِ) شُیُر. ج ِ شیار. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). رجوع به شیار شود. توضیح بیشتر ...
  • شیر. [ش ُ ی ُ] (ع اِ) ج ِ شیار. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). رجوع به شیار شود. توضیح بیشتر ...
  • شیر. [ش َی ْ ی ِ] (ع ص، اِ) مشورت دهنده. گویند: فلان خَیِّرٌ شَیِّرٌ؛ ای صالح للخیرو المشوره. ج، شوراء. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). مشورت دهنده و اهل مشورت و کسی که صلاحیت برای مشورت داشته باشد. (ناظم الاطباء). مشاور. (اقرب الموارد). || پنددهنده. (ناظم الاطباء). || زیبا. (از اقرب الموارد): انه لصیر شیر؛ او نیکوو خوب صورت است. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
    - شعر شیر؛ شعر نیکو. ج، شیار. (ناظم الاطباء). توضیح بیشتر ...
  • شیر. (اِخ) دهی است از دهستان طبس مسینا از بخش درمیان شهرستان بیرجند. سکنه ٔ آن 204 تن. آب از قنات. صنایع دستی آنجا کرباس بافی. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9). توضیح بیشتر ...
  • شیر. (اِخ) ناحیتی است بزرگ از دیلمان به دیلم خاصه. (حدود العالم). توضیح بیشتر ...
  • شیر. (اِخ) شار: شیر ختلان، ختلان شاه. پادشاه ختلان. نام عام امرای بامیان. (از یادداشت مؤلف). لقب پادشاه بامیان است. (از حدود العالم). پادشاه بامیان را شیر گویند. (مجمل التواریخ و القصص):
    عزیز و قیصر و فغفور را بمان که درست
    نه شاه ماند و نه شیر و نه رای ماند ونه رام.
    روحانی.
    استاده بدی به بامیان شیری
    بنشسته بدی به غرچه در شاری.
    ناصرخسرو. توضیح بیشتر ...
  • شیر. (اِخ) نام عام امرای لباده. (یادداشت مؤلف).

  • شیر. (اِخ) به معنی پادشاه است. نام عام امراء ختل. (یادداشت مؤلف). یقال للملک ختل، ختلان شاه و یقال شیر ختلان. (ابن خردادبه ص 40). توضیح بیشتر ...
  • شیر. (اِخ) نام برج پنجم از دوازده برج فلکی. (ناظم الاطباء) (از برهان). برج اسد را نیز گویند. (آنندراج). شیر فلک. یکی از بروج دوازده گانه ٔ فلکی که عرب آنرا اسد و لیث نیز گوید. (یادداشت مؤلف):
    دگر طالع تو ز فرخنده شیر
    خداوند خورشید سعد دلیر.
    فردوسی.
    چو خورشید در شیر گشتی درست
    مر آن تخت را سوی او بود پشت.
    فردوسی.
    همیشه تا نبود ثور خانه ٔ خورشید
    چنان کجا نبود شیر خانه ٔ بهرام.
    فرخی.
    آفتاب ارسوار شد بر شیر
    هست می شیر آفتاب سوار. توضیح بیشتر ...
  • شیر. (اِخ) نام یکی از دوازده پهلوان ایران. (ناظم الاطباء).

  • شیر. (اِخ) نام دلاور تورانی که در جنگ منوچهر با سلم و تور سام قارن را از میدان بیرون کرد ولی بدست گرشاسب کشته شد. (یادداشت مؤلف). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

شیر در فرهنگ عمید

  • نیکورای، نیکوکار،
  • پستاندار گوشت‌خوار و درنده، از خانوادۀ گربه‌سانان، و به رنگ زرد که نر آن در اطراف گردن یال دارد،
    (صفت) [مجاز] شجاع، دلیر،
    آن روی سکه که دارای تصویر شیر بوده،
    (نجوم) برج اسد،
    * شیر بالش: [قدیمی] صورت شیر که بر روی بالش یا متکا نقش کرده باشند: لاف نسبت زند حسود و‌لیک / شیر بالش نشد چو شیر عرین (انوری: ۳۹۴)،
    * شیر برفی: [قدیمی، مجاز] شخصی که صورت ظاهرش با‌هیبت و باقدرت اما باطناً بی‌عرضه و بی‌لیاقت و بیکاره باشد،
    * شیر چرخ: (نجوم) [قدیمی] برج اسد یا آفتاب، شیر آسمان، شیر سپهر، شیر فلک، شیر گردون، شیر مرغزار فلک،
    * شیر خدا: [مجاز] از القاب امیرالمؤمنین علی، اسدالله،
    * شیر درفش: [قدیمی] تصویر شیری که بر روی پرچم نقش کرده باشند، شیر علم،
    * شیر ژیان: شیر خشمگین، شیر درنده،
    * شیر سپهر: (نجوم) [قدیمی] = * شیر چرخ
    * شیر شادروان: [قدیمی] تصویر صورت شیر که روی پرده نقش کرده باشند،
    * شیر شرزه: [قدیمی] شیر خشمگین، شیر درنده،
    * شیر علم: [قدیمی] تصویر شیر که بر روی پرچم نقش کرده باشند، شیر درفش،
    * شیر فلک: (نجوم) [قدیمی] = * شیر چرخ
    * شیر کردن: (مصدر متعدی) ‹شیرک کردن› [عامیانه، مجاز] کسی را دل و جرئت دادن و او را به کاری برانگیختن،
    * شیر گردون: (نجوم) [قدیمی] = * شیر چرخ
    * شیروخورشید: [منسوخ] نشان رسمی سابق دولت ایران که عبارت بود از صورت شیر ایستاده با شمشیر در دست راست و خورشید که در پشت آن می‌درخشید،
    * شیروخورشید سرخ: [منسوخ] نام پیشین هلال احمر در ایران،. توضیح بیشتر ...
  • وسیله‌ای برای قطع یا وصل کردن جریان مایع یا گاز. δ وجه تسمیۀ آن ظاهراً به‌ این مناسبت بوده که در قدیم آن ‌را به‌صورت سر شیر می‌ساخته‌اند،. توضیح بیشتر ...
  • مایعی سفیدرنگ که پس از زایمان از پستان زن و هر حیوان مادۀ پستاندار بیرون می‌آید،
    * شیر بریده: = شیر۳
    * شیر خام خوردن: (مصدر لازم) [مجاز] غفلت کردن، خطا کردن،
    * شیر خشک: شیری که آن ‌را خشک کرده و به‌صورت گرد درآورده باشند و هنگام لزوم در آب حل می‌کنند و می‌خورند،
    * شیر مرغ: چیزی که وجود ندارد زیرا که مرغ شیر نمی‌دهد، چیز نایاب، شیر خفاش،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

شیر در فارسی به انگلیسی

فارسی به ترکی

شیر در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

شیر در فارسی به عربی

  • اسد، حلیب، صمام
تعبیر خواب

شیر در تعبیر خواب

  • دیدن شیر به خواب، دلیل پادشاه باشد. اگر بیند که با شیر مجامعت کرد، دلیل است از پادشاه خواری بیند. - اب‍راه‍ی‍م‌ ب‍ن‌ ع‍ب‍دال‍ل‍ه‌ ک‍رم‍ان‍ی. توضیح بیشتر ...
  • اگر درخواب بیند که او را پادشاه شیری داد، دلیل است وی را بر ولایتی حاکم گرداند. اگر بیند که بر پشت شیر نشست، دلیل است منزلتی تمام حاصل کند. - حضرت دانیال. توضیح بیشتر ...
  • دیدن شیر نر درخواب، دلیل است بر پادشاه و شیر ماده، زن پادشاه اگر بیند که شیر ماده را می دوشد، دلیل است دبیر پادشاه گردد. اگر این خواب را زنی بیند، دایه پسر پادشاه شود. اگر بیند شیر را بر پشت گرفته بود، دلیل است بر دشمن ظفر یابد. اگر بیندشیر او را بگزید، دلیل که او را از دشمن مضرت رسد. اگر بیند که شیر در برگرفت، دلیل است مطرب پادشاه گردد. اگر بیند که با شیر طعام خورد، دلیل است مال پادشاه خورد. - جابر مغربی. توضیح بیشتر ...
  • دیدن شیر در خواب برسه وجه بود. اول: پادشاه. دوم: مردی دلیر. سوم: دشمن قوی. - امام جعفر صادق علیه السلام. توضیح بیشتر ...
خواص گیاهان دارویی

شیر در خواص گیاهان دارویی

  • طولانی کننده عمر، نیکو دهنده رخسار خصوصا” شیر برنج و فرنی آن است. سعی شود شیر را جوشیده استفاده کرد. مگر شیر گاو تازه که هنوز گرم است. شیر گاو در درمان دلپیچه و اسهال موثر است. مالیدن شیر گاو در بیماری های جلدی موثر است. شیر شتر مقوی چشم و مفید برای تنگی نفس و ضد یبوست است. بهترین نوع شیر آن است که اگر بر روی ناخن ریزند جمع گرددو با چسبندگی بسیار نباشد. توضیح بیشتر ...
فرهنگ گیاهان

شیر در فرهنگ گیاهان

کالری خوراکی ها

شیر در کالری خوراکی ها

  • یک لیوان ۱۱۰ کالری
  • یک لیوان 110 کالری
گویش مازندرانی

شیر در گویش مازندرانی

  • اندک و مختصر
  • آبادی بزرگ کوهستانی میان کلاردشت و گلیجان ییلاقی شامل دو...
  • خیس تر
فرهنگ فارسی هوشیار

شیر در فرهنگ فارسی هوشیار

  • حیوانی قوی جثه و درنده، آلتی فلزی که در ضرف آب آب انبار، دستشویی و غیره نصب کنند و هرگاه آن رابه پیچانند آب از دهانه آن بیرون آید، و مایع سفید رنگی که از پستان زن و حیوان ماده بیرون آید. توضیح بیشتر ...
فارسی به ایتالیایی

شیر در فارسی به ایتالیایی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
قافیه