معنی ضمیر

ضمیر
معادل ابجد

ضمیر در معادل ابجد

ضمیر
  • 1050
حل جدول

ضمیر در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

ضمیر در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • اندرون، اندیشه، باطن، حال، خاطر، دل، ذهن، نهاد، نیت، وجدان
فرهنگ معین

ضمیر در فرهنگ معین

  • باطن انسان، اندرون دل، اندیشه نهفته، راز، کلمه ای که جانشین اسم می شود. [خوانش: (ضَ) [ع. ] (اِ. )]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

ضمیر در لغت نامه دهخدا

  • ضمیر. [ض َ] (ع اِ) درون دل. (منتخب اللغات). اندرون دل. درون. باطن انسان. طَویّت. دل. (مهذب الاسماء). ج، ضمائر:
    آنچه بعلم تواندر است گر آنرا
    گرد ضمیر اندر آوریش چو پرهون.
    دقیقی.
    چون می خورم به ساتگنی یاد او خورم
    وز یاد او نباشد خالی مرا ضمیر.
    عماره.
    این بود ملک را بجهان وقتی آرزو
    این بود خلق را همه همواره در ضمیر.
    فرخی.
    زیرا که میرداند در فضل او تمام
    ما را به فضل او نرسد خاطر و ضمیر.
    منوچهری.
    خدای عز و جل تواند دانست ضمیر بندگان. توضیح بیشتر ...
  • ضمیر. [ض َ] (اِخ) شهری است به شحر از اعمال عمان نزدیک دغوث. (معجم البلدان). توضیح بیشتر ...
  • ضمیر. [ض ُ م َ] (اِخ) موضعی است نزدیک دمشق و گویند آن قریه و حصنی است در آخر آن قسمت از حدود دمشق که نزدیک سماوه است. (معجم البدان). توضیح بیشتر ...
  • ضمیر. [ض ِم ْ می] (ع اِ) نهانی. || راز. (منتهی الارب). نهفت.

  • ضمیر. [ض َ] (اِخ) تقی الدین. شاعر ایرانی. نخست شغل حلوافروشی داشت، سپس بهندوستان رفت و توانگر گشت. این بیت او راست:
    بیستون را چون در خیبر به زور تیشه کند
    عشق رنگ حیدری بر بازوی فرهاد بست.
    (از قاموس الاعلام ترکی). توضیح بیشتر ...
  • ضمیر. [ض َ] (اِخ) کنورهیرالال بن راجه پباری لال. شاعر هندی و از رؤسای براهمه است. این بیت او راست:
    از سینه ٔ سوزان بفلک ناله فرستم
    وز دیده ٔ گریان بزمین ژاله فرستم.
    (از قاموس الاعلام ترکی). توضیح بیشتر ...
  • ضمیر. [ض َ] (اِخ) همدانی. شاعر. اوراست منظومه ٔ شمع و پروانه. (کشف الظنون ج 2 ص 70). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

ضمیر در فرهنگ عمید

  • باطن انسان، اندرون دل،
    اندیشه‌ و راز نهفته در دل،
    (ادبی) در دستور زبان، کلمه یا حرفی که به‌جای اسم قرار می‌گیرد و دلالت بر شخص یا شی‌ء می‌کند،
    * ضمیر منفصل: (ادبی) در دستور زبان، ضمیری که به‌تنهایی ذکر می‌شود، مانند من، تو، او، و آن،
    * ضمیر متصل: (ادبی) در دستور زبان، ضمیری که به‌تنهایی استعمال نمی‌شود و به آخر اسم یا فعل می‌چسبد، مانند «م»، «ت»، و «ش» در «کتابم»، «کتابت»، و «کتابش»،
    * ضمیر غایب: (ادبی) در دستور زبان، ضمیری که دربارۀ شخصی که حضور ندارد به‌کار برود مانند او، وی، و ایشان،. توضیح بیشتر ...
فرهنگ واژه‌های فارسی سره

ضمیر در فرهنگ واژه‌های فارسی سره

فارسی به انگلیسی

ضمیر در فارسی به انگلیسی

فارسی به ترکی

ضمیر در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

ضمیر در فارسی به عربی

عربی به فارسی

ضمیر در عربی به فارسی

  • وجدان , ضمیر , ذمه , باطن , دل , هوشیار , بهوش , اگاه , باخبر , ملتفت , وارد. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی هوشیار

ضمیر در فرهنگ فارسی هوشیار

فرهنگ فارسی آزاد

ضمیر در فرهنگ فارسی آزاد

  • ضَمِیْر، شعور باطنی که تمیز خیر از شر می دهد- آنچه در باطن و درون شخص پنهان است- درون و باطن انسان- اندیشه و راز نهفته دل- کلمه یا حرفی که بجای اسم قرار گیرد (جمع:ضَمائر)،. توضیح بیشتر ...
فارسی به ایتالیایی

ضمیر در فارسی به ایتالیایی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید