معنی ظاهر

ظاهر
معادل ابجد

ظاهر در معادل ابجد

ظاهر
  • 1106
حل جدول

ظاهر در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

ظاهر در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • آشکار، آشکارا، برملا، پدید، پیدا، جلوه‌گر، علنی، عیان، محسوس، مرئی، مشهود، معلوم، نمایان، نمودار، واضح، هویدا، هیئت،
    (متضاد) باطن، پنهان، نهان. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

ظاهر در فرهنگ معین

  • پیدا، آشکار، روی بیرونی هر چیزی. [خوانش: (هِ) [ع. ] (اِفا. ص. )]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

ظاهر در لغت نامه دهخدا

  • ظاهر. [هَِ] (ع ص) نعت فاعلی از ظهور. آشکار. پدیدار. هویدا. معلوم. واضح. روشن. عیان. باهر. مرئی. پدیدآینده. نمودار. بیان کننده. پدید. زمم: این قاضی شغلها و سفارتهای بانام کرده و در هریک از آن مناصحت و دیانت وی ظاهر گشته. (تاریخ بیهقی). ما آن نصیحت قبول کردیم و خاتمت آن بر این جمله است که ظاهر است. (تاریخ بیهقی). چون کار مرد از حد بگذشت و خیانتهای بزرگ وی مارا ظاهر گشت فرمودیم تا دست وی از شغل عرض کوتاه کردند. توضیح بیشتر ...
  • ظاهر. [هَِ] (اِخ) ناحیه ٔ بزرگی است در فسطاط مصر و وجه تسمیه آن است که چون عمروبن العاص از اسکندریه بازگشت و طرح فسطاط بریخت، جمعی از قبایل که در اسکندریه بازمانده بودند در فسطاط به وی پیوستند و چون مردم به طرح فسطاط اشتغال یافته بودند، جای بر آنان تنگ آمد و شکایت به عمروبن العاص بردند. عمروبن العاص به معاویهبن حدیج امر کرد تا در کار ایشان بنگرد و او بدیشان گفت که: «أری لکم ان تظهروا علی القبائل فتتخذوا منزلاً ظاهراً عنهم ». توضیح بیشتر ...
  • ظاهر. [هَِ] (اِخ) (الملک الَ. ) نوزدهمین سلطان ممالیک برجی. در 904 هَ. ق. پس از ملک ناصر ابوالسعادات محمدبن قایت بیگ اشرف، به کوشش خواهر خویش به حکومت رسید، ولی حکومت وی تا اواخر سال 905 بیش نپائید و پس از وی حکمداری به جنبلات اشرف رسید. رجوع به قاموس الاعلام ترکی و طبقات سلاطین اسلام لین پول ص 75 شود. توضیح بیشتر ...
  • ظاهر. [هَِ] (اِخ) ابن ابی منصور الحاکم، مکنی به ابوالحسن و ملقب به الظاهر لاعزاز دین اﷲ. هفتمین خلیفه ٔ فاطمی. او در 27 شوال 411 هَ. ق. به جای پدر به خلافت نشست و در نیمه ٔ شعبان 427 پس از پانزده سال و نه ماه و هفده روز خلافت درگذشت. مدت عمر وی سی وسه سال بود. و او مردی نیکوسیرت و سائس و نسبت به رعیت منصف و خوشگذران بود و کارها بر وزیر ابی القاسم علی بن احمد الجرجرائی میرفت، چه ظاهر مقام کفایت وامانت وی دانسته بود. توضیح بیشتر ...
  • ظاهر. [هَِ] (اِخ) ابن عمربن ابی زیدان (1106- 1196 هَ. ق. ). مردی زیرک و شجاع بود. اصل وی از مدینه است و یکی از نیاکان او به فلسطین مهاجرت کرد و آنجا توطن گزید. پدرظاهر در روزگار ولایت امیر بشیر شهابی بر لبنان، حاکم صفد و توابع آن بود و پس از او پسرش ظاهر به حکومت صفد نشست. سلیمان پاشا والی دمشق در سال 1150 هَ. ق. به مقاتله ٔ وی برخاست و ظاهر در طبریه متحصن شد و چون سلیمان پاشا دفعهً وفات یافت و یا به قولی مسموم گشت، در کار ظاهر گشایشی پیدا آمد و بر عکه و ناصریه و طبریه دست یافت. توضیح بیشتر ...
  • ظاهر. [هَِ] (اِخ) ابن محمدبن یوسف غزنوی. او راست: کتاب مجمل الاسماء که در پایان سال 561 هَ. ق. در دمشق به اتمام رسانیده و آن مشتمل بر ده کتاب است در فنون مختلف: کتاب اول در آفرینش انسان و بیان احوال و اوصاف او. کتاب دوم در شناخت آسمان و آنچه مربوط به شناخت هوا و مافیهاست از منازل و بادها و غیره. کتاب سوم در شناخت نام زمین ها و جمیع مافیها. کتاب چهارم در اسامی درختان و میوه ها و زروع. کتاب پنجم در شتر و اوصاف او. توضیح بیشتر ...
  • ظاهر. [هَِ] (اِخ) احمدبن علی بن العمربن محمدبن عبداﷲ، ابوعبداﷲ العلوی الحسینی. نقیب علویان به بغداد. وی حدیث بسیار استماع و روایت کرده است و به قول ابن اثیر مورخ مشهور از نیکان بغداد بود و هم بدانجا وفات یافت (569 هَ. ق. ). رجوع به الاعلام زرکلی چ مصر ج 1 ص 51 و کامل التواریخ ابن اثیر چ مصر ج 6 ص 185 شود. توضیح بیشتر ...
  • ظاهر. [هَِ] (اِخ) بیبَرس بن عبداﷲ، السلطان الاعظم قسیم امیرالمؤمنین رکن الدین ابوالفتح البندقداری الصالحی، ملقب به الملک الظاهر. از ممالیک بحری. مولد او به دشت قبچاق در حدود 625 هَ. ق. بود. او سالهای اوّل عمر خویش را در مولد خود به سر برد و سپس در هجوم تاتار اسیر و در سیواس به غلامی فروخته شد و از آنجا وی را به حلب و سپس به قاهره بردند و امیر علاءالدین ایدکین بندقدار وی را بخرید و بیبرس نزد وی ببود تا اینکه الملک الصالح نجم الدین ایوب در شوال 644 بر امیر علاءالدین دست یافت و بیبرس را نیز ضمن سایر مایملک وی تحت اختیار خویش آورد و چون همت و فطنت و ذکاء او بدید وی را رئیس یکی از فرق حَرس خاص خود کرد و بیبرس در سایه ٔ همت و فطنت خویش مدارج ترقی بپیمود تا به مرتبه ٔ حکومت رسید. توضیح بیشتر ...
  • ظاهر. [هَِ] (اِخ) تمُربُغا یا تیموربوغا (الملک الظاهر). شانزدهمین سلطان از ممالیک برجی مصر در 872 هَ. ق. او پس ازسیف الدین ایل بیگ به حکومت رسید، ولی بعد از دو ماه دست وی را از حکومت کوتاه ساختند و به دمیاطه نفی شد. وی مردی دیندار و صالح بود. (قاموس الاعلام ترکی). توضیح بیشتر ...
  • ظاهر. [هَِ] (اِخ) سیف الدین (الملک الَ. )، مکنی به ابوسعید چقمق. دهمین سلطان ممالیک برجی مصر. او در سال 842 هَ. ق. به اتفاق امرا و اعیان دولت پس از جمال الدین یوسف عزیز به حکومت مصر نشست. وی مردی دوستدار علما و کریم و صالح بود و مدت 14 سال با کمال عدالت ملک راند و در 857 کناره کرد و تخت ملک به پسر خود ابوالسعادات ملک منصور فخرالدین عثمان گذاشت و بعد از یک ماه وفات یافت. رجوع به قاموس الاعلام ترکی و طبقات سلاطین اسلام لین پول ص 74 شود. توضیح بیشتر ...
  • ظاهر. [هَِ] (اِخ) سیف الدین (ملک الَ. ) برقوق. از ممالیک برجی مصر. در سال 785 هَ. ق. امراء بالاتفاق وی را به جای ملک صالح حاجی بیک قلاوون به سلطنت برداشتند، لکن در سال 791 وی را از حکومت عزل و محبوس و به کرک تبعید کردند و ملک صالح را به جای او بنشاندند. هشت ماه و نیم پس از این واقعه برقوق از محبس بیرون آمدو به قاهره بازگشت و حکومت ازدست رفته را به چنگ آورد و ده سال تمام ملک راند و سرانجام در شصت سالگی به سال 801 درگذشت. توضیح بیشتر ...
  • ظاهر. [هَِ] (اِخ) سیف الدین خوشقدم (ملک ناصر ناصری). چهاردهمین سلطان ممالیک برجی. او از آزادکردگان ملک مؤید شیخ محمود ظاهری چهارمین سلطان ممالیک برجی بود و ابتدا سمت اتابیکی ملک مؤید شهاب الدین احمد داشت و سپس در 865 هَ. ق. به حکومت رسید و شش سال و نیم ملک راند و در 872 وفات کرد. رجوع به طبقات سلاطین اسلام ص 74 و قاموس الاعلام شود. توضیح بیشتر ...
  • ظاهر. [هَِ] (اِخ) سیف الدین ططر، مکنی به ابوالفتح. ششمین سلطان ممالیک برجی مصر. پس از احمد، مظفر در سال 824 هَ. ق. به حکومت نشست لکن حکومت او دیر نپائید و ناصرالدین محمد صالح، جانشین او شد. رجوع به قاموس الاعلام ترکی و طبقات سلاطین اسلام لین پول ص 74 شود. توضیح بیشتر ...
  • ظاهر. [هَِ] (اِخ) (شیخ. ) صدفی. او راست: «السر المصون فیما کرم به المخلصون ». (کشف الظنون). توضیح بیشتر ...
  • ظاهر. [هَِ] (اِخ) غازی غیاث الدین بن سلطان صلاح الدین یوسف بن ایوب، ملقب به الملک الظاهر و مکنی به ابوالفتح و ابومنصور. از ملوک دولت ایوبیان حلب. مولد او به نیمه ٔ رمضان سال 568 هَ. ق. یعنی یک سال پس از استیلای صلاح الدین بر مصر، در قاهره بود. و در سال 582 به جای عم خود حکومت حلب یافت و سی ویک سال با کمال عدالت حکم راند. وی مردی محتاط و باهیبت و واقف بر احوال رعایا و عالی الهمه و سائس و باتدبیر بود و علما و دانشمندان را دوست میداشت و شعرا را مینواخت. توضیح بیشتر ...
  • ظاهر. [هَِ] (اِخ) مجدالدین عیسی. شانزدهمین امیر سلسله ٔ اُرتقیه ٔ ماردین. وی در 778 هَ. ق. به حکومت نشست و تا سال 809 ملک راند و در این سال صالح که آخرین امیر این سلسله بود به حکومت رسید و این سلسله به دست امرای قراقویونلو برافتاد. رجوع به ترجمه ٔ طبقات سلاطین اسلام ص 151 شود. توضیح بیشتر ...
  • ظاهر. [هَِ] (اِخ) محمدبن احمد الناصرلدین اﷲبن المستضی ٔ، مکنی به ابی نصر. سی وپنجمین خلیفه ٔ عباسی (622- 623 هَ. ق. ). در سلخ رمضان سنه ٔاثنتین و عشرین و ستمائه (622 هَ. ق. ) خویشان و ارکان دولت و معتبران بغداد چون قاضی القضاه محیی الدین بن فضلان و نقیب طالبیان قوام الدین ابوعلی موسوی با اوبیعت کردند و در روز دوشنبه ٔ غره ٔ شوال جامه ٔ سفید بپوشید و جامه ٔ برد پیغمبر (ص) بر دوش گرفت و در شباک قبه ٔ مبایعت بنشست و وزیر بیرون شباک بایستاد بر پایه ٔ اول منبر و استادالدار مبارک بن ضحاک در پایه ٔ زیرتر و بیعت او از امراء و اصحاب و ولاه و قضاه و مفتیان بستدند. توضیح بیشتر ...
  • ظاهر. [هَِ] (اِخ) هلال بن بدربن حسنویه بن حسین برزکانی کرد. پس از پدر به جای وی نشست و یک سال بیش در این مقام بنماند و شمس الدوله ٔ دیلمی او را از مقر خویش براند و کمی پس از آن کشته شد (405-406 هَ. ق. ). توضیح بیشتر ...
  • ظاهر. [هَِ] (اِخ) یحیی (الملک الَ. ) بن اسماعیل بن العباس الرسولی. یازدهمین امیر سلسله ٔ رسولیان یمن. او در سال 831 هَ. ق. به تخت ملک نشست و هم بدان مقام ببود تا در سال 842 در صنعاء درگذشت. وی مردی عاقل و باتدبیر و نیکوسیرت بود. رجوع به الاعلام زرکلی چ مصر ج 3 ص 1144 و ترجمه ٔ طبقات سلاطین اسلام ص 88 شود. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

ظاهر در فرهنگ عمید

  • پیدا، آشکار، هویدا، نمایان،
    (اسم) از نام‌های خداوند،
    * ظاهر ساختن: (مصدر متعدی) = * ظاهر کردن
    * ظاهر شدن: (مصدر لازم)
    آشکار گشتن، نمایان شدن،
    [قدیمی، مجاز] تحقق یافتن،
    * ظاهر کردن: (مصدر متعدی) آشکار کردن، نمایان ساختن،
    * ظاهر گشتن: (مصدر لازم) = * ظاهر شدن
    * ظاهر‌و‌باطن: [مجاز] همه‌چیز،. توضیح بیشتر ...
فرهنگ واژه‌های فارسی سره

ظاهر در فرهنگ واژه‌های فارسی سره

  • آشکار، نما، رویه، نمایان
فارسی به انگلیسی

ظاهر در فارسی به انگلیسی

  • Air, Appearance, Aspect, Coloring, Colors, Complexion, External, Facade, Façade, Face, Front, Guise, Look, Person, Surface, Visage. توضیح بیشتر ...
فارسی به عربی

ظاهر در فارسی به عربی

  • احساس، خارج، خارجی، سطح، سمت، شکل، ظاهر، ظهور، عاده، مظهر، نظره، هیئه. توضیح بیشتر ...
عربی به فارسی

ظاهر در عربی به فارسی

  • پیدا , اشکار , ظاهر , معلوم , وارث مسلم
فرهنگ فارسی هوشیار

ظاهر در فرهنگ فارسی هوشیار

  • آشکار، واضح، روشن، هویدا، معلوم
فرهنگ فارسی آزاد

ظاهر در فرهنگ فارسی آزاد

  • ظاهِر، آشکار- ظاهر- نمایان- خلاف باطن-هویدا- از اَسْماء الله است،. توضیح بیشتر ...
فارسی به ایتالیایی

ظاهر در فارسی به ایتالیایی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید