معنی غنی

غنی
معادل ابجد

غنی در معادل ابجد

غنی
  • 1060
حل جدول

غنی در حل جدول

  • ثروتمند
  • توانگر، مالدار، بی نیاز
  • بی نیاز، پولدار، ثروتمند، توانگر
  • از صفات خداوند
  • بای
  • صمد
  • توانگر و بی نیاز، از صفات خداوند
مترادف و متضاد زبان فارسی

غنی در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • بی‌نیاز، پولدار، توانگر، ثروتمند، مالدار، متعین،
    (متضاد) فقیر. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

غنی در فرهنگ معین

  • (مص ل. ) توانگر شدن، (اِمص. ) بی نیازی، توانگری. [خوانش: (غِ نا) [ع. ]]. توضیح بیشتر ...
  • توانگر، بی نیاز. [خوانش: (غَ) [ع.] (ص.)]
لغت نامه دهخدا

غنی در لغت نامه دهخدا

  • غنی. [غ َ نا] (ع ص) شایسته و سزاوار. درخور و لایق. یقال: مکان کذا غنی من فلان، ای مَئِنَّه منه، ای مخلقه به و مجدره. (از اقرب الموارد). توضیح بیشتر ...
  • غنی. [غ ِ نا / غ ِ نَن ْ] (ع مص) زن گرفتن مرد. تزوج. (از اقرب الموارد). در منتهی الارب آمده: غنی، مرد را زن دادن و زن را شوی. || غانیه شدن زن، و زن غانیه آنکه او را بزنی بخواهند و او امتناع کند، و بقولی آنکه بزیبایی خود از آرایش بی نیاز باشد، یا زنی که شوهر کند و با وی بی نیاز باشد. (از اقرب الموارد). || مقیم شدن. (ترجمان علامه ٔ جرجانی تهذیب عادل) (المصادر زوزنی). اقامت کردن، چنانکه گویند: «غنوا بدیارهم ثم فنوا». توضیح بیشتر ...
  • غنی. [غ َ] (ع ص) توانگر. ج، اَغْنیاء. (مهذب الاسماء). توانگر و مالدار. (منتهی الارب). خلاف فقیر. (کشاف اصطلاحات الفنون). دارا. دارنده: واﷲ غنی حلیم. (قرآن 263/2).
    از فلک نحسها بسی بیند
    آنکه باشد غنی، شود مفلاک.
    ابوشکور بلخی (از فرهنگ اسدی).
    به پیش ینال و تکین چون رهی
    دوانند یکسر غنی و فقیر.
    ناصرخسرو.
    گر غنی زر به دامن افشاند
    تا نظر در ثواب او نکنی
    کز بزرگان شنیده ام بسیار
    صبر درویش به که بذل غنی.
    سعدی (گلستان). توضیح بیشتر ...
  • غنی. [غ َ] (اِخ) از اجداد است. فرزندان او بطنی از بنی عروهبن زبیربن عوام اند. مساکن ایشان در بهنساویه واقع در مصر بود، و معروف به جماعه رواق اند. (ازاعلام زرکلی ج 2 ص 761). بنی غنی از فرزندان عروهبن زبیر از قبیله ٔ عبدالعزی هستند. (صبح الاعشی ج 1 ص 357). توضیح بیشتر ...
  • غنی. [غ ُ ن َ] (اِخ) از اعلام است. (منتهی الارب).

  • غنی. [غ َ] (اِخ) میر عبدالغنی. از سادات جلیل القدر تفرش، و برادر آقا محمدصادق است. به حلیه ٔ کمالات متحلی است. به اسم تخلص میکند و در جوانی درگذشته است. طبع خوشی داشته، این اشعار از اوست:
    یک بار اگر رخ خود، آن دلربا ببیند
    عاشق اگر نگردد از چشم ما ببیند.
    همچنین گوید:
    عمری به ره وفا نشستیم عبث
    دل جز تو به دیگری نبستیم عبث
    در پیش تو قدر هر سگی بیش از ماست
    ما اینهمه استخوان شکستیم عبث.
    (از آتشکده ٔ آذر چ بمبئی ص 407). توضیح بیشتر ...
  • غنی. [غ َ] (اِخ) (میرزا. ) عبدالغنی. متخلص به غنی. ازسادات بزرگوار محال تفرش بود. این رباعی از اوست:
    ای از بر من برد دل آگاهت
    سوی سفری که بود خاطرخواهت
    از غایت رشک بود کز پیش نظر
    رفتی و نگفتیم خدا همراهت.
    (ازآتشکده ٔ آذر چ شهیدی ص 240). توضیح بیشتر ...
  • غنی. [غ َ] (اِخ) (مولانا. ) عبدالغنی. او از مشاهیر دانشمندان و شاعران عثمانی است. به شغل قضاء شام و بعد قاهره منصوب شد و پس از بازگشت از سفر حج دو مرتبه به منصب قضاء استانبول رسید. او راست: حاشیه ای بر حاشیه ٔ تجرید. به فارسی و ترکی شعر گفته است. منشآتی نیز دارد. این شعر از اوست:
    حباب آسان رفت از سر هوای جام جم بیرون
    از آن از بزم می هرگز نخواهم زد قدم بیرون.
    این شعر ترکی نیز از اوست:
    طالعمدر با که گون گوسترمین دودایچره آه
    آسمانی بر بلا در عاشقه دود سیاه. توضیح بیشتر ...
  • غنی. [غ َ] (اِخ) قاسم غنی. به سال 1316 هَ. ق. در شهر سبزوار متولد شد. پدرش سیدعبدالغنی زراعت پیشه بود و از محضر حاج ملا هادی سبزواری حکیم و فیلسوف معروف معاصر درک فیض کرده بود، و به فلسفه و ادبیات علاقه داشت و از این رو فرزندش نیز از کودکی شوق وافر به تحقیق و مطالعه در فنون ادب و فلسفه پیدا کرد. چهارده سال بیش نداشت که پدرش جهان را وداع گفت. پس از طی تحصیلات مقدماتی برای تکمیل مطالعات و معلومات به تهران آمد وبه مدرسه ٔ دارالفنون قدیم که یکی از مدارس معروف آن زمان بود وارد شد، و در سال آخر تحصیل برای ادامه ٔ تحصیلات در رشته ٔ پزشکی به بیروت رفت و در آنجا دانشکده ٔ طب را به پایان رسانید و به اخذ دکتری نایل آمد و به زبان و ادبیات عرب احاطه ٔ کامل پیدا کرد. توضیح بیشتر ...
  • غنی. [غ َ] (اِخ) ابن قطیب. صحابی است. (حسن المحاضره فی اخبار مصر و القاهره ص 102). توضیح بیشتر ...
  • غنی. [غ َ] (اِخ) ابن یعصر (اعصر) بن غطفان. از قیس عیلان، از عدنان. جدی جاهلی است و منسوب آن غنوی است. (از اعلام زرکلی ج 2 ص 761). در اعلام المنجد آمده: غنی بن اعصور (کذا) از قبایل شمالی جزیرهالعرب بود، شاعر عرب طفیل بن عوف ملقب به طفیل الخیل بدان قبیله منسوب است. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

غنی در فرهنگ عمید

  • توانگر، مالدار، بی‌نیاز،

    سرشار، پر از عناصر مفید،
فرهنگ واژه‌های فارسی سره

غنی در فرهنگ واژه‌های فارسی سره

  • پر بار، پرمایه، توانگر
فارسی به انگلیسی

غنی در فارسی به انگلیسی

  • Flush, Fat, Gentleman, Rich, Opulent, Wealthy
فارسی به ترکی

غنی در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

غنی در فارسی به عربی

عربی به فارسی

غنی در عربی به فارسی

  • فراوان , دولتمند , وافر , توانگر , گرانبها , باشکوه , غنی , پر پشت , زیاده چرب یا شیرین. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی هوشیار

غنی در فرهنگ فارسی هوشیار

  • مالدار، بی نیاز گردیدن، زندگی را براحتی گذرانیدن
فرهنگ فارسی آزاد

غنی در فرهنگ فارسی آزاد

  • غَنی، اکتفاء و بی نیازی- غَناء و توانگری- آنچه بدان غَنِی گردند- مال و ثروت،. توضیح بیشتر ...
  • غَنِیّ، ثروتمند- بی نیاز- به معنای اخیر از اَسْماءُ الله است (جمع:اَغْنِیاء)،. توضیح بیشتر ...
فارسی به آلمانی

غنی در فارسی به آلمانی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
قافیه