معنی فی

فی
معادل ابجد

فی در معادل ابجد

فی
  • 90
حل جدول

فی در حل جدول

  • غنیمت
  • بها در بازار
  • قیمت بازاری
  • بها در بازار، قیمت بازاری
فرهنگ معین

فی در فرهنگ معین

  • سایه، غنیمت، دسته ای از پرندگان. [خوانش: (فَ یْ) [ع. فی ء] (اِ. )]. توضیح بیشتر ...
  • [ع.] (حر اض.) ظرف زمان و مکان به معنی در، اندر.
  • (اِ.) نرخ، قیمت بازاری.
لغت نامه دهخدا

فی در لغت نامه دهخدا

  • فی. (ع حرف جر) حرف جر است. (منتهی الارب). حرف جر است و ده معنی دارد: یکی معنی ظرفیت حقیقی «: غلبت الروم فی ادنی الارض و هم من بعد غلبهم سیغلبون فی بضع سنین » (قرآن 2/30-4)، یا ظرفیت مجازی مانند«: رأیت الناس یدخلون فی دین اﷲ افواجاً» (قرآن 2/110). معنی دوم مصاحبه است مانند: «جاء الامیر فی موکبه » یعنی بهمراه موکبش. معنی سوم تعلیل است مانند: «ان امراءه دخلت النار فی هره حسبتها. » یعنی لأجل هره. معنی چهارم استعلاء است مانند: «و لاصلبنکم فی جذوع النخل » (قرآن 71/20)، یعنی علی جذوع النخل. توضیح بیشتر ...
  • فی. [ف َ / ف ِ] (از ع، اِ) مخفف فی ٔ. سایه ٔ هر چیز پس از زوال. سایه ٔ هر شی ٔ که بعد از نصف النهار باشد. (فرهنگ فارسی معین):
    خوار خواهد رخ خورشید مگر وقت زوال
    قصر میمون تورا ناقص از آن گردد فی.
    انوری.
    در تموز گرم می بینند دی
    در شعاع شمس می بینند فی.
    مولوی.
    || غنیمت. (یادداشت مؤلف): به یک مدح که او را گفت هزار درم از فی مسلمانان بدو داد. (تاریخ بلعمی).
    دید مردی شبان در آن چَه ْ، نی
    ببرید آن نی و شمردش فی.
    سنائی. توضیح بیشتر ...
  • فی. (یونانی، حرف، اِ) نام حرف بیست ویکم از حروف یونانی. (یادداشت مؤلف). توضیح بیشتر ...
  • فی. (ع اِ) حرف فاء عربی و فارسی را نیز «فی » نامیده اند:
    بر دامن کوهسار حلمش
    سر پیش فکنده قاف چون فی.
    اثیر اخسیکتی.
    قاف از کتابت تو یک حرف خواند وز شرم
    بر اوج امتحان شد گردن شکسته چون فی.
    اثیر اخسیکتی.
    سلطان آل یاسین کز عشق نعل اسبش
    سربازپس برآید نون هلال چون فی.
    سیف اسفرنگ. توضیح بیشتر ...
  • فی. [ف َی ی] (اِخ) از قرای سغد. (معجم البلدان). در بخاراست، پل فی محلی است در نزدیکی آن. (از یادداشتهای مؤلف). در شعر فارسی به تخفیف یاء به کار رفته، و این ضبط درست تر مینماید:
    ملیح را به بخارا از این خبر نبود
    که در سر پل فی زو ملیح تر نبود.
    سوزنی. توضیح بیشتر ...
  • فی. (از ع، حرف اضافه) به معنی «ضرب در»: صد ذرع زمین فی پانزده قران، هزاروپانصد قران، یعنی صد ذرع ضرب در پانزده قران. (ناظم الاطباء). ده من نان، فی دو قران، دو تومان. (یادداشت مؤلف).
    - فی زدن، تعیین قیمت کردن. (یادداشت مؤلف). توضیح بیشتر ...
  • فی ٔ. [ف َی ْءْ] (ع اِ) سایه ٔ زوال که بعد از گشتن آفتاب باشد. ج، افیاء، فیوء. || غنیمت. || خراج. || پاره ای از مرغان. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || (اِمص) بازگشت. (منتهی الارب). || (مص) بازگشتن. || غنیمت گرفتن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || گردیدن سایه. || کند شدن آهن پس از تیزی. (از اقرب الموارد). || (اِ) کلمه ٔ تعجب و تأسف. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به فی شود. || (اصطلاح فقه) همه ٔ چیزهایی که میتوان بدون جنگ از کفار گرفت، یعنی فقط به چیزهایی اطلاق میشود که میتوان به مسالمت گرفت و از غنیمت جدا کرد. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

فی در فرهنگ عمید

  • سایه،
    آنچه از دشمن بدون جنگ و از طریق تسلیم، مصالحه، یا عقد پیمان گرفته شود، اعم از زمین یا اموال،. توضیح بیشتر ...
  • قیمت، بها،
عربی به فارسی

فی در عربی به فارسی

  • بسوی , بطرف , به , در , پهلوی , نزدیک , دم , بنابر , در نتیجه , بر حسب , از قرار , بقرار , سرتاسر , مشغول , توی , لای , هنگامه , در موقع , درون , درونی , میانی , دارای , شامل , دم دست , رسیده , امده , به طرف , نزدیک ساحل , با امتیاز , در میان گذاشتن , جمع کردن , اندر , در میان , در ظرف , نسبت به , مقارن. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی هوشیار

فی در فرهنگ فارسی هوشیار

  • در اندرون توی ظرف مکان و ظرف زمان در اندر درون
فرهنگ فارسی آزاد

فی در فرهنگ فارسی آزاد

  • فِی، در، درون، تو، به سبب، از (ظرف زمان و مکان و از حروف جارّه است که چون قبل از هر اسم در آید به آن صدای جرّ یا زیر یا کسره می دهد) ترکیب فی با بعضی از کلمات در زبان فارسی هنوز رائج است مانند:. توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید