معنی لیث

لیث
معادل ابجد

لیث در معادل ابجد

لیث
  • 540
حل جدول

لیث در حل جدول

فرهنگ معین

لیث در فرهنگ معین

  • شیر، اسد، برج اسد. [خوانش: (لَ یا لِ) [ع.] (اِ.)]
لغت نامه دهخدا

لیث در لغت نامه دهخدا

  • لیث. [ل َ] (ع اِ) شیر. (منتهی الارب). اسد. شیر درنده. (غیاث). ج، لیوث. || نوعی عنکبوت که به جستن گیرد مگس را. (منتهی الارب). مگس گیر. ج، لیوث. (مهذب الاسماء). || لیث عفرین، شیر بیشه. || بیشه ٔ شیر. || جانورکی که در بن دیوار ماند. || جانورکی شبیه کربسه که بر سوار عارض شود و به دُم زند منسوب به عفرین که شهری است. (منتهی الارب). گوش خزک. (مهذب الاسماء). || گیاهی است. || گیاه انبوه. (منتهی الارب). || (ص) مرد تمام اندام. || مرد ضابط وتوانا و زیرک. توضیح بیشتر ...
  • لیث. [ل َی ْ ی ِ] (ع ص) نبات ٌ لیث، گیاه درهم پیچیده و انبوه. (منتهی الارب). توضیح بیشتر ...
  • لیث. (ع ص، اِ) ج ِ الیث. (منتهی الارب).

  • لیث. [ل َ] (اِخ) قبیله من بکربن عبد مناهبن کنانه و هم بنولیث بن بکربن عبد مناه. منهم الصعب بن جثامه اللیثی الصحابی رضی اﷲ عنه و قد ذکر الحمدانی: ان منهم طائفه بساقیه قلته بالاخمیمیه من صعید مصر. (صبح الاعشی ج 1 ص 350). و رجوع به لیث بن بکر شود. توضیح بیشتر ...
  • لیث. [ل َ] (اِخ) موضعی است میان سرین و مکه و آنجا را وقعه ای است. (از منتهی الارب). رودباری است پائین سراه که به دریا یا موضعی از حجاز ریزد. لیث گوید: موضعی است در دیار هذیل. (از معجم البلدان). توضیح بیشتر ...
  • لیث. [ل َ] (اِخ) هو احد ماقیل فی اسم ابی هند الداری. و تأتی ترجمته فی الکنی. (الاصابه ج 6 ص 11). توضیح بیشتر ...
  • لیث. [ل َ] (اِخ) ابن ابی رقیه. وزیر ولیدبن عبدالملک و سلیمان بن عبدالملک. (مجمل التواریخ و القصص صص 306-307). و کان یکتب لسلیمان [سلیمان بن عبدالملک] علی دیوان الرسائل لیث بن ابی رقیه. (الوزراء و الکتاب ص 29). و کان یکتب لعمر [عمربن عبدالعزیز] اللیث بن ابی رقیه مولی ام الحکم بنت ابی سفیان. (الوزراء ص 33). لیث بن ابی رقیه در عهد سلیمان بن عبدالملک به سرانجام مهام وزارت مشغولی میکرد. (دستورالوزراء ص 20). و رجوع به عقدالفرید ج 4 شود. توضیح بیشتر ...
  • لیث. [ل َ] (اِخ) ابن ابی سلم. در اول خلافت ابودوانق درگذشت. (تاریخ گزیده ص 252). توضیح بیشتر ...
  • لیث. [ل َ] (اِخ) ابن ابی سلیم. معاصر عبدالکریم بن ابی العوجاء. محدث است و از نافع روایت کند و هم از واصل بن حیان. وی را از ثقلاء شمرده اند. رجوع به عیون الاخبار ج 1 ص 279 و 309 و ج 2 ص 131 و تاریخ الخلفاء سیوطی ج 6 و المصاحف ص 182 شود. توضیح بیشتر ...
  • لیث. [ل َ] (اِخ) ابن بکربن عبدمناف بن کنانه مولای بسام. و بسام از بزرگی درجات علم بدان جایگاه برسید که خویشتن را به صدهزار دینار بازخرید از مولای خویش. گفتند چیزی حط (یعنی وضع و تخفیف) نخواهی، گفت نه که من خویشتن را بیش از این ارزم ونیک نقد برکشید و بداد. (تاریخ سیستان ص 18 در فصل یاد کردن نام کسانی که پس از اسلام بزرگ گشتند و مردمان ایشان را بدانستند به فعل). زرکلی در اعلام گوید: لیث بن بکربن عبد مناه. از کنانه جدی جاهلی است و از نسل وی است صعب بن جثامه الصحابی. توضیح بیشتر ...
  • لیث. [ل َ] (اِخ) ابن ادریس محدث است. رجوع شود به فهرست کتابخانه ٔ سپهسالار ج 2 ص 290. توضیح بیشتر ...
  • لیث. [ل َ] (اِخ) ابن ترسل. از کسان هارون خلیفه مأمور مصر و نامزد حکومت سیستان:. سخن سیستان رفت به حضرت امیرالمؤمنین هارون الرشید که لیث بن ترسل روزی امیرالمؤمنین را که از شکار بازگشته بود خدمتی کرد وبه موقع افتاد، پس او را بخواند و گفتا ترا به مصر همی فرستم اگر کار بر آن جمله کنی که ایزد تعالی و تقدس فرموده است، به سیستان ترا مسما کنم تا کارت بزرگ گردد، پس مردمان مجلس گفتند که مصر، بزرگوار شهری بود تا امروز که امیرالمؤمنین حدیث سیستان یاد کرد. توضیح بیشتر ...
  • لیث. [ل َ] (اِخ) ابن جثامه الکنانی اللیثی اخوالصعب بن جثامه. تقدم نسبه فی اخیه قال المرزبانی فی معجم الشعرا، مخضرم و قرأت بخط العلامه رضی الدین الشاطبی فی هامش الترجمه انه قراء فی انساب مصر لیحیی بن ثوبان الیشکری مانصه: و ولد جثامهبن قیس صعبا و لیثا محلما و امهم فاخته بنت حرب اخت ابی سفیان شهدوا مع النبی صلی اﷲ علیه و آله و سلم وقعه خیبر. (الاصابه ج 6 ص 11). توضیح بیشتر ...
  • لیث. [ل َ] (اِخ) ابن حَبرویَه. محدث است.

  • لیث. [ل َ] (اِخ) ابن خالد. ابوالحارث یکی از روات قرائت کسائی. (ابن الندیم). و رجوع به ابوالحارث. شود. توضیح بیشتر ...
  • لیث. [ل َ] (اِخ) ابن ضمام. شاعری است از عرب.

  • لیث. [ل َ] (اِخ) ابن عاصم بن کلیب القتبانی ابوزراده المصری. محدث است. وی از ابن جریح و ابن یونس بن عبد الاعلی از وی روایت کند. ابن یونس گوید: وی مردی صالح بود و به سال 211 هَ. ق. درگذشت. (حسن المحاضره فی اخبار مصر و القاهره ج 1 ص 126). توضیح بیشتر ...
  • لیث. [ل َ] (اِخ) ابن عاصم الخولانی المصری. امام جامع مصر به عهد رشید. محدث است. وی از حسن بن ثوبان وابن وهب از وی روایت کند و ابن حبان توثیق او کرده است. (حسن المحاضره فی اخبار مصر و القاهره ج 1 ص 126). توضیح بیشتر ...
  • لیث. [ل َ] (اِخ) ابن عبداﷲ شاشی، مکنی به ابونصر. محدث و تابعی است. رجوع به ابونصر شود. توضیح بیشتر ...
  • لیث. [ل َ] (اِخ) ابن عبده البصری. ابوالحارث. تابعی است.

  • لیث. [ل َ] (اِخ) ابن فرقهبن سلیم بن ماهان. نیای پنجم امیر خلف بن ابی جعفر احمدبن ابی اللیث بن خلف بن اللیث. فرمانروای سیستان. (تاریخ سیستان ص 342). توضیح بیشتر ...
  • لیث. [ل َ] (اِخ) ابن فضل، مکنی به ابن ترسل. والی قهستان و حاکم سیستان از جانب مأمون عباسی به سال 199 هَ. ق. صاحب تاریخ سیستان گوید: مأمون لیث بن فضل را که او را ابن ترسل گفتندی سیستان داد و او والی قهستان بود برادر خویش احمدبن الفضل را اینجا فرستاد و اندرآمد [احمد] به سیستان یازده روز گذشته از ماه رمضان سنه ٔ تسع و تسعین و مائه و محمدبن الاشعث اندر این میانه برنهاد (ظ: به زنهار) حرب بن عبیده آمده بود و با او یکی گشته از جمله ٔ سرهنگان او. توضیح بیشتر ...
  • لیث. [ل َ] (اِخ) ابن سعد، مکنی به ابی الحارث. از اصحاب مالک بن انس و از رواه او. او راست: کتاب التاریخ و کتاب مسائل فقه. وی از معاویهبن صالح و عبدالعزیزبن ابی سلمه و اباالنضر روایت کند. و به روزگار هارون الرشید درگذشته است. ابن جوزی در سیره عمربن عبدالعزیز آرد: و عن اللیث من بعد انه قال استشهد رجل من اهل الشام فکان یأتی الی ربه کل لیله جمعه فی المنام فیحدثه و یستأنس به قال فغاب عنه جمعه ثم جاؤه فی الجمعه الاخری فقال له یا بنی لقدا حزننی و شق علی تخلفک فقال انما شغلنی عنک ان الشهداء امروا ان یتلقوا عمربن عبدالعزیز و ذلک عند وفاه عمربن عبدالعزیز رضی اﷲ عنه. توضیح بیشتر ...
  • لیث. [ل َ] (اِخ) ابن سودبن اسلم بن الحافی. از قضاعه، از حمیر. جدی جاهلی است قبائل بسیار ازفرزندان وی متفرع شده اند، از پسرش زید. رجوع به وفیات الاعیان و سبائک الذهب ص 23 شود. (الاعلام زرکلی ج 3). توضیح بیشتر ...
  • لیث. [ل َ] (اِخ) ابن علی بن اللیث الصفار. یکی از ملوک سلسله ٔ صفاریه در سیستان. وی پس از پسرعم خویش طاهربن محمد (296 هَ. ق. ) به ولایت رسید و بلاد فارس را نیز ضمیمه ٔ ملک خویش گردانید و قصد ارجان کرد، اما مونس خادم مقتدرعباسی بر وی غلبه یافت و او را بندی ساخت و به بغداد ببرد و به روایت ارجح آنجا کشته شد. (زرکلی ج 3 ص 823). لیث بن علی بن لیث برادرزاده ٔ یعقوب و عمرو است.
    صاحب تاریخ سیستان آرد: نشستن لیث علی به امیری که او را شیر لباده گفتندی و روز آدینه او را خطبه کردند به سیستان و به فراه و به کش و به بست # بوی التماس و نامه او #. توضیح بیشتر ...
  • لیث. [ل َ] (اِخ) ابن مظفربن نصربن سیار. صاحب خلیل و مؤلف کتاب العین و آنگاه که لغویین لیث مطلق گویند مراد همین کس است، چنانکه جوالیقی در المعرب و جز آن. یاقوت گوید:اللیث بن المظفر کذا قال الازهری فی مقدمه کتابه اللیث بن المظفر و قال ابن المعتز فی کتاب الشعراء من تصنیفه اللیث بن رافعبن نصربن سیار قال الازهری: و من المتقدمین اللیث بن المظفر الذی نحل الخلیل بن احمد تألیف کتاب العین جمله لینفق کتابه باسمه و یرغب فیه من حوله و اثبت لنا عن اسحاق بن ابراهیم الحنظلی الفقیه انه قال کان اللیث رجلاً صالحاً و مات الخلیل و لم یفرغ من کتاب العین فاحب اللیث ان ینفق الکتاب کله فسمی لسانه الخلیل فاذا رأیت فی الکتاب «سألت الخلیل » أو«اخبرنی الخلیل » فانه یعنی الخلیل نفسه قال و اذا قال «قال الخلیل » فانه یعنی لسان نفسه. توضیح بیشتر ...
  • لیث. [ل َ] (اِخ) ابن معاذ. ذکره بعضهم و لایصح انما هو تابعی ارسل حدیثاً قال الفاکهی فی کتاب مکه حدثنی عبداﷲبن عمر، یعنی ابن ابان حدثنا سعیدبن سالم عن عثمان بن ساج عن ابن کثیر عن لیث بن معاذ قال قال رسول اﷲ صلی اﷲ علیه و آله و سلم: ان هذا البیت خامس عشر بیتاً سبعه منها فی السماء الی العرش و سبعه منها الی تخوم الارض السفلی و اعلاها الذی یلی العرش البیت المعمور لکل بیت منها حرمه هذا البیت لو سقط منها بیت لسقط بعضها علی بعض لکل بیت منها من یعمره کما یعمر هذا البیت. توضیح بیشتر ...
  • لیث. [ل َ] (اِخ) ابن معدل بن حاتم بن ماهان بن کیخسروبن اردشیربن قبادبن خسرو ابرویزبن هرمزدبن خسرو انوشروان بن قبادبن فیروزبن یزدجردبن بهرام جور. نام پدر یعقوب مؤسس سلسله ٔ صفاری است. (تاریخ سیستان ص 200). نام پدر عمرو و یعقوب صفاری از مردم شهر قرنی است. (از حدود العالم). توضیح بیشتر ...
  • لیث. [ل َ] (اِخ) ابن نصر. رجوع به لیث بن مظفر... شود.

  • لیث. [ل َ] (اِخ) ابن یحیی بن مسعد. محدث است و گوید: ان عمربن عبدالعزیز قدم علیه بعض اهل المدینه فجعل یسأله عن اهل المدینه فقال ما فعل المساکین الذین کانوا یجلسون فی مکان کذا و کذا قال قد قاموا منه یا امیرالمؤمنین و اغناهم اﷲ و کان من اولئک المساکین من یبیع الحبط للمسافرین فالتمس ذلک منهم بعد فقالوا قد اغنانا اﷲ عن بیعه بما یعطینا عمر. (سیره عمربن عبدالعزیز ص 76). توضیح بیشتر ...
  • لیث. [ل َ] (اِخ) محدث است. رجوع به سیره عمربن عبدالعزیز ص 17، 28، 38، 40، 164، 273 و 285 شود. توضیح بیشتر ...
  • لیث. [ل َ] (اِخ) محدث است و از مجاهد و حماد و نافع وسالم الافطس روایت کند. رجوع به المصاحف ص 132، 134، 135، 152، 153، 160، 161، 172، 174، 179، 181، 182 و190 و عیون الاخبار ج 1 ص 75 و ج 2 ص 109 و ج 3 ص 9 شود. توضیح بیشتر ...
  • لیث. [ل َ] (اِخ) محدث است و از هشام بن عروه و یزیدبن الهاد و ابی عثمان الولیدبن ابی الولید روایت کند. و رجوع به المصاحف ص 3، 97، 154 و 166 شود. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

لیث در فرهنگ عمید

  • شیر نر،

    نوعی عنکبوت،
نام های ایرانی

لیث در نام های ایرانی

  • پسرانه، شیر درنده، نام پدر یعقوب پادشاه صفاری
فرهنگ فارسی هوشیار

لیث در فرهنگ فارسی هوشیار

  • ‎ شیر بیشه، زبان آور، تننده ی جهنده (اسم) شیر اسد جمع: لیوث: سلطا تکش. هم در مقام بزم غیثی سایل و هم در موقف رزم لیثی صایل. ، برج اسد شیر فلک شیر. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی آزاد

لیث در فرهنگ فارسی آزاد

  • لَیث، شیر، قوّت و شدّت (جمع: لُیُوث، مَلیَثَه)،
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
عبارت های مشابه