معنی مدر

مدر
معادل ابجد

مدر در معادل ابجد

مدر
  • 244
حل جدول

مدر در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

مدر در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • ادرارآور، ادرارزا، پیشاب‌زا
فرهنگ معین

مدر در فرهنگ معین

  • کلوخ، گل سخت، روستا، ده. [خوانش: (مَ دَ) [ع.] (اِ.)]
  • (مُ دِ) [ع.] (اِ.) ادرار آور.
لغت نامه دهخدا

مدر در لغت نامه دهخدا

  • مدر. [م َ] (ع مص) به گل کردن. (تاج المصادر بیهقی). به گل بیندودن. (زوزنی). گل اندودن مکان را. (از منتهی الارب). گل کاری کردن. (یادداشت مؤلف). جائی را گل اندود کردن. (از اقرب الموارد) (از متن اللغه). || به کلوخ فراز کردن سوراخ و درز سنگهای حوض را. (از منتهی الارب). درز سنگهای حوض را با گل گرفتن. (از متن اللغه) (از اقرب الموارد). توضیح بیشتر ...
  • مدر. [م َ دَ] (ع مص) کلان شکم گردیدن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). برآمده پهلو و کلان شکم گردیدن. (ازناظم الاطباء) (از متن اللغه). شکم گنده شدن. فهو أمدر و هی مدراء. (از متن اللغه). || (اِمص) کلانی شکم. (منتهی الارب). ضخم البطن. (متن اللغه). رجوع به معنی قبلی شود. || (اِ) ده یا شهر یا شهرستان. (از منتهی الارب). شهرها و قریه ها را مدر گویند بدان سبب که بنیان آنها از مدر [گل و کلوخ] است (از اقرب الموارد). بلد: مدرالرجل، بلده. توضیح بیشتر ...
  • مدر. [م ُ دِرر / م ُ دِ] (ع ص) جاری کننده ٔ بول. (غیاث اللغات). هر چیزی که گمیز راند و ادرار آورد. (ناظم الاطباء). مایه ٔ ادرار. هر دارو که تری و رطوبت راند. دارو که آب براند: مدر بول، مدر طمث، مدر حیض. (یادداشت مؤلف). آنچه اخراج مائیه ٔ اغذیه و فضول سیاله مانند بول و حیض و عرق و شیر نماید. (از تحفه ٔ حکیم مؤمن). آنچه رطوبتها را از عروق و دیگر اعضا به مجاری بول برانگیزد تا بول را برون سازد. (بحرالجواهر از یادداشت مؤلف). توضیح بیشتر ...
  • مدر. [م ُ دِرر] (ع ص) زنی که سخت می گرداند دوک را بنحوی که گویا از حرکت بازایستاده. (ناظم الاطباء). زن ریسنده ای که دوک نخ ریسی را با چنان شدتی می چرخاند که به نظر ساکن می نماید. مدره. (از متن اللغه). || ناقه ٔ بسیارشیردهنده. (آنندراج): أدرت الناقه، در لبنها، فهی مدر. || نعت فاعلی است از ادرار. رجوع به ادرار شود. || غازل. (متن اللغه). بافنده. رجوع به معنی نخستین شود. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

مدر در فرهنگ عمید

  • کلوخ، گِل: بر سر دیوار هر کاو تشنه‌تر / زودتر برمی‌کَند خشت و مدر (مولوی: ۲۳۷)،
    ده، روستا،. توضیح بیشتر ...
  • دارو و هر چیز خوردنی که ادرار را زیاد کند،
فارسی به انگلیسی

مدر در فارسی به انگلیسی

فرهنگ فارسی هوشیار

مدر در فرهنگ فارسی هوشیار

  • دارو و هر چیز خوردنی که پیشاب را زیاد کند، ادرار آور
فرهنگ فارسی آزاد

مدر در فرهنگ فارسی آزاد

  • مَدَر، گِل، گِلپاره، کُلُوخ، ایضاً: شهرها و قریه ها، حَضَر، (بذیل وَبَر نیز مراجعه شود)،. توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید