معنی مری

مری
معادل ابجد

مری در معادل ابجد

مری
  • 250
حل جدول

مری در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

مری در مترادف و متضاد زبان فارسی

فرهنگ معین

مری در فرهنگ معین

  • (مِ) [ع.] (اِ.) مجرای غذا از حلقوم تا معده.
  • (اِفا.) ریاکننده، (ص.) گوارا. [خوانش: (مُ) [ع. مری ء]]
لغت نامه دهخدا

مری در لغت نامه دهخدا

  • مری. [م َرْی ْ](ع مص) بسودن و مالیدن سر پستان ناقه را تا شیر برآورد. (از منتهی الارب)(از اقرب الموارد). || برآوردن چیزی را. (از منتهی الارب). استخراج. (از اقرب الموارد). || منکر شدن حق کسی را. (از منتهی الارب)(از اقرب الموارد). جحود کردن. (ترجمان القرآن جرجانی). || زدن و ضرب. مَری فلانا مائهَ سوط؛ زد او را صد تازیانه. (از منتهی الارب)(از اقرب الموارد). || به دست یا به پای سودن اسب زمین را. (از منتهی الارب). || پای کشان رفتن اسب از شکستگی و لنگی. توضیح بیشتر ...
  • مری. [م َ ری ی](ع ص) ناقه مری ه؛ ناقه ٔ بسیارشیر یا ناقه بی بچه که به دست سودن دوشند آن را. (منتهی الارب)(از اقرب الموارد). || عِرقی(رگی) که مملو شود و شیر بیرون دهد. (از اقرب الموارد). ج، مَرایا. (منتهی الارب)(اقرب الموارد). توضیح بیشتر ...
  • مری. [م َ / م ِ](از ع، اِ) مری ٔ. گلوسرخ. راه گذر طعام و آب به معده. گلوی سرخ. سرخ روده. سرخ نای. لوله ٔ طویلی است عضلانی غشایی که از حلق شروع می شود و به معده ختم می گردد و یکی از قسمتهای لوله ٔ گوارش است. مری به شکل مجرایی است که از گردن و سینه عبور می کند و از سوراخ مخصوص به خود که بلافاصله در جلو سوراخ حجاب حاجزی آورتا است از پرده حجاب حاجز می گذرد و پس از سیر 2 تا 4 سانتی متر در شکم به معده مربوط می شود. قسمت فوقانی مری عضله ای است از نوع عضلات مخطط و در بقیه دارای الیاف عضلانی صاف است. توضیح بیشتر ...
  • مری. [م َ](از ع، ص) مخفف مَری ٔ. گوارنده. گوارا:
    چو تشنه نباشد کس آنجا بس آن
    چه جای شراب هنی ٔ و مریست.
    ناصرخسرو(دیوان ص 61). توضیح بیشتر ...
  • مری. [م ِ](از ع، اِمص) خصومت بود و عرب «مراء» گویند که «مری » ممال آن است. (از صحاح الفرس). ممال مراء عربی است به معنی پیکار و جدل. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ستیزه. رجوع به مراء شود. ||(مص) کوشیدن و ستیزه و برابری کردن با کسی در مرتبه. (از جهانگیری)(غیاث)(آنندراج). جدال کردن. برابری کردن با کسی در بزرگی قدر و مرتبه. معارضه کردن با کسی و جدل نمودن، و این لغت در اصل عربی است و اماله ٔ مراءاست. (آنندراج). کوشیدن و برابری کردن با کسی در قدر و مرتبه و بزرگی. توضیح بیشتر ...
  • مری. [م ُ](ص) آن که نوبت خود را در شراب خوردن به دیگری ایثار کند. (برهان). توضیح بیشتر ...
  • مری. [م ُ](از ع، ص) ریاکننده:
    من بپرسم کز کجایی هی مری
    تو بگویی نه ز بلخ و نز هری.
    مولوی(مثنوی چ نیکلسون دفتر6 ص 314).
    و رجوع به مری ٔ شود. توضیح بیشتر ...
  • مری. [](اِ) زیادتی باشد در اصطرلاب پهلوی رأس الجدی و مماس با حجره. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). توضیح بیشتر ...
  • مری. [م ُرْ را](ع ن تف) مؤنث اَمرّ. تلختر. رجوع به اَمرّ شود. توضیح بیشتر ...
  • مری. [م ُرْ ری ی / م ُرْ ی ی](ع اِ) نان خورشی است مانند آبکامه. (منتهی الارب). آبکامه. (دهار). آنچه قاتق نان کنند. و گویی نسبت است به مُرّ. عامه ٔ مردم آن را کامخ گویند و در نزد اطباء از داروهای قدیم بشمار می آید. بهترینش آن است که از آرد جو ساخته باشند. (از اقرب الموارد). چیزی است که به فارسی آن را آبکامه و به هندی کانجی نامند و آن آبی باشد که در آن غله ٔ مطبوخ انداخته ترش کنند. (غیاث)(آنندراج). آبکامه را گویندو آن خورشی است مشهور خصوصاً در اصفهان. توضیح بیشتر ...
  • مری. [](اِ) در لغت فرس اسدی این لغت به معنی اشتری خرد که در عقب میرود آمده است. امادر سایر مآخذ دیده نشد. (لغت فرس چ اقبال ص 528). توضیح بیشتر ...
  • مری. [م َ](اِخ) دهی است از دهستان کیاکلا بخش مرکزی شهرستان شاهی، در 15 هزارگزی شمال غربی شاهی کنار راه شاهی به بابل و در دشت معتدل هوائی واقع و دارای 450 تن سکنه است. آبش از رودخانه ٔ تالارو چاه و محصولش، برنج، کنف، کنجد، غلات، صیفی و شغل مردمش زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 3). توضیح بیشتر ...
  • مری ٔ. [م َ](ع ص) رجل مری ٔ؛ مرد با مروت و مردمی. (منتهی الارب)(از اقرب الموارد). || کلأ مری ٔ، گیاه گوارنده. (منتهی الارب). گیاه غیر وخیم و مطلوب. (از اقرب الموارد). طعام مری ٔ، طعام گوارنده. (منتهی الارب). || طعام مری ٔ هنی ٔ؛ طعام گوارنده و خوش عاقبت. (از تاج العروس). || آب گوارنده. (دهار).
    - هنیئاً مریئاً، گوارنده باد. هنیاً مریاً. (از اقرب الموارد). دعایی است برای خورنده و نوشنده(و نصب آنها بنابراین است که صفت جای موصوف را - که مصدر است - گرفته). توضیح بیشتر ...
  • مری ٔ. [م َ](ع اِ) مری. گلوی سرخ مردم و گوسپند و جز آن و آن سر معده و شکنبه است چسبنده به حلقوم. (منتهی الارب). حلق آن گشادگی را گویند که پیش گردن است و مری آن را گویند که مجرای طعام و شراب است. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی). گذرگاه طعام و شراب را گویند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی). جسمی لحمی است بصورت روده اندرون گلو که راه آب و طعام است و قصبه ٔ ریه که منفذ دم است بالای مری مذکور است. (غیاث)(آنندراج). رگی را گویند که گذرگاه نان و آب باشد. توضیح بیشتر ...
  • مری ٔ. [م ُ رَی ْءْ](ع اِمصغر) مصغر مرء. (اقرب الموارد). مرد کوچک و خرد. توضیح بیشتر ...
  • مری ٔ. [م ُ](ع ص) ریاکننده. رجوع به مری شود.

فرهنگ عمید

مری در فرهنگ عمید

  • گوارا،
  • مجرایی عضلانی که از حلق تا معده کشیده شده و با حرکات دودی‌شکل خود غذا را به معده هدایت می‌کند، سرخ‌نای،. توضیح بیشتر ...
  • نزاع، جدال، خصومت: یکسره میره همه باد است و دم / یکدله میره همه مکر و مری‌ست (حکیم غمناک: صحاح‌الفرس: مری)،. توضیح بیشتر ...
فارسی به عربی

مری در فارسی به عربی

  • جرعه، مری، مریی
عربی به فارسی

مری در عربی به فارسی

گویش مازندرانی

مری در گویش مازندرانی

  • هوش حواس
  • از توابع کیاکلای قائم شهر
فرهنگ فارسی هوشیار

مری در فرهنگ فارسی هوشیار

  • از مرا ء ستیزه (مصدر) جدال کردن برابری کردن با کسی در قدر و مرتبه و بزرگی: خط فریشتگان را همی نخواهی خواند چنین به بی ادبی کردن و لجاج و مری. (ناصر خسرو) (اسم) ریا کننده: من بپرسم کز کجایی هی مری تو بگویی نه ز بلخ ونز هری. (مثنوی. ). توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
قافیه