معنی مسن

مسن
معادل ابجد

مسن در معادل ابجد

مسن
  • 150
حل جدول

مسن در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

مسن در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • اسم بزرگ‌سال، پیر، جاافتاده، ریش‌سفید، زال، سال‌خورده، سال‌دیده، سالمند، شیخ، فرتوت، کلان‌سال، کهن‌سال، معمر،
    (متضاد) برنا، جوان، خردسال. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

مسن در فرهنگ معین

  • (مُ س نّ) [ع.] (ص.) پیر، سالخورده.
  • (مِ سَ نّ) [ع. ] (اِ. ) فسان، آنچه با آن کارد و مانند آن را تیز کنند. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

مسن در لغت نامه دهخدا

  • مسن. [م ُ س ِن ن](ع ص) کلان سال. (از منتهی الارب)(از اقرب الموارد)(ناظم الاطباء). سال دیده. مرد پیر. بزاد. (ناظم الاطباء). پیر سالخورده. (غیاث)(آنندراج). بسیارزاد. (بحر الجواهر). سال دار. سالخورد. سالخورده. پیر سالخورد. سالمند. (یادداشت مرحوم دهخدا). آن که سالهای بسیار از عمر او گذشته است. || چنانچه ابن الاثیر گفته عبارت است از داخل شدن کودک به سال سوم از ولادت و این لفظ از «سن » که به معنی دندان است مشتق میباشد و مؤنث آن مسنه است. توضیح بیشتر ...
  • مسن. [م َ س َ](ع اِمص) بی باکی. (منتهی الارب)(ناظم الاطباء)(آنندراج). توضیح بیشتر ...
  • مسن. [م ِ س ِ](اِخ) نام شهری باستانی که نام دیگرش کرخای میشان و استرآباذ اردشیر بوده است. (ایران در زمان ساسانیان ص 116). توضیح بیشتر ...
  • مسن. [م ِ س ِ](اِخ) نام دیگر ولایت میشان، در مصب شط دجله وساحل خلیج فارس. (ایران در زمان ساسانیان ص 107). توضیح بیشتر ...
  • مسن. [م ِ س ِ](اِخ) شهری است از شبه جزیره ٔ پلوپونز متعلق به یونان که مرکز مسنی می باشد. این شهر در دامنه ٔ کوه ایتوم واقع است و در قرن هفتم ق. م. بوسیله ٔ اسپارتیها اشغال و ویران گردید، اماچهارصد سال بعد دو مرتبه بوسیله ٔ اپامی نونداس از اهالی تب که از سرداران بزرگ آنجا بود بازسازی شد. توضیح بیشتر ...
  • مسن. [م َ](ع مص) به تازیانه زدن. مَشن. (منتهی الارب)(از اقرب الموارد)(از ناظم الاطباء)(آنندراج). و رجوع به مشن شود. توضیح بیشتر ...
  • مسن. [م ِ س َن ن](ع اِ) فسان و آنچه بدان کارد و مانند آن را تیز کنند. (منتهی الارب)(از اقرب الموارد)(ناظم الاطباء). سنگی باشد سبزرنگ که کارد بدان تیز کنند. (آنندراج). نوعی از سنگ است که بر آن کارد و شمشیر تیز کنند و به فارسی فسان گویند و این غیر چرخ است که به هندی سان گویند. (غیاث). سنگ فسان. (دهار). مَسَن ّ. سنگ افسان. سنگ ستره. سنگ که استره بدان تیز کنند. (زمخشری). سنگی است که کاردها بر وی تیز کنند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی). توضیح بیشتر ...
  • مسن. [م ِ س َ](از ع، اِ) سنگی باشد سبزرنگ که کارد بدان تیز کنند. (برهان). مِسَن ّ:
    مشتری ساختی از جرم زحل
    مسن خنجر برّان اسد.
    خاقانی.
    تیغ زبانشان نتواند برید موی
    گر من مِسن نسازم از این سحر نابشان.
    خاقانی.
    کیوان مسنی علاقه آویز
    تا آهن تیغ او کند تیز.
    نظامی. توضیح بیشتر ...
  • مسن. [م َ س َن ن](ع اِ) مِسَن ّ. (زمخشری)(دزی). مِسَن. (برهان). توضیح بیشتر ...
  • مسن. [م ُ س َن ن](ع ص) صاحب سنان.(آنندراج)(غیاث).

فرهنگ عمید

مسن در فرهنگ عمید

  • آنچه با آن کارد تیز کنند، فسان، فسن، سنگ‌ساو،
  • سال‌خورده، کلان‌سال، پیر،
فرهنگ واژه‌های فارسی سره

مسن در فرهنگ واژه‌های فارسی سره

فارسی به انگلیسی

مسن در فارسی به انگلیسی

فارسی به عربی

مسن در فارسی به عربی

عربی به فارسی

مسن در عربی به فارسی

گویش مازندرانی

مسن در گویش مازندرانی

فرهنگ فارسی هوشیار

مسن در فرهنگ فارسی هوشیار

  • کلانسال، سال دیده، مرد پیر
فرهنگ فارسی آزاد

مسن در فرهنگ فارسی آزاد

  • مُسِنّ، پیر، سالخورده، کسی که سنین بسیار از عمرش گذشته باشد،
فارسی به ایتالیایی

مسن در فارسی به ایتالیایی

فارسی به آلمانی

مسن در فارسی به آلمانی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
نوشته‌های بلاگ جدولیاب