معنی مغنی

مغنی
معادل ابجد

مغنی در معادل ابجد

مغنی
  • 1100
حل جدول

مغنی در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

مغنی در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • آوازخوان، خنیاگر، خواننده، سرودخوان، سرودگو، نغمه‌خوان
فرهنگ معین

مغنی در فرهنگ معین

  • (مُ) [ع.] (اِفا.) بی نیاز، بی نیازکننده.
  • آوازه خوان، سرودگوی، مطرب. [خوانش: (مُ غَ نّ) [ع.] (اِفا.)]
لغت نامه دهخدا

مغنی در لغت نامه دهخدا

  • مغنی. [م ُ غ َن ْ نی](ع ص) سرودگوی. (مهذب الاسماء). مطرب سرودگوینده. (غیاث)(آنندراج). سرودگوینده. سراینده. غناکننده. مطرب و آوازخوان. (ناظم الاطباء). آنکه کار او غنا باشد. (از اقرب الموارد). خواننده. خنیاگر. نوایی. قوال. آوازه خوان. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا):
    نوای مغنی و آواز رود
    روان را همی داد گفتی درود.
    فردوسی.
    مغنی درآمد به آواز رود
    همی خواند این خسروانی سرود.
    فردوسی.
    پرآتش دل ابر و پرآب چشم
    خروش مغنی و جستن به خشم. توضیح بیشتر ...
  • مغنی. [م ُ](ع ص) بی نیازکننده. (مهذب الاسماء). بی نیازگرداننده. (غیاث)(آنندراج). بی نیازکننده و کفایت کننده. (ناظم الاطباء): و لابد نور تابع سراج تواند بود، تعین این معنی از تطویل عبارت مغنی آمد و السلام. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص 121). و گروهی آن را خود غنیه خوانده که مغنی شیوه ای است از طلب غوانی افکار دبیرانه. (مرزبان نامه).
    که تو پاکی از خطر وز نیستی
    نیستان را موجد و مغنیستی.
    مولوی(مثنوی چ رمضانی ص 75).
    - غیرمغنی، نیازمند و غیرمکفی. توضیح بیشتر ...
  • مغنی. [م ُ](اِخ) نامی از نامهای خدای تعالی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). توضیح بیشتر ...
  • مغنی. [م َ نا](ع اِ) آنجا که فرودآیند. (مهذب الاسماء). جای و منزل که بدان اهل آن بی نیاز و غنی گردیدند، سپس از آن کوچ کردند، یا عام است. جای بااهل و باشندگان. ج، مغانی. (از منتهی الارب)(آنندراج)(از ناظم الاطباء). منزلی که در آن اقامت کنند و سپس کوچ نمایند. و یا عام است و گویند: خربت مبانیهم و خلت مغانیهم. ج، مغانی. (از اقرب الموارد). || چاره و گویند: ماله عنه مغنی، ای بد. (منتهی الارب)(ناظم الاطباء)(از اقرب الموارد). توضیح بیشتر ...
  • مغنی. [م َ نا / م ُ نا](ع اِ) کفایت. بسندگی. گویند: اغنی عنه مغنی فلان و مغناته، ای ناب عنه و اجزا مجزاته. (منتهی الارب)(از اقرب الموارد). نایب کافی و بسندگی. و گویند: اغنی عنه مغنی فلان، یعنی نایب کافی اوشد فلان و بی نیاز کرد او را از آن. (ناظم الاطباء). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

مغنی در فرهنگ عمید

  • بی‌نیازکننده،
  • آوازه‌خوان، مطرب، سرود‌گوینده،
عربی به فارسی

مغنی در عربی به فارسی

  • خواننده , اواز خوان , سراینده , نغمه سرا
فرهنگ فارسی هوشیار

مغنی در فرهنگ فارسی هوشیار

فرهنگ فارسی آزاد

مغنی در فرهنگ فارسی آزاد

  • مُغَنِّی، آوازه خوان،
  • مَغنی، منزل (جمع: مَغانِی)،
  • مُغنِی، (اسم فاعل از اِغناء) بی نیاز کننده، غنی کننده، کفایت کننده،. توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
قافیه