معنی من

من
معادل ابجد

من در معادل ابجد

من
  • 90
حل جدول

من در حل جدول

  • سه کیلوگرم، ضمیروزنی، حرف جر عربی، ضمیرخودخواه
  • سه کیلوگرم
  • حرف جر عرب
  • حرف جر عربی
  • ضمیر خودخواه
  • ضمیر وزنی
  • یک صدم خروار
  • سه کیلوگرم، ضمیر وزنی، حرف جر عربی، ضمیر خودخواه
مترادف و متضاد زبان فارسی

من در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • خود، خویشتن، خویش، ضمیر، نفس، ضمیر اول‌شخص مفرد، سه‌کیلو، واحد وزن. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

من در فرهنگ معین

  • (~. ) (اِ. ) سوراخ وسط شاهین ترازو که زبانه ترازو را از آن بگذرانند. توضیح بیشتر ...
  • (مص ل. ) نیکویی کردن درباره کسی، بخشش نمودن و سپس منت گذاشتن، (اِمص. ) منت. [خوانش: (مَ نّ) [ع. ]]. توضیح بیشتر ...
  • (مَ) (اِ.) واحدی برای وزن برابر با سه کیلوگرم.
  • (مِ) [ع.] (حرف جر، حراض.) از.
  • (~.) (ضم.) ضمیر اول شخص مفرد.
لغت نامه دهخدا

من در لغت نامه دهخدا

  • من. [م ِ] (ع حرف جر) از. (ترجمان القرآن). ترجمه ٔ لفظ «از». (غیاث) (آنندراج). یکی از حروف جاره است به معنی «از» و در چندین وجه استعمال می گردد:
    1- ابتدای غایت، و غالباً در همین وجه به کار رود، چنانکه گروهی برآنند که سایر معانی همگی از همین معنی منشعب شده است و آن هم برای زمان آید و هم برای مکان، مانند «صمت من یوم الجمعه» و «سرت من البلد».
    2- در تبعیض، مانند «منهم من کلم اﷲ». (قرآن 253/2).
    3- در بیان جنس وتفسیر و در این معنی بیشتر پس از ما و مهما واقع می گردد. توضیح بیشتر ...
  • من. [م َ] (ع اِ) هر کس. (ترجمان القرآن). به معنی کسی و آن کس و کیست و به این معنی برای جمع و مفرد هر دو آمده. (غیاث). اسمی است مبهم غیرمتمکن به معنی کسی و هر کسی مانند «من یقم اقم معه » و اگرچه لفظ آن مفرد است شامل جماعت می گردد، مانند قوله تعالی: «و من الشیاطین من یغوصون له ». (قرآن 82/21). و استعمال می شود در استفهام به معنی کی وکیست، مانند: «من عندک » و قوله تعالی: «من بعثنا من مرقدنا». (قرآن 52/36). و در اخبار به معنی آنکه، مانند «رأیت من عندک ». توضیح بیشتر ...
  • من. [م َ] (اِ) هر چیزی که بر درخت بندد مانند گزانگبین و ترنگبین و بیدانگبین و شیرخشت و مانند آن. (برهان) (از ناظم الاطباء). در زبانهای سامی عموماً این کلمه آمده، ولی محتمل است که «من » تورات همان «من » نباشد که در قرون وسطی و عصر حاضر بدین نام خوانده می شود، بلکه لیخن مأکول باشد. (حاشیه ٔ برهان چ معین). رجوع به همین مأخذ و مدخل بعد شود. توضیح بیشتر ...
  • من. [م َن ن] (ع اِ) ترنجبین. (ترجمان القرآن) (مهذب الاسماء). گز انگبین. (زمخشری). ترانگبین و آن تری و پشک است که بر درخت و سنگ منعقد شود و هر شبنم که از آسمان افتد شیرین همچو انگبین و بسته گردد و همچو صمغ خشک شود ومعروف به من تری که بر درخت بلوط معتدل است. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). گزانگبین و ترنجبین و هررطوبتی شیرین که بر برگ بعض درختان منجمد شود مثل بیدانگبین و شیر خشت. (غیاث) (آنندراج). هر شبنمی که از آسمان بر درخت و سنگ فرودآید و چون عسل منعقد گردد و شیرین و همچون صمغ خشک باشد، مانند شیرخشت و ترنجبین. توضیح بیشتر ...
  • من. [م َن ن] (ع مص) نعمت دادن. (تاج المصادر بیهقی) (المصادر زوزنی) (ترجمان القرآن) (غیاث). نکویی کردن با کسی. مِنّینی ̍. (از منتهی الارب). انعام کردن بر کسی بدون رنج و آزار و نیکی و احسان کردن در حق او. (از اقرب الموارد). || منت برنهادن. (تاج المصادر بیهقی) (المصادر زوزنی) (ترجمان القرآن) (منتهی الارب) (منتهی الارب) (غیاث). شماره کردن نیکوییها را درباره ٔکسی و منت نهادن بر وی. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). توضیح بیشتر ...
  • من. [م َ] (ضمیر) به معنی خود که به عربی انا گویند. (برهان). ضمیر متکلم واحد. (غیاث). ضمیر متکلم واحد. (آنندراج). ضمیر شخصی منفصل، اول شخص مفرد (متکلم وحده) و در اتصال به «را» معمولاً نون آن حذف و «مرا» گفته شود. خود. این کس که می گویم بی دیگری. انا. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). در پارسی باستان «منا» (مال من) (در حالت مفرد اضافی)، در اوستا «منه »، در پهلوی «مِن »، در کردی «من ». (از حاشیه برهان چ معین). مانند اسم در حالتهای زیر آید:
    1 -حالت مسندالیهی:
    من سخن گویم تو کانائی کنی
    هر زمانی دست بر دستت زنی. توضیح بیشتر ...
  • من. [م َ] (اِ) وزنی باشد معین در هر جایی و آنچه در این زمان متعارف است چهل استار است و هر استاری پانزده مثقال که مجموع من ششصد مثقال باشد به وزن تبریز و هر مثقالی شش دانگ و دانگی هشت حبه و حبه ای به وزن یک جو و به این معنی عربان حرف ثانی را مشددکنند. (برهان). وزنی است معروف و به تشدید نون معرب آن است. (فرهنگ رشیدی). وزنه ای را گویند که در هر ولایتی بر مقداری معین اطلاق می کنند و من تبریز که معمول این زمان است عبارت است از چهل سیر و هر سیری شانزده مثقال، پس من عبارت از ششصد و چهل مثقال می باشد. توضیح بیشتر ...
  • من. [م َ] (اِخ) (به آلمانی: ماین) رودی در آلمان غربی که فرانکفورت و بایروت را مشروب می سازد و یکی از شاخه های رود رَن (راین) است و 524 کیلومتر طول دارد و یکی از راههای مهم آبی آلمان است. (از لاروس). توضیح بیشتر ...
  • من. [م َ] (اِخ) جزیره ای است به انگلستان که در دریای ایرلند واقع است و 570 کیلومتر مربع وسعت و 48200 تن سکنه دارد و یکی از مراکز جلب سیاحان است. (از لاروس). توضیح بیشتر ...
  • من. [م ِ] (اِخ) (به انگلیسی: مِین) یکی از ایالات ممالک متحده ٔ آمریکای شمالی است که 983000 تن سکنه دارد و مرکز آن آگستا است. (از لاروس). توضیح بیشتر ...
  • من. [م ِ] (اِخ) رودی در فرانسه و یکی از شاخه های لوار است که آنژر را مشروب می سازد و 10 کیلومتر طول دارد. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

من در فرهنگ عمید

  • ضمیر اول‌شخص مفرد،
  • واحد اندازه‌گیری وزن، برابر با تقریباً سه کیلوگرم، من تبریز،
    * من شاه: [قدیمی] واحد اندازه‌گیری وزن، برابر با ۸۰ سیر یا ۲ من معمولی،
    * من ری: [قدیمی] واحد اندازه‌گیری وزن، برابر با ۱۶۰ سیر یا ۴ من معمولی،. توضیح بیشتر ...
  • آنچه خداوند ببخشد و بدهد،

    آنچه کسی به ‌دیگری ببخشد،
  • ترنجبین،

    شیرخشت،
فارسی به انگلیسی

من در فارسی به انگلیسی

فارسی به ترکی

من در فارسی به ترکی

عربی به فارسی

من در عربی به فارسی

  • از , بواسطه , درنتیجه , از روی , مطابق , از پیش , قطع , خاموش , ملغی , پرت , دور , نسبت به , تا , که , تا اینکه , بجز , غیر از , کی , چه شخصی , چه اشخاصی , چه کسی , هرکه , هر انکه , هر انکس , هرکسی که , چه کسی را , به چه کسی , کسیکه , ان کسی که. توضیح بیشتر ...
گویش مازندرانی

من در گویش مازندرانی

  • من واحد وزن که سه نوع می باشد:من لتر ater
فرهنگ فارسی هوشیار

من در فرهنگ فارسی هوشیار

  • ‎ نیکوکاری، هن نهادن (هن منت)، تر انگبین از او از آن جا از آن زمان به کسی آن کس کیست (تک: منه) هن ها سپاسه ها از. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی آزاد

من در فرهنگ فارسی آزاد

  • مَن، هر کس، کسی که (اسم شرط که جازم دو فعل می باشد مثل مَن یَکسَل یَخسَر)،. توضیح بیشتر ...
  • مَن، چه کسی، کِی؟ (اسم استفهام) مثل مَن اَنتَ یعنی توکه هستی،. توضیح بیشتر ...
  • منّ (غیر از معانی مصدری)، عطیّه و نعمت عطا شده، منّت، رزق، صمغ خوراکی بعضی درخت ها، مقیاسی از وزن،. توضیح بیشتر ...
  • مَن، از، (از حروف جاره می باشد که به اقتضای جمله به معانی دیگر غیر از «از» نیز می آید)،. توضیح بیشتر ...
  • مَن، کسی که- آنکه (اسم موصول مشترک)،
  • مَنّ (مَنَّ، یَمُنُّ) قوی کردن، ضعیف کردن، بُریدن (طناب را)، ناقص شدن،. توضیح بیشتر ...
فارسی به ایتالیایی

من در فارسی به ایتالیایی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
نوشته‌های بلاگ جدولیاب