معنی مهد

مهد
معادل ابجد

مهد در معادل ابجد

مهد
  • 49
حل جدول

مهد در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

مهد در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • گاهواره، گهواره، مهاد، کجاوه، محمل، چوبک
فرهنگ معین

مهد در فرهنگ معین

  • (مَ) [ع.] (اِ.) گهواره، بستر.
لغت نامه دهخدا

مهد در لغت نامه دهخدا

  • مهد. [م َ] (ع مص) گستردن. (آنندراج) (از منتهی الارب). گستردن فراشی را و پای گذاشتن بر آن. (از اقرب الموارد). گسترانیدن. (مصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). مَهَدَ الفراش َ مهداً؛ گسترد فراش را و پای گذاشت روی آن. (ناظم الاطباء). تمهید. || ورزیدن و کار کردن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). کسب کردن و عمل کردن. (از اقرب الموارد). توضیح بیشتر ...
  • مهد. [م َ] (ع اِ) گاهواره. (دهار) (مهذب الاسماء) (غیاث) (منتهی الارب) (آنندراج). منجک. (مهذب الاسماء). هر موضعی که برای طفل مهیا سازند. (غیاث اللغات):
    درمسجدند و ساخته چون مهد کودکان
    هم آب خانه در وی و هم جای خوابشان.
    خاقانی.
    دایه ٔ من عقل و زقه شرع و مهد انصاف بود
    آخشیجان امهات و علویان آبای من.
    خاقانی.
    از سر زلف تو بویی سربه مهر آمد به ما
    جان به استقبال شد کای مهد جانها تا کجا.
    خاقانی.
    بهر طفلان حق زمین را مهد خواند
    شیر در گهواره بر طفلان فشاند. توضیح بیشتر ...
  • مهد. [م َ] (اِ) به لغت شام نام بیخی است که آن را به فارسی چوبک اشنان خوانند و عرب راحهالاسد گوید. (برهان) (آنندراج). توضیح بیشتر ...
  • مهد. [م ِ هََ دد] (ع ص) پرحرف. پرگو. بسیارسخن. (ناظم الاطباء). مرد بسیارسخن. (منتهی الارب). توضیح بیشتر ...
  • مهد. [م ُ] (ع اِ) زمین بلند. || زمین پست و هموار و نرم. (منتهی الارب) (ازناظم الاطباء) (از آنندراج). ج، امهاد، مهده. || ج ِ مهاد. (ناظم الاطباء). رجوع به مهاد شود. توضیح بیشتر ...
  • مهد. [م ُ] (اِ) عسلج. سلعی. کف الاسد. عرطنیثا. (یادداشت مؤلف). و رجوع به عرطنیثا شود. توضیح بیشتر ...
  • مهد. [م ُ هَُ] (ع اِ) ج ِ مهاد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) . توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

مهد در فرهنگ عمید

  • گهواره،

    مهدکودک،

    [قدیمی] کجاوه،
  • گیاهی با شاخه‌های بلند و برگ‌های باریک که معمولاً در کشمیر می‌روید،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

مهد در فارسی به انگلیسی

فارسی به عربی

مهد در فارسی به عربی

عربی به فارسی

مهد در عربی به فارسی

  • گهواره , مهد , درگهواره قرار دادن , درچهارچوب یاکلا ف قرار دادن. توضیح بیشتر ...
  • اسفالت کردن , سنگفرش کردن , صاف کردن , فرش کردن
فرهنگ فارسی هوشیار

مهد در فرهنگ فارسی هوشیار

  • گستردن، ورزیدن و کارکردن گاهواره، منجک
فرهنگ فارسی آزاد

مهد در فرهنگ فارسی آزاد

  • مَهد، (مَهَدَ، یَمهُدُ) گستردن و پهن کردن (فراش)، آماده و مهیا کردن، کسب کردن،. توضیح بیشتر ...
  • مَهد، گهواره، زمین پست و هموار (جمع: مُهُود)،
فارسی به آلمانی

مهد در فارسی به آلمانی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید