معنی مولد

مولد
معادل ابجد

مولد در معادل ابجد

مولد
  • 80
حل جدول

مولد در حل جدول

  • محل تولد، زادبوم
فرهنگ معین

مولد در فرهنگ معین

  • زادگاه، هنگام زادن، جمع موالد. [خوانش: (مُ لِ) [ع.] (اِ.)]
  • (مُ وَ لِّ) [ع.] (اِفا.) تولید کننده، زاینده.
  • تولید شده، زاییده، پدید آورده، شخص عجمی که در عرب پرورش یافته، کلام ساخته و بر بافته، لغت عجمی که عرب در کلام استعمال کند، لغتی که قدمت استعمال ندارد، مستحدث، جمع (برای کسان) مولدین. [خوانش: (مُ وَ لَّ) [ع. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

مولد در لغت نامه دهخدا

  • مولد. [م َ ل ِ] (ع مص) ولاد. ولاده. الاده. (ناظم الاطباء). ولادت. زادن. و رجوع به ولاده شود. توضیح بیشتر ...
  • مولد. [م َ ل ِ] (ع اِ) زمان ولادت. (آنندراج) (غیاث). هنگام زادن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). هنگام تولد. زایچه. گاه زادن. هنگام زادن. زمان زادن. سال ولادت. تاریخ ولادت. (یادداشت مؤلف). || جای زادن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). توضیح بیشتر ...
  • مولد. [ل ِ] (ع ص) امرأه مولد؛ زن زاینده. ج، موالید، موالد. (ناظم الاطباء). مادر. (آنندراج). || (از ماده ٔ ایلاد) پدیدآورنده. پیداآورنده. (یادداشت مؤلف):
    سنگ و آهن مولد ایجاد نار
    زاد آتش زین دو والد قهربار. توضیح بیشتر ...
  • مولد. [م ُ وَل ْ ل ِ] (ع ص) تولیدکننده و زاینده و پرورنده. (ناظم الاطباء). زاینده: باقلا مولد ریاح است. (یادداشت مؤلف).
    - مولداللعاب، گوشت که در بیخ زبان است. (یادداشت مؤلف).
    - مولد منی، اغذیه و ادویه که قوت باه دهد. توضیح بیشتر ...
  • مولد. [م ُ وَل ْ ل َ] (ع ص) زاییده شده. || تولیدشده و پرورده شده و پیداشده. (ناظم الاطباء). چیزی که از اصلی بیرون آورندش. (از کشاف اصطلاحات الفنون). || شخص دوتخمه چنانچه پدرش از هند و مادرش از حبش باشد. (غیاث) (آنندراج). توضیح بیشتر ...
  • مولد. [مُل ْ] (انگلیسی، اِ) (اصطلاح مطبعی) محلی است در ماشین حروفچینی جدید که سطر ماتریس در آنجا قرار می گیرد یعنی جلو دهنه ٔ دیگ سرب و دیگ سرب به آن نزدیک شده شکل حروف ریخته می شود. (راهنمای فن چاپ ص 79). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

مولد در فرهنگ عمید

  • جای ولادت، محل تولد، زادبوم،

    زمان ولادت،
  • در زبان عربی، ویژگی هریک از کلمات ساختگی یا غیر عربی،
  • تولیدکننده، زاینده، به‌وجودآورنده، زایا،
    (اسم) (برق) ژنراتور،. توضیح بیشتر ...
فرهنگ واژه‌های فارسی سره

مولد در فرهنگ واژه‌های فارسی سره

فارسی به انگلیسی

مولد در فارسی به انگلیسی

فارسی به عربی

مولد در فارسی به عربی

  • محل المیلاد، منتج، مولد، نشیط
عربی به فارسی

مولد در عربی به فارسی

  • دینام , دینامو , مولد , زاینده , زاده اروپایی وزنگی , دورگه
فرهنگ فارسی هوشیار

مولد در فرهنگ فارسی هوشیار

  • محل ولادت، محل زادن تولید شده و پرورده و زاییده شده تولید کننده، زاینده. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی آزاد

مولد در فرهنگ فارسی آزاد

  • مَوَلِّد، (اسم فاعل از تَولِید) به وجود آورنده شی ای از شیء دیگر، تولید کننده مثل مُوَلِّد الکَهرُبائِیّ یعنی کارخانه برق، زایاننده (کسی که به زایمان کمک می کند و قابلگی می نماید)،. توضیح بیشتر ...
  • مَولِد، (اسم مکان و زمان وَلَدَ، یَلِدُ، وِلاده) (ایضا مصدر وَلَدَ، یَلِدُ، وِلادَه)، محل تولد، زادگاه، زمان و موقع تولد (جمع: موالد)، (به فعل ولاده نیز مراجعه شود)،. توضیح بیشتر ...
فارسی به آلمانی

مولد در فارسی به آلمانی

  • Generator [noun], Taetig, Hersteller (m)
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
قافیه