معنی موی

موی
معادل ابجد

موی در معادل ابجد

موی
  • 56
حل جدول

موی در حل جدول

فرهنگ معین

موی در فرهنگ معین

لغت نامه دهخدا

موی در لغت نامه دهخدا

  • موی. (اِ) مو. رشته های باریک و نازک که بر روی پوست بدن برخی از جانداران پستاندار و از جمله انسان به وضع و کیفیت مختلف می روید و در عمق پوست ریشه و پیاز دارد. مو. شَعر. (دهار) (منتهی الارب). صفر. طمحره. (منتهی الارب): اگر موی را بسوزانند در قوت مانند پشم سوخته بود یعنی گرم و خشک بود و اگر موی آدمی تر کنند به سرکه و بر گزیدگی سگ هار ضماد کننددر ساعت درد زایل گرداند. و چون با روغن گل بیامیزند و در گوش چکانند درد دندان ساکت گرداند و اگر طلا کنند بر سوختگی ریش مفید بود. توضیح بیشتر ...
  • موی. (اِ) مخفف مویه. مویه. گریه. ناله. (یادداشت مؤلف). || مصیبت. بدبختی:
    مرد گفت ای جوان زیباروی
    به یکی موی رستی از یک موی.
    نظامی (هفت پیکر چ امیرکبیر ص 755).
    رجوع به مویه شود. توضیح بیشتر ...
  • موی. [م ُ وَی ی] (ع اِ مصغر) مصغرماء. آب اندک. (ناظم الاطباء). و رجوع به ماء شود. توضیح بیشتر ...
  • موی. [] (اِخ) شهرکی است خرد به خراسان از حدود اندرآب. (حدود العالم). توضیح بیشتر ...
فارسی به ترکی

موی در فارسی به ترکی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید