معنی میر

میر
معادل ابجد

میر در معادل ابجد

میر
  • 250
حل جدول

میر در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

میر در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • مرگ، موت، امیر، ژنرال، سردار، صاحب‌منصب، پیشوا، رئیس
فرهنگ معین

میر در فرهنگ معین

  • امیر، پادشاه، رییس، سالار. [خوانش: (اِ.)]
  • (اِ.) = میره: شوهر.
لغت نامه دهخدا

میر در لغت نامه دهخدا

  • میر. [م َ] (ع اِ) طعام. خواربار. میره.

  • میر. [م َ] (ع مص) خواربار آوردن جهت عیال. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (آنندراج). خواربار آوردن یعنی طعام. (دهار). خواربار آوردن. (تاج المصادر بیهقی). خوردنی آوردن. (ترجمان القرآن جرجانی ص 97). طعام خورانیدن. (یادداشت مؤلف). || به آب تر کردن و سودن دوا را. || زدن پشم. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). توضیح بیشتر ...
  • میر. [م َ / م ِ] (از اتباع و مهمل خیر) از اتباع است برای خیر (خیر میر) مانند بسیاری از واژه ها که اتباع هموزن خود با تبدیل حرف نخست به میم دارند چون: کتاب متاب. غلط ملط، باج ماج: فرمود که معامله ٔ معاملان با خزانه، بهر آن است تا خیر و میری یابند. (تاریخ جهانگشای جوینی). توضیح بیشتر ...
  • میر. (نف) ریشه یا ماده ٔ بن مضارع فعل مردن. از آن در ترکیب صفت فاعلی مرکب سازند: زودمیر. سخت میر. رجوع به این ترکیبات در جای خود شود. توضیح بیشتر ...
  • میر. (از ع، اِ) مخفف امیر. (غیاث). امیر و پادشاه و سلطان. (ناظم الاطباء). نژاده. (زمخشری). مخفف امیر، و میره مخفف امیره. و از خصایص این لفظ است که به قطع کسره ٔ اضافه هم آید مثل لفظ میرآب، به معنی داروغه ٔ آب و میردریا که آن را در عرف این دیار (یعنی هند) میربحر گویند. (از آنندراج):
    امروز به اقبال تو ای میر خراسان
    هم نعمت و هم روی نکو دارم وسناد.
    رودکی.
    اثر میر نخواهم که بماند به جهان
    میر خواهم که بماند به جهان در اثرا. توضیح بیشتر ...
  • میر. (اِخ) دهی است از دهستان پایین بخش طالقان شهرستان تهران، واقع در سر راه عمومی طالقان به قزوین و 24هزارگزی باختر شهرک. با 1116 تن جمعیت. آب آن از چشمه و رود شاهرود و راه آن ماشین رو است. سکنه ٔ این ده فقط در تابستان چند ماهی به این آبادی می آیند و در بقیه ٔ ایام سال در شهرهای تهران، چالوس، شهسوار، نوشهر و سایرنقاط مازندران به کارگری و کارمندی و کسب مشغولند واکثر در آن شهرها ساکن شده اند و در زمستان بیش از صد نفر در ده نیست. توضیح بیشتر ...
  • میر. (اِخ) تیره ای از طایفه ٔ ایهاوند هفت لنگ. (از جغرافیای سیاسی کیهان ص 73). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

میر در فرهنگ عمید

  • امیر

    * میر شب: [قدیمی] شبگرد، عسس،
فارسی به انگلیسی

میر در فارسی به انگلیسی

گویش مازندرانی

میر در گویش مازندرانی

  • مرتعی جنگلی در شمال نارنج بن چالوس
فرهنگ فارسی هوشیار

میر در فرهنگ فارسی هوشیار

  • مخفف امیر، پادشاه و سلطان
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید